حقیقت من !
از وقتی یادم میاد و وقتی خودمو اونقد شناختم که تمییز قائل بشم بین ترانه و موسیقی .... میدونم و میدونستم که واقعا مرحوم حبیب رو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت
جز معدود خواننده هایی که در هر دوران فکری با من بود ... در هر دوران فکری !
زمانی نه زیاد دور نه زیاد نزدیک ... آلبوم هاش رو گوش میدادم .... بین اون آهنگها ترانه ای بود که فکر نمیکردم حال و روزم اونقد تغییر کنه که امروز اونو مصداقی بر خودم بدونم ولی میدونم !
البته اونطور که من شنیدم و دیدم .. مصداق خیلیها شده و خیلی های دیگه هم میگن مام هستیم !
اگر اینطور باشه که وای بر ما و وای بر این جامعه .... مدتی پیش میخوندم که یکی از خارج کشور تحلیلی راجع به با تبر کشتن و با چاقو سر بریدن و با سلاح کشتن و آتش زدن و .... تکفیری ها و موج روانی ش تو کشورهای متمدن ! نوشته بود که اونها تو کل عمرشون یا تو دنس و رقص بودند یا شاد و سرخوش و دایورت ! و این وقایع باعث میشه که اینها از دولت های متبوع شون بخان ! که دوباره دنس و رقص رو براشون به ارمغان بیاره حالا میخاد به قیمت جان هزاران هزار انسان بیگناه چند هزار کیلومتر اینورتر باشه یا هرچی ؟
درواقع دیگه خبری از دموکراسی و مردم دوستی اونها نخواهد بود چون هست و نیست شون مورد حمله قرار گرفته!
آره درسته
هست و نیست شون !
و هزاران کیلومتر اینورتر هست و نیست ما اینه :
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارمرا بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
واقعا جامعه جذاب ایرانی و خاورمیانه ای ... که زمانی به هخامنشیانی بودنش افتخار میکنه و زمانی دیگر به اشکانی بودن ش و ساسانی بودنش و .... و از قاجار متنفر هست و به پهلوی مینازد و از جمهوری اسلامی یاد میکند ..... باید هم همین باشه واقعا !
گاه با خودم می اندیشم .... من که این همه مطالعه کردم و مطالعه کردم و مطالعه کردم و .... چگونه است که وقتی میبینم یکی میگه خدایا چی میشد من تو دوران کوروش کبیر ! می زیستم ؟ با خودم میگم استغفرالله ؟ من همین دوران گند خودمو تو همین آخرالزمان بیشتر دوست دارم تا برم زمان دیکتاتوری های قرون باستان و ماقبل باستان !
بعد با خودم میگم خوب نه ، من الان چون خیلی خوندم راجع به دیکتاتوری و بردگی و بدبختی و انتخاب طبقاتی که نمیزاشت تو که کشاورزی درس بخونی ! برعکس آزادی الان .... برای همین هست فکر میکنم که اون موقع رو نمیتونم تحمل کنم و تحمل شرایط الان برام آسونه ! در حالیکه اگر من در همون دوران جهالت مردمان جهان می زیستم که نهایت چیزی که میدیدن اونجای گرامی گاو و زمین کشاورزی و .... بود ! و تو طویله بزرگ میشدم قطعا نمیدونستم اصولا دموکراسی و آزادی خواهی و ضد بردگی و ... چی هست که اصلا موضع بگیرم مقابلش !
پس حتی به نوعی حق میدم به مردمان اون زمان که شاه رو خدای مطلق و نائب خدا بر زمین بدونند !
در واقع به این تفاهم میرسم که هرکسی در دوران خودش یک شرایطی داشته و براساس اون شرایط می زیسته ....
هرچند که این مساله باعث نمیشه که بازم فکر نکنم کسیکه تو عصر مدرن هست چطور میگه برم زمان قرن بوق ....؟؟؟؟؟ چونکه اونم تو همین عصر مدرن زیسته و فرق قرون باستانی رو با الان میدونه !!!
بگذریم !
خواستم بگم من با درک کامل شرایط گذشته حال و شاید آینده معتقدم که :
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو منرفته ام
کوله بارمرا بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من مرد تنهای شبم
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم
صد قصه مانده بر لبم
یا حق