سلام
از جمله خاطرات خنده داری که یادم میاد وقتی هست که برای اولین بار سال 91 توفیق شد 14 خردادماه به حرم امام خمینی رحمت الله علیه برم ...
خود حرم خنده داره یا رحلت ؟ نه بابا !
داستااااان داره آآآآآآآآه به این بزرگی اصل خنده ! خخخخخخ
*****
کارها رو اوکی کردیم ...نیروها جمع آوری شدند ... خیلیا میخان بیان برا حرم .. اسم مینویسیم ... سهمیه تموم میشه
روز قبل 14 خرداد صبح ، حرکت هست .... دم درب کانون بسیج( همون کانون کذایی!) تجمع کردیم .... اتوبوس ها میان ، نیروها سوار میشن .... مسئول اتوبوس یکی از بچه های حفا هست ... به نظر شوت میرسه ... مسئول اصلی من هستم و یکی از رفقا که تازه با هم آشنا شدیم ... من از پایگاه خودمون اونم از پایگاه خودشون نیروها رو سوار اتوبوس کرده و طبعا مسئولیت مستقیم با ماست ...
من تازه از تهران برگشتم و لباس فرم نظامی فوق العاده ای خریدم ( که لباس سال وزارت دفاع شد ... ضد مادون سرخ و ... و بسیار معدود تو کل ایران پیدا میشد و مخصوص یک یگان بسیار خاص سپاه بود )
میخام برا زیارت حرم ..این لباسو بپوشم ..... شلوارش پام بود ولی بالا تنه رو گفتم بزار حرم میپوشیم. ...
و این شروع داستان خنده دار ما بود !
مثل همیشه با بدترین شرایط ممکن رسیدیم به اسلامشهر.... توی کل راه واقعا شرایط خوب نبود ... نه غذای خوبی دادن به بچه ها نه احترام میگرفتند .... خلاصه
یک مساله فوق خنده دار پیش اومده بود تا برسیم اسلامشهر و اونم این بود که یکی از رفقای خیلی شوخ من ، باهام بود
ول کن نبود
هی میگفت برم ببینم این آخوندی که دادن به اتوبوس ما و نشسته ته اتوبوس و با بچه ها گعده زده چیزی دم دستش داره
گفتم چی مثلا ؟ گفت دختر !
گفتم جاااااان ؟ گفت میخام زن بگیرم
گفتم یعنی چی ؟ متوجه نمیشم
گفت بابا خسته شدم از بس دنبال دختر خوب گشتم و نبود .... ( البته به مسخره میگفت!)
گفتم بهش نکن از این کارا پسر جون ... آخوند جماعت خطرناکه ... سرویس ت میکنه
هی میگفت نه بااااااااااااابا من کارمو بلدم ، میرم الان کمی میخندیم
داشت میرفت دستشو گرفتم گفتم نکن به جون تو سرویس ت میکنه خندید و رفت ! خخخخخخخ
پرسید: حاجی ، من یه جوان دانشجو هستم که ترم آخرم ... وضع مالی م هم بد نیست ای خدا رو شکر ! ولی حاحی من یک مشکل بزرگ دارم ... همه تو دانشگاه با هم رفیقن و فلان و بهمان ، من اسیر موندم نمیتونم نمیکشم دیگه .... دست رو هر کی میزارم یا با یکی هست یا بوده یا مهریه سنگین میخاد
یه فکری بکن به حال ما ( با لحن بسیار مسخره ای هم میگفت !)
حاجی یک نگاهی کرد و گفت خوب الان شما مشکلت چیه ؟ ازدواج ؟ گفت آره
گفت یعنی کسیکه مطابق سلیقه ت باشه پیدا نکردی؟ گفت نه
گفت سلیقه ت چی هست ؟ گفت تحصیلکرده ، باشعور و مذهبی با مهریه کم
گفت چند عدد مهریه ؟ گفت نهایتا 14عدد !( دهنتو سرویس بشر!)
گفت باشه ....
یهو حاجی مثل این شعبده بازها که دنبال چیزی بگردن دست کرد تو پیراهنش و دو سه کاغذ درآورد و گفت آها این 14 تایی هاست ....
من تا ته خط رو رفتم ... یعنی هنوز کار به سرانجام نرسیده بود من زدم زیر خنده .....
حاجی یک برگه پهن کرد اندازه طول اتوبوس !!!!!
پر اسم و مشخصات .... و گفت: اینا همه لیسانس و مذهبی و مورد تایید با 14 سکه
قشنگ قیافه رفیقم یادمه .... مثل ماستی بود که وا رفته .... برگشت نشست .... صدای خنده تا ده دقیقه قطع نمیشد ... بهش گفتم دیدی میگم با آخوند جماعت شوخی نکن ؟ آه بیا ترتیبتو همچین داد که میشه خاطره برای همه مون ! چشمک

*******
خلاصه رسیدیم داخل اسلامشهر...رفتیم داخل یک مسجدی .... مسجد نگو ...زندان آزکابان هری پاتر!
چطور؟ از اینور آدمای شلوغ و کمی بی ادب تو نیروهای چند پایگاه اومده بودند و از اینور هم به نیروهای بسیجی مسئول مسجد اسلامشهر گفته بودند نیروی اعزامی ازشهرستان ها حق خروج از مسج ندارند
دیگه حساب کتاب کنین چی شدددددددد
سه بار گلنگدن کشید معاون پایگاه .... کمی احساسی بود پسره
من نمیخاستم وارد ماجرا بشم ... خسته بودم ... با رفقا گعده ای داشتیم تا اینکه دیدم رسما رفقا تقاضای دخالت دارند
مام کمی اینور کمی اونور نگاه کردیم دیدیم وقتی جانشین سپاه ( که البته بعدا شد فرمانده یک ناحیه دیگه ... و زمانی که من سرباز شدم یکی دیگه جانشین بود ) و مسئولان اصلی حوزه ها هیچ کاری نمیکنند گفتم به من چه ؟
بیایین خوش باشیم ولی کار از خوشی گذشت
نه رفتار بچه های ما قابل تحمل بود نه بچه های اسلامشهر
از بس بچه ها شلوغ کردند گذاشتند بچه ها برن بیرون ... کلیت ماجرا مرموز بود ...صدای بیسیم و بعد هم زنگ یکی رو شنیدیم که میگفت آره دارند میان ..رسیدن ترتیبشونو بدین ... مشخص بود که برنامه چیدن
با سه تا از بچه های عملیاتی مون ! افتادیم راه تو خیابون .... قشنگ انداخته بودند پشت سر بچه ها
سریع گفتم یکی زنگ بزنه جانشین ناحیه و خودمونم پیچیدم تو یک کوچه فرعی ...شب بود ...جرات نکردند بیان داخل کوچه فرعی خخخخخ
به سه دقیقه نرسید که صدای موتورهای معروف برادرا ! به گوش رسید
اومدیم رو خیابون اصلی ، صحنه عجیبی دیدیم .... از هر طرف میدیدی یکی از بچه های شهرستان لنگ در هوا میکوبیدن زمین و مینداختن ترک موتور و میبردن ... پلیس تا نیروی امنیتی بسیجی ...!
فیلمی بود !
سریع خودمونو رسوندیم مسجد ... و گفتیم آقا اینطور کردن با بچه ها .... جانشین ناحیه که فرمانده اطلاعات هم بود ...زنگ زد یکی دو جا ....اما کار از زنگ گذشته بود
مام که سرمون میخارید ...رفقایی هم داشتم بدتر از من !
خلاصه فیلم شروع شد !
دو نفر رو مامور کردیم رفتند بیخ گوش نیروهای اسلامشهری بگن که من ( آره خودم !) از بچه های تکاور یگان (...) که لباسشونو داشتم هستند ( یگانی بسیار مشهور ... یگانی که شهدایش منو امروز تواب کرد...آره صابرین ! چشمک)
رفتم لباسمو پوشیدم ! ( یا حسسسسسین ، از اون روز به بعد تو کل شهرستان معروف شدم به صابرینی ! خخخ)
بدجور سرشون رکبی درآوردیم ... سر هم بچه های شهرستان خودمون هم اسلامشهر ... خخخخخ
بیسیم یکی از بچه ها رو زدم و رفتم تو کار مسئولین نامرد !
اول بچه های داخل مسجد خودمونو آروم کردیم ... با روش های تربیتی صحیح ! که متاسفانه نیروهای رسمی ناحیه خودمون نمیخاستند انجام بدن !
بعدش اومدیم انتقام بگیریم از این جوحه فکلی های اسلامشهری ....
رفتم بیرون ...مسئول اصلی بگیر بگیرها لباس سیاه سوسکی پوشیده بود ...یک نفر با لباس شخصی و کلاش در دست کنارش بود .... گفتم تو مسئول این جماعت جوگیری ؟
یک نگاه کرد ...( حالا من هنوز زیاد ریش بلند نمیزاشتم و تریپ م خیلی ملس هم بود !) گفت شما ؟ گفتم مسئول این نیروها
یک نگاه کردم به لباس شخصیه و گفتم: کی بهت حق داده با لباس شخصی سلاح دست بگیری ؟ حکمت کو ها ؟
یک نگاه به این یکی کرد ولی امون ندادم
چرخیدم به این یکی گفتم کی به تو اصلا اجازه داده بیای نیروی ما رو دستگیر کنی ؟ کی هستی اصلا ؟
گفت نیروی شما بی تربیته و فلان
گفتم برفرض باشه تو کی باشی که بخای نیروی ما رو بگیری؟ خیلی محکم و از سر پررویی گفتم انگار الان فرمانده کل قوام !!!!!!! خخخخ
گفت ما نمیخاستیم واردبشیم ...ولی نیروی شما رو میدونی کجا پیدا کردیم ؟ گفتم مثلا کجا ؟
زارت گفت: تو همین قلیون خونه بغلی !
دیدیم دعوا شده رفتیم فهمیدیم که اسلامشهری ها گفتند بچه شهرستانی راه نمیدیم تو ... فهمیدیم نیروهای شمان
نیرو شما قهوه خونه م میره ؟
منو میگی پوکیده بودم خودم از خنده ولی چه کنم دیگه ؟؟؟ باید یک جوری جمع و جور میکردم
گفتم اصلا شاید نیرو من بخاد بره خونه عفاف ، به تو چه ؟ به اون احمق نژآدپرست چه که شهرستانی راه نمیده تو ؟
تازشم ، من با گوشای خودم شنیدم هنوز بچه ها نرفته بودن بیرون اون رفیقت اومد گفت داریم میفرستیم شون بیرون ترتیبشونو بدین !!!!
برفرض دو نفرم رفتند قهوه خونه ...بقیه چی ؟ بقیه رو جلو چشای خودم زدید زمین ...داشتند مثل آدم راه میرفتند
خلاصه ... زدم سیم آخر و گفتم: شمام اگر خیلی به خودت و موتورتون مینازی، سال 90 تو ارتفاعات کردستان کجا بودی با پژاک بجنگی ؟ ها؟ خیلی ادعاتون میادبیایید اونجا ببینم عرضه دارید اینطوری یقه مردم رو خفت کنی !
هیچی دیگه ، گورخید بیچاره
تو همین جریانات بود که تازه جانشین ناحیه از خواب عمیق بیدار شده بود و اومد و شد معرکه دار میدون !
باز ما اومدیم کنار ... رفتیم تو مسجد ترتیب نیروهای خودمونو دادیم خخخخخخ
شب از نیمه گذشته بود ... ساعت دو بود ...کم کم اوضاع آروم میشد و همه میخوابیدن و از اینورم ما عیاق شده بودیم با نیروهای بسیجی اسلامشهری....
همه چی خوب بود تا اینکه یهو مسئول یکی از حوزه ها که خیلی آدم معروفی بود و معروفیت بدی داشت تو زمینه های مختلف ! من جمله رانت و پارتی و دزدی و ... و مهمتر از همه بی خیالی !!!! اومد آخر شبی تازه گیر داد به این اسلامشهری ها
هرچی ما میگفتیم حاجی ول کن ...( حاااااجی؟؟ ارواج عمه امریکا !!!) این ول کن نبود
بدبختی میدونین کجا بود ؟
یک نفر رو با زیرپیراهنی سفید مجسم کنین
حالا فرض کنین از جلو دو تا سوراخ بزرگ رو زیرپیراهنی باشه و رنگ قهوه ای هم گرفته باشه
زیر پیراهنی زیر بغلش هم زرد و سوراخ ....
نظرتون چیه ؟
بزارید تکمیلش کنم !
یک شلوار کردی بسیار نامرتب و کهنه و اونم در نقاطی سوراخ ! با دمپایی !
بله مسئول مربوطه که درجه سرهنگی هم داشت ! اینطوری اومده بود داشت گیر میداد به ملت
یهو یکی از اسلامشهری ها چرخید گفت شما مسئول این نیروهایی ؟ طرف گفت اره !
گفت خوب دیگه اول خودت برو یک چیزی بپوش که با گرتی های تو خیابون اشتباهت نگیری بعد بیا حرف بزن !
یهو قاااااطی کرد ...که به زور بردیمش تو اتاق استراحت شون
آخر شبی انگار سرحال شده بود میخاست بگه مام هستیم !
اما از اونجا بود که کم لقب های شوخی واری مثل سردار و صابرین و تکاور و ....به ما چسبید... و البته از اونجا بود که میخ من در سپاه ناحیه مون کوبیده شد خخخخ
به عبارت بهتر با این عملیات ما ! معروف شدم ...
تو اون شب دو سه نفر مختلف فرستادن ببینند من چند مرده حلاج م و از بخت بدشون من هم که مسلط بودم رو کل قضیه یگان صابرین و نیز درگیری های سال 90 ... شستم رفتند ! خخخخخخخ
به خودی خود کم کم تو چشم داشتم قرارمیگرفتم از سال 91 ولی این قضیه باعث شد خیلی زودتر بیام بالا ...چون بسیجی ها یکی رو دیدند که انگار از نظر سواد چندین نفر محسوب میشد ! چشمک
اون شب هم گذشت و رفتیم حرم امام .... داستان زیاد داره حرم امام ! نمیگم ولش!چشمک