سلام

 

این روزها بدجور تو مترو قدم زدن اعصاب منو خراب میکنه

نه به خاطر شلوغی ، نه به خاطر ازدحام ، نه به خاطر کمبود جا ، نه به خاطر کنسرو شدن ، نه به خاطر این مسایل

به این خاطر که هربار که میگذرم اون شعر معروف رو که باعث شد مولای ما امام ما سید ما سیدعلی حسینی خامنه ای عزیز به گریه بیافته رو میخونم و ناراحت میشم

اوایل حس خوبی داشت خوندنش ، یاد رهبری میافتادم ....

اما کم کم که سرم اومد .... فهمیدم باید زار زار گریست و .... دیگر حس خوبی از این جهت بهم نداد

الان حس افسوس دارم ... حس ناراحتی

قبلا حس جامونده داشتم اما الان حس یک جامونده عقب افتاده بدبخت بیچاره

کسیکه از سالهای سال پیش دنبال جهاد رفت ... ولی تا امروزش که دارم اینو مینویسم هیچ غلطی نکردیم

یاد حرف امام خمینی رحمت الله افتادم ... امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند

 

مطمئنم خط و خشی تو خودم هست ... که اینقد خدا و پیغمبر و ... از ما ناراضی ن ....

مدعی صف اول بودیم .... ولی الان همه رفقامون رفتند ما موندیم .... حتی تو چیزی که تخصص ما بود !

یادمه از سال 91 افتادم دنبال قضیه اعزام ... به جایی که امروز خیلی ها رفتند ولی من رو توی مکانی که هستم  منکوب و متکوب کردند ...

خدایا .... شکایت به تو میبرم از خودم .... آره اول از خودم

گند رو خودم میزنم

که بقیه هم حاضر نیستند گندهام رو جمع کنند .... و کمکی کنند تا بریم ....

الان اون تابلو رو میبینم که تو هر  ایستگاه مترو خودنمایی میکنه چقد حس خفت و زاری بهم دست میده خدا میدونه

عصبانی میشم

یاد این 4 سال می افتم ... چه بلایایی سرم اومد خدایا .... آخرشم یکی که شاید حتی ........ استغفرالله

ولش

من مدعی صف اول بودم .... اما خراب کردم

 

یا حق