اسم ما را ادیب نهاد مادری مهربان ....

سلام

 

نوبتی هم باشه نوبت زادروز خودم هست ! خخخخ

 

بیست و نهم خردادماه سال یک هزار و سیصد و شصت و نه هجری شمسی ! مردی به دنیا آمد که نامش را نهادند ادیب ... توسط مادری مهربان ...مادری که امروز در کنار من نیست ... تا برم دستاشو ببوسم ...و اونچه که در مدت زمان چند سال اخیر آموختم و تجربه کردم بهش بگم و آنگونه باهاش رفتار کنم که باید رفتار مینمودم ... اما چه زود رفتی مادر از پیش من... از پیش ما ....

 

مادر و پدر ، والدین ، قابل درک نیستند تا وقتیکه یا از دستشون بدی یا بری از گذشته های دیگران عبرت بگیری و بخونی و بفهمی که وای که چه نعمت بزرگی هست بودن شون ...حتی اگر والدین ایده آل و آرمانی هم نباشند ... حتی اگر یزید و هند جگرخوار هم باشند ... والدین را خدا چیز دیگری آفرید

 

از من به شما نصیحت که هر روزتون رو معطر کنید به مهر والدین به خصوص مادر که حتی  روایات تاکیدی زیادی از پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم داریم در این رابطه که چه گناهان بزرگی با یک بذل توجه مادر و محبت وی به تو بخشیده میشود ....

امیدوارم هرکسی در هر زمانی این متن را میخواند کمی با خود فکر کند که با والدین خویش چگونه است و چگونه باید باشد ؟ از من به شما نصیحت که در هر لحظه ای خاطرشان را شاد گردانید که خدا خاطرتان را شاد خواهد گردانید ... یقین بدانید !

خدا رحمت کند مادرم را ... که دلم برایش یک ذره شده است ....( اگر زحمتی نیست ، یک فاتحه و صلوات هم قرائت کنید هم برای مادر این حقیر هم کل مادران بهشتی زمینی )

 

از کجا به کجا رسیدم ؟ نوشته ها خود جاری گشت ....

آها برای این به اینجا رسیدم که مادرم اسم مرا براساس شعر حافظ عزیز یعنی مکتب عشق انتخاب نموده است :

 

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا

باید که خاک درگه اهل هنر شوی

 

 

آری دیگر

 

اسم ما را ادیب نهاد مادری مهربان ....

 

من روز وفات دکتر علی شریعتی به دنیا اومدم مساله ای که تا امروز تو زندگیم حس عجیبی بهم داده که البته شاید تا قسمتی اسلامی نباشه ، چرا که ما اعتقادی به تناسخ و ... نداریم

لیکن به هرحال

مادرم میگفت چون روز وفات شریعتی بود و تو شعر هم اسم ادیب اومد ... اسمتو ادیب گذاشتم ، هرچند که اول میخاستم بزارم علی .... ولی بعد گفتم این شعر حتما حکمتی داره ....

نمیدونم حکمتی داشته یا نه ؟ باید دیگران نظر بدهند ولی تا اونجا که خودم تشخیص دارم ، تو خیلی مسایل اونقدر سیر و غور و مطالعه و تحلیل و مباحثه و مناظره داشتم که گاه  میگم آیا واقعا تناسخ نیست؟

البته که نیست !

نه اینکه اسلام قبول نداره صرفا ، بلکه ما کجا و استاد شریعتی ها کجا ....

لیکن به هرحال ... تو عمری که خدا به ما داد .... سعی کردم ادیب باشم ... برای رسیدن به اهدافی بزرگ

 

******

 

امروز تو خونه خودم تنها هستم .... اما خوب قرار هست برم پیش خواهرم و خواهرزاده و داماد عزیزم و مثل سال قبل که باز هم تنها بودم ، تنهایی م رو با این سه عزیز دلم ، پر کنم ...

ولی به یاد طعم شیرین جشن تولدهایی هستم که همه خانواده کنار هم بودیم ... شاید که نه ... حتما در آرزوی تکرار اون لحظات شیرین که همزمان شده بود با دوران شیرین کودکی و فراغت از غم دنیا ! تکرار بشن ...

 

و البته به یاد معدود هدیه هایی که از تولدهایم به جا مانده ... از خانواده م و کسانیکه در حد خانواده م هستند !

شاید جذاب ترین هدیه تولدی که تا امروز گرفتم یک ساعت Gucci باشه که از یکی که خیلی خاطرش برام عزیز بود هدیه گرفتم .... ساعتی که تقریبا طی این سالیان همیشه  و همه جا با من بوده ...ولی اون عزیز رفت تا غبار خاطراتش باقی بمونه .... اما هنوز هم انگار به نزدیکی ساعتی که بر دستم بسته شده ... حضورش هست نزد من ....

 

چرا اینا رو گفتم ؟ نمیدونم

 

خودش داره میاد ، زیاد گیر ندید

 

خلاصه اینکه امروز تولد من هست !

 

اما در عین حال ! وفات دکتر شریعتی رو تسلیت عرض میکنم !!!

 

یا حق

امیر بی گزند محسن چاووشی !

سلام

 

اولین بار یکی از دوستان خوش سلیقه م که بسیار به هم شبیه هستیم تو علاقمندی در آواز و آهنگ و موسیقی ، برام آهنگ آلبوم جدید استاد چاووشی رو گذاشت

بله ، زین پس اسم استاد را برازنده ش میدونم واقعا !

آخرین اتوبوس رو که یکی از آهنگهای آلبوم بود گذاشت وا رفتم از خودم مثل ماست !

فوق العاده میکس حرفه ای داشت...تنظیم آهنگ خارق العاده بود ...هوی متال و راک و البته که اشعار ایرانی ! پاپ و سنتی ، مولانا و حسین صفار ....

 

واقعا من موندم این بشر چطوری به این زیبایی ترکیب شون کرده ؟

میدونم که بعضیا علاقه ای ندارند اشعار مولانا رو جز در دستگاه سنتی بشنوند لیکن من که از قدیم و ندیم عاشقانه دوست میداشتم افرادی مثل محسن ها ( نامجو و چاووشی!) بیایند و اینها را بخوانند الان در اوج خودم هستم ....

آلبوم رو به توصیه رفیقم رفتم خریدم( اولین آلبوم عمرم که خریدم ! قبلا از اینترنت همه رو دانلود میکردم ولیکن انگار فرهنگ و شعوری درمن رسوخ کرده و رفتم آلبوم رو خریدم تا احترامی بگذارم به خواننده و زحمات تیم ش )

دیروز میدون انقلاب تهرون ...زبان روزه .... حس و حال آلبوم خریدن داشتم ....

البته قبلش تو کتاب های میدان انقلاب خودمو گم کردم ...بوی کتاب که مثل هیمشه منو مست میکنه و حالا نوبت آلبوم استاد چاووشی بود

آلبوم رو خریدم و اومدم خونه .... و تا این لحظه یکسره این آهنگای آلبوم داره مغز منو به عرش میبره ...

فوق العاده ست

 

برخلاف سنتی پرستان و ... من معتقدم که ترکیب آهنگ و اشعار عالی انجام شده و واقعا دل من با دل من چاووشی به عرش میره ... با شیدایی شیدا میشه .... و با آخرین اتوبوس حس کسی رو پیدا میکنم که آخرین اتوبوس زندگی شو داره سوار میشه ....و متصل میشه به اتصال عرش آسمان !

آری....

آلبوم استاد چاووشی رو باید یکی از معدود آلبوم هایی دانست که یک ایرانی توانسته اشعار ایرانی ( سنتی و نو و ...) را در ترکیب با هوی متال و راک و ...چنان بیامیزد که دل من را با آخرین اتوبوس به عرش متصل کند و به شیدایی برساند !

 

حتما آلبوم امیر بی گزند محسن چاووشی را بخرید و گوش فرا دهید !

 

یا حق

خاطرات اصل خنده ! قسمت دو

سلام

 

از جمله خاطرات خنده داری که یادم میاد وقتی هست که برای اولین بار سال 91 توفیق شد 14 خردادماه به حرم امام خمینی رحمت الله علیه برم ...

خود حرم خنده داره  یا رحلت ؟ نه بابا !

داستااااان داره آآآآآآآآه به این بزرگی اصل  خنده ! خخخخخخ

 

*****

 

کارها رو اوکی کردیم ...نیروها جمع آوری شدند ... خیلیا میخان بیان برا حرم .. اسم مینویسیم ... سهمیه تموم میشه

 

روز قبل 14 خرداد صبح ، حرکت هست .... دم درب کانون بسیج( همون کانون کذایی!) تجمع کردیم .... اتوبوس ها میان ، نیروها سوار میشن .... مسئول اتوبوس یکی از بچه های حفا هست ... به نظر شوت میرسه ... مسئول اصلی من هستم و یکی از رفقا که تازه با هم آشنا شدیم ... من از پایگاه خودمون اونم از پایگاه خودشون نیروها رو سوار اتوبوس کرده و طبعا مسئولیت مستقیم با ماست ...

 

من تازه از تهران برگشتم و لباس فرم نظامی فوق العاده ای خریدم ( که لباس سال وزارت دفاع شد ... ضد مادون سرخ و ... و بسیار معدود تو کل ایران پیدا میشد و مخصوص یک یگان بسیار خاص سپاه بود )

میخام برا زیارت حرم ..این لباسو بپوشم ..... شلوارش پام بود ولی بالا تنه رو گفتم بزار حرم میپوشیم. ...

 

و این شروع داستان خنده دار ما بود !

 

مثل همیشه با بدترین شرایط ممکن رسیدیم به اسلامشهر.... توی کل راه واقعا شرایط خوب نبود ... نه غذای خوبی دادن به بچه ها نه احترام میگرفتند .... خلاصه

 

یک مساله فوق خنده دار پیش اومده بود تا برسیم اسلامشهر و اونم این بود که یکی از رفقای خیلی شوخ من ، باهام بود

ول کن نبود

هی میگفت برم ببینم این آخوندی که دادن به اتوبوس ما و نشسته ته اتوبوس و با بچه ها گعده زده چیزی دم دستش داره

گفتم چی مثلا ؟ گفت دختر !

گفتم جاااااان ؟ گفت میخام زن بگیرم

گفتم یعنی چی ؟ متوجه نمیشم

گفت بابا خسته شدم از بس دنبال دختر خوب گشتم و نبود .... ( البته به مسخره میگفت!)

گفتم بهش نکن از این کارا پسر جون ... آخوند جماعت خطرناکه ... سرویس ت میکنه

هی میگفت نه بااااااااااااابا  من کارمو بلدم ، میرم الان کمی میخندیم

داشت میرفت دستشو گرفتم گفتم نکن به جون تو سرویس ت میکنه خندید و رفت ! خخخخخخخ

 

پرسید: حاجی ، من یه جوان دانشجو هستم که ترم آخرم ... وضع مالی م هم بد نیست ای خدا رو شکر ! ولی حاحی من یک مشکل بزرگ دارم ... همه تو دانشگاه با هم رفیقن و فلان و بهمان ، من اسیر موندم نمیتونم نمیکشم دیگه .... دست رو هر کی میزارم یا با یکی هست یا بوده یا مهریه سنگین میخاد

یه فکری بکن به حال ما ( با لحن بسیار مسخره ای هم میگفت !)

 

حاجی یک نگاهی کرد و گفت خوب الان شما مشکلت چیه ؟ ازدواج ؟ گفت آره 

گفت یعنی کسیکه مطابق سلیقه ت باشه پیدا نکردی؟ گفت نه 

گفت سلیقه ت چی هست ؟ گفت تحصیلکرده ، باشعور و مذهبی با مهریه کم

گفت چند عدد مهریه ؟ گفت نهایتا 14عدد !( دهنتو سرویس بشر!)

 

گفت باشه ....

یهو حاجی مثل این شعبده بازها که دنبال چیزی بگردن دست کرد تو پیراهنش و دو سه کاغذ درآورد و گفت آها این 14 تایی هاست ....

من تا ته خط رو رفتم ... یعنی هنوز کار به سرانجام نرسیده بود من زدم زیر خنده .....

 

حاجی یک برگه پهن کرد اندازه طول اتوبوس !!!!!

 

پر اسم و مشخصات .... و گفت: اینا همه لیسانس و مذهبی و مورد تایید با 14 سکه

 

قشنگ قیافه رفیقم یادمه .... مثل ماستی بود که وا رفته .... برگشت نشست .... صدای خنده تا ده دقیقه قطع نمیشد ... بهش گفتم دیدی میگم با آخوند جماعت شوخی نکن ؟ آه بیا ترتیبتو همچین داد که میشه خاطره برای همه مون ! چشمک

 

 

*******

 

خلاصه رسیدیم داخل اسلامشهر...رفتیم داخل یک مسجدی .... مسجد نگو ...زندان آزکابان هری پاتر!

 

چطور؟ از اینور آدمای شلوغ و کمی بی ادب تو نیروهای چند پایگاه اومده بودند و از اینور هم به نیروهای بسیجی مسئول مسجد اسلامشهر گفته بودند نیروی اعزامی ازشهرستان ها حق خروج از مسج ندارند

دیگه حساب کتاب کنین چی شدددددددد

 

سه بار گلنگدن کشید معاون پایگاه .... کمی احساسی بود پسره 

من نمیخاستم وارد ماجرا بشم ... خسته بودم ... با رفقا گعده ای داشتیم تا اینکه دیدم رسما رفقا تقاضای دخالت دارند

مام کمی اینور کمی اونور نگاه کردیم دیدیم وقتی جانشین سپاه ( که البته بعدا شد فرمانده یک ناحیه دیگه ... و زمانی که من سرباز شدم یکی دیگه جانشین بود ) و مسئولان اصلی حوزه ها هیچ کاری نمیکنند گفتم به من چه ؟

بیایین خوش باشیم ولی کار از خوشی گذشت

نه رفتار بچه های ما قابل تحمل بود نه بچه های اسلامشهر

 

از بس بچه ها شلوغ کردند گذاشتند بچه ها برن بیرون ... کلیت ماجرا مرموز بود ...صدای بیسیم و بعد هم زنگ یکی رو شنیدیم که میگفت آره دارند میان ..رسیدن ترتیبشونو بدین ... مشخص بود که برنامه چیدن

با سه تا از بچه های عملیاتی مون ! افتادیم راه تو خیابون .... قشنگ انداخته بودند پشت سر بچه ها

 

سریع گفتم یکی زنگ بزنه جانشین ناحیه و خودمونم پیچیدم تو یک کوچه فرعی ...شب بود ...جرات نکردند بیان داخل کوچه فرعی خخخخخ

به سه دقیقه نرسید که صدای موتورهای معروف برادرا ! به گوش رسید

اومدیم رو خیابون اصلی ، صحنه عجیبی دیدیم .... از هر طرف میدیدی یکی از بچه های شهرستان لنگ در هوا میکوبیدن زمین و مینداختن ترک موتور و میبردن ... پلیس تا نیروی امنیتی بسیجی ...!

فیلمی بود ! 

سریع خودمونو رسوندیم مسجد ... و گفتیم آقا اینطور کردن با بچه ها .... جانشین ناحیه که فرمانده اطلاعات هم بود ...زنگ زد یکی دو جا ....اما کار از زنگ گذشته بود

 

مام که سرمون میخارید ...رفقایی هم داشتم بدتر از من !

خلاصه فیلم شروع شد !

دو نفر رو مامور کردیم رفتند بیخ گوش نیروهای اسلامشهری بگن که من ( آره خودم !) از بچه های تکاور یگان (...) که لباسشونو داشتم هستند ( یگانی بسیار مشهور ... یگانی که شهدایش منو امروز تواب کرد...آره صابرین ! چشمک)

رفتم لباسمو پوشیدم ! ( یا حسسسسسین ، از اون روز به بعد تو کل شهرستان معروف شدم به صابرینی ! خخخ)

 

بدجور سرشون رکبی درآوردیم ... سر هم بچه های شهرستان خودمون هم اسلامشهر ... خخخخخ

بیسیم یکی از بچه ها رو زدم و رفتم تو کار مسئولین نامرد !

 

اول بچه های داخل مسجد خودمونو آروم کردیم ... با روش های تربیتی صحیح ! که متاسفانه نیروهای رسمی ناحیه خودمون نمیخاستند انجام بدن !

بعدش اومدیم انتقام بگیریم از این جوحه فکلی های اسلامشهری ....

رفتم بیرون ...مسئول اصلی بگیر بگیرها لباس سیاه سوسکی پوشیده بود ...یک نفر با لباس شخصی و کلاش در دست کنارش بود .... گفتم تو مسئول این جماعت جوگیری ؟ 

یک نگاه کرد ...( حالا من هنوز زیاد ریش بلند نمیزاشتم و تریپ م خیلی ملس هم بود !) گفت شما ؟ گفتم مسئول این نیروها

یک نگاه کردم به لباس شخصیه و گفتم: کی بهت حق داده با لباس شخصی سلاح دست بگیری ؟ حکمت کو ها ؟

یک نگاه به این یکی کرد ولی امون ندادم

چرخیدم به این یکی گفتم کی به تو اصلا اجازه داده بیای نیروی ما رو دستگیر کنی ؟ کی هستی اصلا ؟

گفت نیروی شما بی تربیته و فلان

گفتم برفرض باشه تو کی باشی که بخای نیروی ما رو بگیری؟ خیلی محکم و از سر پررویی گفتم انگار الان فرمانده کل قوام !!!!!!! خخخخ

گفت ما نمیخاستیم واردبشیم ...ولی نیروی شما رو میدونی کجا پیدا کردیم ؟ گفتم مثلا کجا ؟

زارت گفت: تو همین قلیون خونه بغلی ! 

دیدیم دعوا شده رفتیم فهمیدیم که اسلامشهری ها گفتند بچه شهرستانی راه نمیدیم تو ... فهمیدیم نیروهای شمان

نیرو شما قهوه خونه م میره ؟

 

منو میگی پوکیده بودم خودم از خنده ولی چه کنم دیگه ؟؟؟ باید یک جوری جمع و جور میکردم

گفتم اصلا شاید نیرو من بخاد بره خونه عفاف ، به تو چه ؟ به اون احمق نژآدپرست چه که شهرستانی راه نمیده تو ؟

تازشم ، من با گوشای خودم شنیدم هنوز بچه ها نرفته بودن بیرون اون رفیقت اومد گفت داریم میفرستیم شون بیرون ترتیبشونو بدین !!!!

برفرض دو نفرم رفتند قهوه خونه ...بقیه چی ؟ بقیه رو جلو چشای خودم زدید زمین ...داشتند مثل آدم راه میرفتند

 

خلاصه ... زدم سیم آخر و گفتم: شمام اگر خیلی به خودت و موتورتون مینازی، سال 90 تو ارتفاعات کردستان کجا بودی با پژاک بجنگی ؟ ها؟ خیلی ادعاتون میادبیایید اونجا ببینم عرضه دارید اینطوری یقه مردم رو خفت کنی !

 

هیچی دیگه ، گورخید بیچاره

 

تو همین جریانات بود که تازه جانشین ناحیه از خواب عمیق بیدار شده بود و اومد و شد معرکه دار میدون !

 

باز ما اومدیم کنار ... رفتیم تو مسجد ترتیب نیروهای خودمونو دادیم خخخخخخ

 

شب از نیمه گذشته بود ... ساعت دو بود ...کم کم اوضاع آروم میشد و همه میخوابیدن و از اینورم ما عیاق شده بودیم با نیروهای بسیجی اسلامشهری....

همه چی خوب بود تا اینکه یهو مسئول یکی از حوزه ها که خیلی آدم معروفی بود و معروفیت بدی داشت تو زمینه های مختلف ! من جمله رانت و پارتی و دزدی و ...  و مهمتر از همه بی خیالی !!!! اومد آخر شبی تازه گیر داد به این اسلامشهری ها

هرچی ما میگفتیم حاجی ول کن ...( حاااااجی؟؟ ارواج عمه امریکا !!!) این ول کن نبود

بدبختی میدونین کجا بود ؟

 

یک نفر رو با زیرپیراهنی سفید  مجسم کنین

حالا فرض کنین از جلو دو تا سوراخ بزرگ رو زیرپیراهنی باشه و رنگ قهوه ای هم گرفته باشه

زیر پیراهنی زیر بغلش هم زرد و سوراخ ....

 

نظرتون چیه ؟

بزارید تکمیلش کنم !

یک شلوار کردی بسیار نامرتب و کهنه و اونم در نقاطی سوراخ ! با دمپایی !

 

بله مسئول مربوطه که درجه سرهنگی هم داشت ! اینطوری اومده بود داشت گیر میداد به ملت

یهو یکی از اسلامشهری ها چرخید گفت شما مسئول این نیروهایی ؟ طرف گفت اره !

گفت خوب دیگه اول خودت برو یک چیزی بپوش که با گرتی های تو خیابون اشتباهت نگیری بعد بیا حرف بزن !

یهو قاااااطی کرد ...که به زور بردیمش تو اتاق استراحت شون

 

آخر شبی انگار سرحال شده بود میخاست بگه مام هستیم !

 

اما از اونجا بود که کم لقب های شوخی واری مثل سردار و صابرین و تکاور و ....به ما چسبید... و البته از اونجا بود که میخ من در سپاه ناحیه مون کوبیده شد خخخخ

به عبارت بهتر با این عملیات ما ! معروف شدم ... 

 

تو اون شب دو سه نفر مختلف فرستادن ببینند من چند مرده حلاج م و از بخت بدشون من هم که مسلط بودم رو کل قضیه یگان صابرین و نیز درگیری های سال 90 ... شستم رفتند ! خخخخخخخ

به خودی خود کم کم تو چشم داشتم قرارمیگرفتم از سال 91 ولی این قضیه باعث شد خیلی زودتر بیام بالا ...چون بسیجی ها یکی رو دیدند که انگار از نظر سواد چندین نفر محسوب میشد ! چشمک

 

اون شب هم گذشت و رفتیم حرم امام .... داستان زیاد داره حرم امام ! نمیگم ولش!چشمک

 

خاطرات سربازی7- رهایی

سلام

 

تا اونجا رسیدیم که امر ز فرماندهی ناحیه رسید که باید بری اوضاع خراب مخابرات رو جمع و جور کنی 

فکر کنم تا نزدیکای عید 92 مشغول خدمت داخل مخابرات بودم....کل کارها رو انجام داده بودم

همه جا دیگه از بسیجی تا سپاهی بیشتر از پیش میشناخت ما رو چون مثل برق بلا سر همه واحد و پایگاه ها نازل میشدم ویقه شون رو برای بیت المالی که دست شون بود و استفاده نمیکردن ازش میگرفتم .... بازرسی های مداوم و .... خلاصه دبدبه کبکبه ای راه انداخته بودیم و از اینورم به خاطر تسلطم روی کامپیوتر کارهای فرعی شون هم گهگاه رفاقتی! انجام میدادم

همزمان در واحد خودم یعنی فضای مجازی هم فعالیت هام شروع شده بود ....

مدتی مونده بود که به واحد اصلی م برگردم که جانشین ناحیه که از نیکان روزگار بود و با ما هم قرابتی داشت زنگ زد فلانی حاضری استاد دفاع شخصی پاسدارا بشی؟؟؟

جوابم بله بود....

نمیدونم میدونستین یا نه ؟ ولی خوب چون خیلی به هنرهای رزمی علاقه داشتم و دارم و  جودو هم کار کرده بودم و بعد به صورت خصوصی و خودآموز و حرفه ای ! دفاع شخصی براساس سبک رزم اسرائیلی! کروماگا کار کرده بودم ( علاوه بر هنرهای مختلف دیگر این رشته) تسلطم بد نبود و اصولا چون خیلی ادیبم ! ادیبانه حرف میزنم و قشنگ ! (چشمک!) خلاصه سابقه کمک مربیگری و اینا داشتم ولی مربیگری خیر....

خلاصه قبول کردم هرچند نظر شخصی بنده این بود که به خاطر رفاقتم با جانشین ناحیه اینکارو قبول کنم وگرنه من که میدونستم ملت در صحنه حال و توان این کارا رو ندارند ولی چه کنیم دیگه ....

این مساله رو برای این بیان کردم که یکی از تاریخی ترین روزهای منو بعدا رقم زد ... که در روز خودش یاداوری ش میکنم

دو سه روز بعد اینکه قبول کردم استاد دفاع شخصی هم بشم ... حکم م به واحد فرهنگی داده شد و از اونجام به واحد اصلی م رفتم ...

به دلایل واضح از بیان مسایل این قسمت خودداری میکنم، فقط به صورت کلی عرض میکنم که سطح فشار کاری بسیار بالا و در عین حال باز هم کیفیت کارم عالی بود الحمدلله که متاسفانه یا خوشبختانه ! به دلایل امنیتی معذورم از بیان این قبیل مسایل و مدارک اثبات ش !

 

به هرحال

 

من همزمان هم تو واحد خودم بودم هم مسئولیت شبکه ارتباطی بسیجیان تو فاوا ناحیه رو هم داشتم( بعدا بخشنامه اومده بود گفته بودند بدین فضای مجازی این مسئولیتو البته در واقع زیرساخت سازی وظیفه مخابرات همیشه بود ولی بعد مدتی همه مسئولیت ها رو دادن به من ...! متوجهید که چرا ؟؟؟ هم زیرساخت ! هم آموزش هم کارکرد .... همه و همه !)

 

اشکم دراومده بود رسما ....شبانه روزی مشغول کار بودیم و در این هنگام عید هم اومد

در زمان عید فرمودن که باید هفت روز از 14 روز رو نگهبانی بدم .... واویلا !

 

لازم به ذکر هست که در کل دورانی که تو ناحیه بودم یک بار رفتم تو برجک و همون آخرین باری بود که رفتم تو برجک !

اون هم به خاطر نامردی سربازان ناحیه و البته خواهش مسئول قرارگاه بود که از دوستان نزدیکم محسوب میشد تو دوران  قبل خدمت ... 

سربازان گفته بودند سرباز جدید اومده باید بره تو برجک و از این شعرهای معروف تو خدمت

حالا بماند که من دقیقا از 24 ساعت راحت روزی 18 ساعت مشغول کارای مخابرات و سپاه بودم و دم برنمیاوردم ... ( شرحش رو دادم که نامه زده بودند توبیخ میکنند کل ناحیه رو به خاطر عدم وارد کردن برخی آمارها و.....)

 

به هرحال من اول مخالفت کردم  تو اتاق فرمانده ناحیه و به فرمانده قرارگاه هم گفتم بی خیال شو

فرمانده هم گفت نه نیازی نیست این داره صدبرابر اون برجک کار میکنه... که دیدم فرمانده قرارگاه با لحن التماسی گفت همین یکبار ...به خدا هیچ کسی نیست بره .... دعواست الان

خلاصه خر شدیم و رفتیم... و چه مسخره بود

البته خدای من شاهد هست که شاید راحت ترین لحظات خدمتم همون دو ساعت برجک بود ... با خیال راحت ... غذای داغ و ...سایه و ...به به به به

خداییش راحت ترین ساعت خدمتم همون برجک بود ... بقیه ش در تلاش و اهتمام به نابود کردن بدن خودم برای خاطر اهداف والای بعضیا .... 

 

خلاصه جریان این بود که من پست نمیدادم ... اما عید باید پست میدادیم

هفت روز پست منو زده بودند کانون بسیج شهرستان ... که محل واحد فرهنگی هم بود و بعدا شد بغض آورترین روزهای من این کانون ...

هفت روز تمام باید میپوسیدی .... توی جایی که نه براش غذا میاوردن نه بهش اهمیتی میدادن و ....

 

وای من

بدنم اوقاتش تلخ میشه یاد اونجا می افتم

مساله جالبتر اینجابود که همین کانون محل آموزش های دفاع شخصی هم بود .... 

خیلی خیلی جالبترش هم این بود که این کانون از قدیم و ندیم پاتوق من بود... چون فرمانده واحد فرهنگی از دوستان ما و افراد دلسوز و مداح خوب شهرستان بود ... خلاصه جای غریبه ای نبود برام

همه رو میشناختم

ولی تو دوران خدمت .... از همینجاها ضربه میخوری

و من ضربه رو نوش جان کردم

 

خلاصه خاطرات این هفت روز رو تو پست بعدی میفرستم

 

ولی به صورت کلی من رها شده بودم از اسارت ناحیه ....

 

یا حق