خاطرات سربازی 5 - شروع یک پایان !

سلام

 

صبح با خوشحالی زائدالوصف اعضای خانواده از خواب بیدار شدم.... کمی شاکی بودن چرا گوشی نبردم و دل ناگران شده بودند ! لیکن با تعریف اینکه چی سر ملت آوردند برای یک گوشی ناقابل متوجه شدند کار صحیحی بنمودیم و البته از اینکه چرا با تلفن عمومی هم زنگ نزدم پرسیدند که شرح فاجعه ای که رفقا در حین برگشت به شهرمون سرم آوردند ، دادم و اینم رفع مشکل شد !

 

خودم درب ساک نظامی که پر وسایل و لباس نظامی و ... بود باز نکردم ... خواهرم و عمه م شروع کردن به واکاوی ساک ... دلم نمی اومد برم سمت ش .... مع الوصف اینکه خودم یک قفسه به ارزشه چندصدهزارتومان تجهیزات نظامی ! دارم ولی بغض عجیبی رو گلومون بود ....

اولین شخصی که از اعضای خانواده درجه یک و دو رفته بود خدمت !!!! الباقی اعضای خانواده به هرنحوی بوده نرفتند !

 

از این ور هم کمی میترسیدم از خیانت ها و نامردی هایی که دیده بودم از بعضی ها ... توکل کردیم خدا و سه روز بعد نامه ای که داده بودند ببرم سپاه استانی رو بردم .... از اونجا هم نامه م رو زدند ،با کلی منت و تهدید که اگر فرمانده ناحیه نگفته بود باید میفرستادیمت جوانرود و منطقه عملیاتی ( آآآآآآآخ جوووووون ! بهش گفتم هرجور صلاح شما میدونی ...لازمه برم اونجا نامه بزن اونجا ! طرف بد نگاهم کرد ...!) 

 

برگشتم شهرستان ...اولین روزی بود با لباس فرم خفت رفته بودم بیرون ... پوتین ها نو و تووووپ ! لباس هایی که اصل تبریز بود مثل پوتین ش و از هر نظر چشم نواز بودم نسبت به بقیه به خصوص که تو هر منطقه لباسها و پوتین ها کیفیت ساخت متفاوتی داره

طبیعتا تو برخی مناطق که اسم نمیبرم کجاها کیفیت ها به گاو ! میره از نوع خفن ! چشمک

ولی الحمدلله تبریز هیچی نداشت .... واقعا لباس و پوتین کلاس بالایی داشت با رنگ چشم نوازی که واقعا عالی بود و همه فکر میکردند از کهنه کاران خدمت وظیفه هستیم !( شرحش زیاده حس ندارم بگم جریان کهنه کاری چی هست !)

 

خلاصه مستقیم برگشتم شهرستان نامه رو گرفته بودم و رفتم سپاه

از دژبان تا خود ناحیه هرکسی به یک ور افتاده بود و فکش باز مونده بود ... ادیب شده بود سرباز !

یا خدا !

تا دیروز بدون محدودیت و همیشه همراه با فرمانده ناحیه و ....  و.... رفت و آمد میکردم به ناحیه و حالا لباسی پوشیده بودم که مشخص بود ازش بوهای خوبی نمیاد

بوی شروع یک پایان !

 

داخل ناحیه شدم ... شروع شد ... از اولین سرباز تا آخرین سرباز : تو هم شدی سربااااز ؟ خخخخخخخخخ 

از دست فرمانده ناحیه میخاستم همونروز خودکشی کنم ! اصرارهای اون بود که باید روزهای اول با لباس اصلی بیای ...بعد میفرستمت واحد خودت با لباس شخصی ( که قانون اون واحد شخصی بود به خاطر خطرات زیادش)

 

میدونستم این چاهی که واردش شدم .. چاه فاضلابه ولی چه میکردم ؟ هیچ !

رفتم ... پا کوبیدن ها شروع شده بود ... که البته الحمدلله رب العالمین با افتخار میگم حتی یکبار نشد که یک پای خوب بزنم ...( به جز دو سه جا که واقعا اونم آدمای عشقی بودند !)

فرمانده نبود ... گفتند رفته .... مسئول نیروی انسانی هم نبود

برگشتم سمت خونه ... فرمانده از حوزه خواهران اومد بیرون ... پا کوبیدم ... لبش به خنده ای بزرگ باز شد ...

حس بدی داشتم ، واقعا حس بدی داشتم ....

گفت فردا بیا نیرو انسانی میاد تا ببینم چی میشه

اون که رد شد ... از شانس تخمی تخیلی ما ! فرمانده گردان امام حسین علیه السلام هم اومد !

آری ... پا کوبیدم ... تو ماشین شخصی ش بود با لباس شخصی ش ... دست خودم نبود ... انگار لباس خفت هرجا خفت میاره ... پاکوبیدن ها شروع شده بود

 

برگشتم خونه و به فکر فردا بودم ... مطمئن بودم شروع یک پایان هست ...

 

فردا رفتم ناحیه ... فرماندهی دست دست کرد ... گفت فعلا یکماه تو ناحیه باش ... هرچی مسئولین یکی دو واحد مرتبطه میگفتند بابا این نمیتونه تو ناحیه باشه ...بفهمند سرباز شده از هر نظر واویلاست ... چه تو سازمان چه بیرون سازمان با این پرونده ای که این تو واحد .... داره ... ترتیبشو میدن ...

و فرمانده ( احتمالا با مشورت یکی دو تا از اون مارمولک های معروف ناحیه) گیر داد نه الا بالا باید بمونه ناحیه

این وسط یهو مسئول فاوا ناحیه که منو میشناخت ... یهو جیغش رفت هوا اینو بده من ... کار (...) این مخش هست

و یهو فرمانده شاد شد ... و من شدم مسئول (...) تو فاوا .... یک خفت به خفت های دیگه اضافه شد ...!

مونده بودم من خودم که سربازم..چطوری هست هر واحد و قسمتی یک فرمانده م

خخخخخ

 

اما افتضاح بود ..... وقتی تو ناحیه باشی ...یعنی باید لباس بپوشی ... و این شروع دردسرهای بعدی بود ... دردسرهایی که نهایتا پایانی بود بر سالها حضورم درشهرستان زادگاهم .... برای ابد !

 

یا حق

خاطرات سربازی 4 - اتوبوس جهنمی !

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رسیدم اونجا که گفتم دیگه پرونده دادن زیر بغل مون و گفتند علی علی مشهد ! ( ناگفته نماند دراینجا مشهد همان شهر خویش است ! ) 

 

از درب پادگان خارج شدم ، با سه نفر که تو اتوبوس باهاشون آشنا شده بودم و تو پادگان بیشتر دمخور شده بودیم بودم

با یکی شون خیلی بیشتر از اون دو تای دیگه حال میکردم و در آخر ماجرا هم فهمیدم واقعا مثل همیشه حسم و احساسم اشتباه نمیکنه ! خیلی پسر خوبی بود ولی ....

 

ولی درگیر ماجرای بسیار بدی شدیم موقع برگشت

 

من که از 16 سالگی م تنها اینور و اونور مملکت میرفتم و تو نمایشگاه مطبوعات مسئول غرفه مجله جنگ افزار و ... میشدم و خلاصه سری تو سرها بودم .... میخواستم مثل آدم خودم برم ترمینال تبریز ، مثل آدم کمی خرید کنم برا خونه ( شکلات های معروف تبریز !) و برگردم

ولی ای دل غافل

 

4 نفر بودیم هر 4 نفر مقصدمون کرمانشاه بود ..... یکی از این سه نفر رفیق! خیلی نخاله بود ... هرچه هم بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم نخاله ست ولی چه کنم که نمیشد از شرش رها شد

وقتی که سرمون رو کوتاه کردند من به دلایلی نخاستم کلاه پشمی که خواهرم بهم بود رو بزارم رو سرم گفتم خراب میشه ... گذاشتم تو جیبم ...همین فرد نخاله گیر داد من سردم هست بده من ... به هرحال منم دلرحم ... دادم بهش

این کلا رو کله ش بود ....حالا حساب کن من خودم یخ دارم میزنم این برا خودش ادعاشم میاد !

 

***

 

خلاصه ، باهاشون تا ترمینال رفتم .... من گیر داده بودم برم خرید و بعد مثل آدم بلیط بگیرم بیام شهرم ... اون پسری هم که اسمش رسول بود و خوشم ازش می اومد و واقعا رفیق خوبی از آب در اومد هم موافق من بود

ولی این پسر نخاله هه که نامش رو بزاریم نادان! ول کن یقه من بدبخت نبود ... مخ اون چهارمی ( اسم فرضی جمال!) رو زد ... و یقه من و رسول هم گرفت الا باللله بیایید همین الان با این اتوبوسهایی که میان دم ترمینال بریم

هرچه میگفتم بابا به خدا من تجربه دارم خیلی افتضاحن ... ول کن نبود که نبود

 

تو همین جریانات یهو یک اتوبوس اومد ...طرف پایین پرید گفت کرمانشاه 4 نفر !!!

این نادان لعنتی هم از خدا خواسته گفت آه بیا دیدی گفتم بریم !

من با اکراه راه افتادم سمت اتوبوس .... بهش گفتم آقا کرمانشاهی ؟ گفت آره ! گفتم پس چرا پلاک کردستانه ؟

گفت جان ؟ نگران نباش کرمانشاهیم !!!

همون اول پولها رو که گرفت ... بعد گفت ساک بزارید تو جای ساک های ماشین ... درب ماشین رو که باز کرد تازه فهمیدم یا خدا چه غلطی کردیم ... کلی کوله پشتی توش بود .... گفتم آقا من نمیام !

یعنی قشنگ احساس کردم گوش مون داره بریده میشه بد !

تو همین حین که از نادان اصرار و از من انکار  متوجه شدم که اصلا مقصد ماشین کردستان -سنندج هست نه کرمانشاه

رفتم یقه شون رو گرفتم ... گفتند آقا چی شده مگه ؟؟؟ دو قدمه از سنندج تا کرمانشاه

هیچی دیگه منم قاطی کردم گفتم پولمو بده نمیخام !

رسول هم مثل من پولو گرفت ... خواستیم بیاییم این نادون لعنتی باز یقه ما دو تا خفت کرد ..اینقد قسم قرآن داد  و گفت به خدا من بلدم و خیلی آسونه و اگر با این نریم اصلا تا شب ماشین کرمانشاه نیست و دیر میرسیم .... که دیگه خسته مون کرد

من گفتم بابا این یارو با ما غش در معامله کرده ، میگم بهش کرمانشاهه خودش میگه آره بعد سنندجه

چطور به این اعتماد کنیم؟ تازه پر اتوبوس سربازه ... دهن همه مون سرویسه ... 

 

خلاصه خر شدیم رفت !

دوباره پول دادیم و سوار شدیم ... و چه سوار شدنی

 

تمام اتوبوس جز اقلیت مذهبی سنی کشور ... کسانیکه از پادگان قاضی طباطبایی و دیگر پادگان ها جمع آوری شده و به پادگان مخصوص خودشون در ارومیه معرفی شده بودند ... و حالا مرخصی چند روزه دادن برن آماده کنند خودشونو برای دوره دو ماهه 

از دم کردستانی و سنی .... یا خود خدا !

 

خیلی رفیق من داشتم با مرام تو کردستان ... چه سنی چه شیعه ولی از شانس روزگار گیر بدترینای عالم افتاده بودیم

صندلی کجا بود ؟ آخرای اتوبوس

 

تا نشستیم گفتم رسول به خدا بیچاره شدیم رفت !

گفت دیگه اینه ... چوب رفاقت باید خورد ! 

گفتم به جای خوردن نره یه جایی مون صلوات !!!!!!!

 

*****

 

اتوبوس راه افتاد ... خون خون مون رو میخورد ( من و رسول) ... هیچی از دست نادان قاطی بودیم ، یارو این وسط پول چهارتایی مون رو خورده بود یک مقداری ش رو و گفته بود دادم به جمال ..جمال گفت من غلط کرده باشم گرفته باشم

هیچی دیگه قاطی قاطی بودیم

ساعت 10 صبح راه افتادیم

 

و ای کاش که قلم پام میشکست و این گوه اضافه رو نمیزاشتم بدهند خورد بدبختم !

 

راه افتادیم .... ساعتای 4 دیگه اتوبوس غیرقابل تحمل بود .... چند تا سرباز لاشی دور تا دورمون بودند عقب اتوبوس یکسره سیگار میکشیدند و حرفهای به شدت و به غایت افتضاحی میزدند

واقعا تحمل شون سخت بود ... بناب پیاده شدیم کباب معروف بناب خوردیم ! ( تنها خاطره خوب این اتوبوس ! توصیه اکید دارم برید بناب کبابشو چک کنید !)

 

سوار که شدیم ... کار بالا گرفت ... اول رسول دهن به دهن شد بعد من ... این وسط نادان و جمال ، جفت نامرد سکوت محض بودند

اول که به دین و مذهب حرف میزدند این لاشی ها ... بعد شروع شد به استان های همجوار که رسید به کرمانشاه و دیگه ما طاقت نیاوردیم و خلاصه .... دعوا شروع شد ...

سه چهار دور درگیری لفظی و نهایتا من قاطی کردم بلند شدم یقه یکی که سردسته بقیه شون بود و نصف من هیکلش بود رو گرفتم که بزنم ... که دیگه ملت پریدند میانجی کردند ....

 

گفتم آخه یارو به یه چیز خودش باید بنازه ... نه قیافه داره نه هیکل داره نه زبون حالیشه نه هیچی ... ادعاشم میاد

خلاصه یکی فحش میدادم به اون یکی میدادم به این نادان که ما رو تو این مخمصه گیر انداخته

 

فکرشو بکنید این یک قسمت ماجرا بود

 

قسمت افتضاح ماجرا هنوز نرسیده بود

ساعت 12 شب ! ما رو احمق بی شرف گذاشت وسط سنندج ! یعنی الانم مینویسم اینا رو خونم میخاد به جوش بیاد !

 

نادان کلا داشت از دست من فرار میکرد ...یعنی هربار میگرفتمش هرچی حرف بود بهش میزدم.... بچه پررو عین خیالشم نبود

از اتوبوس که پیاده شدیم دیدم نادان یواشکی ساکشو برداشت رفت قاطی کردستانی ها که سوار ماشین بشه ... از پشت یقه ش رو گرفتم .... تا ته ماجرا رو خونده بودم ...!

کلاهمو ازش پس گرفتم گفتم خیلی کثافتی

که گفت نه به خدا من فکر کردم شمام سوار ماشین شدین .... گفتم کثافت تو ندیدی ما پشت سرتیم نه جلوت ...تازه من با یک متر و هشتاد و سه سانت قد د د د ، شبیه این کوتوله های بی مغزم ؟؟؟ که کنارشون داشتی راه میرفتی؟ من هیچ

جمال که یک متر و نود سانت هست ! اون چی ؟

سرشو انداخت پایین ... منم برگشتم سمت رسول اینا گفتم بریم بابا گیر یه عوضی که نه صد تا عوضی افتادیم بخشکی شانس

که دیدم از پشتمون با گوه خوری اومده میگه ببخشید و فلان و بهمان

و باز هم در شبی عجیب این نامرد نادان با ما همراه شد ( که قسم میخورم هیچوقت تو زندگیم نه تکرار میزارم بشه نه امیدوارم بشه نه اصلا باورم میشد رخ بده تو زندگیم ، هنوزم حس میکنم جادو شده بودم ! که گذاشتم اینا رخ بده !)

اما افتضاح هنوز شروع نشده بود .... گفتم نادان ، اینم سنندج حالا بریم کجا ؟ گفت من اینجارو که بلد نیستم باید آدرس بپرسیم ! گفتم یعنی چی آشنا نیستی؟ تبریز که میگفتی اومدی؟ گفت نه خوب این وقت شب که نیومدم ! که دیگه اینجا یهو رفتم براش که رسول جلو دستمو گرفت !

هیچی دیگه

راه افتادیم پرسان پرسان ترمینال کوفتی سنندج رو پیدا کردیم ... که هیچ ماشینی نبود 

 

چند تا سواری شخصی گفتند ما حاضریم ببریم تون کرمانشاه نفری 50 هزارتومان !!!!

من گفتم چه خبره مگه ؟ اما دیگه مجبور بودیم

سولفیدم

در این میان این نادان دوباره گفت سردمه و کلاهمو بهش دادم( خدایا این خفت رو من کجا ببرم که جادو شدم !)

 

سوار پراید شدیم .... دست به فرمون ترین آدم خفن زندگیمو دیده بودم ... باورکردنی نبود .... یا خود خدا 

عجب رانندگی میکرد با پراید روی سرعتهایی که اصلا فکرش هم تو جاده صاف سخته چه برسه به کوه های پرپیچ و خم و جاده افتضاح سنندج کرمانشاه

 

واقعا این قسمتش هم بد نبود ، هرچند هرلحظه احتمال اسقاط شدن خودمون و ماشین پراید رو میدادم ! و به خصوص که من جلو نشسته بودم و کوله بزرگ نظامی هم جلو شکمم بود !!! ( کمربند ایمنی بسته بودم ؟ آره ارواح عمه امریکا بسته بودم حتما !!!!!!!!!)

 

خلاصه وسطای راه یهو دیدیم وایساد ... نمیدونم کدام شهر بود ...شاید کامیاران یادم نیست اینقد حرص و جوش میخوردم یادم نمونده اون لحظات افتضاح

 

گفتیم چی شد گفت ماشین خراب شده انگار!

کمی با ماشین ور رفت... مشکوک شدم بهش... گفتم بچه ها کارمون دراومد....همزمان دو سه تا ماشین خالی اومدن ... مشخص بود که میدونند کار این لعنتیا چی هست !

 

نفهمیدید ؟؟؟ خوب فکرتون رو به جاهای بد بد نبرید ! اصلا هم از این خبرا نبود! چشمک

 

راننده های سنندج ، چون خیلی آدمای درستی ن ن ن ن ، میان چیکار میکنند ؟ تا یک قسمت مسیر رو میارن بعد به بهانه واهی خرابی ماشین میگن نصف پولتونو پس میدیم بقیه ش رو براتون ماشین میگیریم ببرن تون

یعنی مثلا فکر میکنند این پول خوردن داره ، کثافتای آشغال ! ( از اون شب به بعد حس بسیار بسیار بسیار بدی نسبت به هرچی سنندج و کرد و سنی هست پیدا کردم ، منی که اصلا اهل این چیزا نبودم اینقد نامردی دیدم ازشون دیگه متاسفانه به چشم همه دیدم ... هرچند میدونم الانم که واقعا اینطور نیستند همه شون و البته که همه جا آدم خوب و بد داره !)

 

خلاصه هیچی دیگه .... 25 هزار تومان از پنجاه هزار پس داد و رفت .... ما هم سوار یکی از اون ماشینا شدیم و 25 تومان رو سولفیدیم به جیب مبارک راننده !

 

وسط راه یهو دیدم نادان گفت من فلان جا پیاده میشم روستامون اونجاست .... من نیم ساعت قبل پیاده شدن ش گفتم اون کلاه منو بده ... صندلی عقب بود نامرد ... اما گوش نداد وقتی پیاده شد ... بازم چون کوله روی پاهام بود نتونستم خفت ش کنم .... بهش گفتم هوووووی الاغ کلاهو بده ( نه اینکه کلاه مهم بود به خودی خود ... هدیه خواهرم بود ... و البته زورم می اومد این بی همه چیز این بلاها رو سر ما آورد ، اینم ببره !)

 

ولی گوش نداد و رفت ... رسول گفت چی شد ؟ گفتم کلاهو برد فلان فلان شده

 

راننده خندید گفت ، خدا شما اینا رو نمیشناختی؟ گفتم چطور؟ گفت تا این لب باز کرد روستای فلان پیاده م کن فهمیدم از تبار کیان ... اینا جد اندر جد زن و مردشون یا دزد و تریاکی ن یا .... !

 

منم گفتم به جون تو اگرم میدونستم همچین جادو شده بودم که ده بار از زیر دستام درش آوردند ...باز به این نامرد اعتماد کردم !

هیچی دیگه 2 شب ما رو گذاشتند کرمانشاه

 

با رسول که اوکی بودم خداحافظی گرم کردم... جمال هم نیمه گرم....پشت مون رو نگرفته بود چندین جا ....

باز هم سوار یک ماشین دیگه شدم رفتم ترمینال شهرمون و از اونجام بازم سوار یک ماشین دربستی

مسیری که میشد با 100 هزار اومدش.... 200 هزار پیاده شده بودم

 

وای که چه شب گهی بود 

با خودم میگفتم بابا تو گردان گردان نیرو میبردی میاوردی ...آخ نگفتند ...چی شد اینطور شد؟

 

هنوزم گهگاه یاد اون روز لعنتی  میافتم نمیدونم چی شد که این شد ....

 

خلاصه 3 شب رسیدم شهرمون.... درب خونه رو باز کردم ...رفتم بالا ...بی سر و صدا تو خونه رخت انداختم کپیدم

 

تا صبح که صدای جیغ و هوار خواهر و عمه و داداش ...بیدارم کرد که ه ه ه ه ه اددددددددددیب ادیییییییب برگشته

 

بعله

 

سفر قندهار سه روزه ی من اینگونه تموم شد !!!!( ولی خدای من شاهد هست حاضرم همین الان برگردم عقب دو ماه پا بکوبم تو پادگان تبریز ولی اون برگشت لعنتی به کرمانشاه رو از تبریز با نادان و دیگران نداشته باشم !!!!!!!!!!! اندازه دو سال اونجای ما گذاشت !)

 

یا حق

خاطرات اصل خنده ! قسمت یک

بسمه الله !

 

هرکی بره یک ور موضع و سنگر بگیره که رفتم تو فاز وبلاگ نویسی دوباره و البته که اونایی که سوابق کاری منو میدونند و... ولش ، یادم افتادم اینم میره تو خاطرات تلخ م نه اصل خنده !

نصف یک استان رو من مطالبشو مینوشتم به اسم هزاران نفر از خودشون میدادن بالاتری ها ... میگفتن امار فضای مجازی مون ... ولش غلط کردم اسمشو آوردم !!!

 

*****

 

میخام چیزایی که اصل خنده بودند و برام رخ داده همینجوری بگم، خلاصه و مفید ، داستان ها واقعی است اصلا هم خیالی نیست ! خداااااییییش

 

******

 

یه زمانی خفت م کرده بودند بیا و مردونگی بکن و زندگینامه شهدا رو اوکی کن ... گفتم من هزارتا کار دارم ، از عملیات تا اطلاعات و هزار تا بدبختی .... اونوقت یک کارگروه خودتون تشکیل دادید من برم حمالی اونم بکنم ؟ به من چه آقا ؟ 

خلاصه از بعضی دوستان اصرار از من انکار

آخرش قاطی کردم گفتم من میدونم یک روزی میرسه همه این چیزهایی که شما جمع میکنین آخرش خود بدبختم باید انجام بدم ، الانم اون وقت نیست دست از یقه م بردارید و خلاصه کشیدن بیرون از داخل ما ! چشمک

 

*****

 

تو خدمت ... خفت شدم برای همین قضیه و همون روز گفتم میدونستم سال قبل که میگم ولم کنین ، یک روزی مثل امروز میاد که گنداب شما رو جمع کنم

 

تایپ م که در حد میگ میگ و بقیه مسایل ادبیاتی و ... هم که میدونید ادیب هستیم !!!!

خلاصه تو یک هفته کاری که ملت یکسال زور میزدند تکمیل کنند کامل کردم

 

مصاحبه ها و تصاویر و فیلمبرداری از خانواده ها شده بود و برای شادی دل خودشون که مثلا بگن کاری در حق شهدا کردیم(اره ارواح اون عمه یزید !) کلی مصاحبه الکی و متن های عجیب غریب نوشته شده بود بدون ویرایش ..... 

 

اوضاعی بود که تو خاطرات سربازی مفصل ش رو میگم

 

اینجا اما یک قسمت خنده دارشو میگم

 

*****

 

اغلب خانواده های شهیدی که سرباز وظیفه بودند تو منطقه و بچه شون شهید شده بود ( یا حالا هرچیزی که اسمشو میزارند نمیدونم !) یا جز اقلیت های دینی منطقه مون بودند و یا مشکلات خدمت داشتند و اصطلاحا رویت بگیرشون کرده بودند یعنی از خدمت فرار کرده بودند و دژبان به طرق مختلف گرفته بودشون

 

یکی از شهدا 9 ماه فراری از خدمت بود .... !!!! از اقلیت ها !

 

خلاصه مصاحبه کننده پرسیده بود ( فیلماشم هست که پیاده کردند رو کاغذ !) : از شهید و آرزوهایش بگید!!!!( آخه لامصب اینم شد سوال؟؟؟ متاسفانه تیم جمع آوری اصول این چیزا رو نمیدونست ..... انتظاری م نباید داشت .... تو ایران بوروکراسی بیداد میکنه .... عمل صفر ! دانش صفر!)

 

مادر شهید میگه » پسرم خیلی دوست داشت بره جبهه ( حالا دقیقا رویت بگیر شده !) دوست داشت شهید بشه ... آرزویش این بود خدمتش تموم بشه !!!... متاسفانه شهید شد به آرزویش نرسید !

 

 

دقت کردید چی شد ؟؟؟؟ چشمک !

 

خنده دار نبود ؟ نه ؟ واقعا ؟ گریه آوره نه ؟ آره میدونم .... من از شدت بهت و حیرت و گریه و ناراحتی به خنده ای بسیار تلخ رسیدم .... البته بعدا واقعا شد اصل جوک برام به خصوص وقتیکه نماینده اقلیت می اومد سینه سپر میکرد که ما اینقد شهید دادیم

 

و من آمار تک تک رو داشتم و میدونستم از هر ده شهید حداقل 7 نفر سرباز وظیفه بودند و از این هفت نفر 5 نفری رسما رویت بگیر شده بودند .... !!!!

 

 

به هرحال....

 

مادر شهید خیلی واقع بینانه حقیقت رو گفته بود ....البته تلخی های خاص خودشم داره ها ؟ نه اینکه خنده از این باب باشه به اون صورت ! بلکه خنده م برا این بود :

 

آها یادم افتاد چرا خنده دار بود برام

 

نگارنده خاطرات شهید محترم همینو دقیق پیاده کرد بود روی کاغذی که باید میرفت به استان برای کنگره شهدا !

منم نامردی نکردم همینو قشنگ نوشتم و متن رو بولد کردم !

 

گفتم ببینم یک نفر میاد بگه خرتون به چند ؟ دیدم خر خودشونو بستن به دیوار ... خری م ندارند بیان گیر بدن به خر ما !

 نتیجه اخلاقی: تو رو هرکی که میپرستین ، میخواین کار نکنین ، کار نکنین ، گزارش دروغی جعلی سندسازی نامه سازی و درصد سازی نکنین ... که ما فلانیم بهمانیم ، شما هیچی نیستین به خدا ! همه ش باد تو خالی و حرف روی کاغذ اونم همون کاغذها خیلی اوقات رسوا کننده شماهاست ! فقط یکی مثل من میخ میخاد که بره توی شما ! چشمک

یا حق

خاطرات سربازی 3 - فاشیسم !

سلام

 

رسیدیم اونجا که سوار اتوبوس شدیم و همه ساکت بودند .... 

از پنجره شیشه داشتم کوه های سر به فلک کشیده زاگرس رو مینگریستم .... در ذهنم چند سال بعد رو اگر زنده بودم !  تداعی میکردم که چه خواهد شد .... در عین حال قلبم سنگین بود ... اما باید میرفتم ...

 

از سال 90 اراده م براین شکل گرفت که به هیچ عنوان نگذارم کسی رویه و روال زندگیم رو تعیین کنه مگر ازش مشورت بخام ! اونم صرفا مشورت بده نه بیشتر

هراتفاقی که برام از 90 به بعد افتاد تصمیم خودم بود و خداییش راضی راضی بودم ! بماند که راضی هم نبودم نهایتا میزدم تو دهن خودم ! نه بقیه !

در واقع  پاداش یا تاوان اشتباهات یا کارهای خوبمو خودم میدادم و میگرفتم ! و توجیه و بهانه و حمله به کسی نبود !

 

خلاصه خدمت هم انتخاب خودم بود .... میدونستم که وقتی کارت رو به دست بیارم ... بعدش برای من خیلی چیزها باز و آزاد میشه ( و واقعا شد ! واقعا واقعا خدا رو شکر که خفت خدمت ! رو رفتم !)

 

*****

 

از بین کوه و کش و چمن ممن و نیزار کوفت زار و اینا میگذشتیم و میرفتیم ... عجب جاده مزخرفی بود ... از سنندج و کردستان به سمت بناب و از اونجا هم تبریز

 

واقعا جاده مزخرفی بود ... تو مسیر با دو سه نفر بیشتر آشنا شده بودم ... به نظر می اومد میشه باهاشون سر کرد !

 

از این طرف میدونستم کارت سبز نهایتا یک هفته زمان میبره برگردن ( در بدترین حالتش! که میگم چطور پیش میاد)

از اینورم 

گفتم ببینم چند نفر کارت سبزی داخل گروه هستند ... کلا روی هم 4 نفر بودیم !!!! از 44 نفر !

 

یک جایی توقف کرد برای نهار و نماز ، اونجا آمار همه دراومد ... خیلی ها با حسرت به ما می نگریستند ... سخت بود ... تبریز اونم تو زمستون !!!

ما نهایتا چند روزه برمیگشتیم ....

 

از نکات جالب این بود ، این همه سهمیه سرباز اومده بود سپاه و کلا دو نفر نماز خوندن ! یکی من و یکی یک پسر دیگه که اونم کارت سبز نداشت !

 

خنده م گرفته بود ... زورمم می اومد .... خیلی از دوستان رو دیده بودم سهمیه سپاه بهشون ندادن که حق شون بود بهشون بدن .... نمازخوان و بسیجی و فعال و ....وحالا یک سری آدم جلوم بودند که اگر نگم آینه دق ... حداقلش اینه که خیلی هاشون اعتقادی نه به نظام اسلامی داشتند نه به خدمت نه به هیچی .... و فقط با پارتی این و اون افتاده بودند سپاه

 

خداییش اونجا بازم حرف معروفی یادم اومد که میگفت ، اگر پارتی هم انداختی ، بنداز، ولی برای آدم درستش

 

بعضیاشون که اصلا وضع شون خیط بود ... که نگم بهتره ! ولی سرگرد .... رفیق شون بود و کارشونو درست کرده بود

این ور اونوقت کلی بسیجی فعال و ... که قانونا حق شون هست ...پشت درب می موندند

البته برام عادی تر شده بود ... از بچگیم تو این بدبختی ها وول میخوردم

 

****

 

اتوبوس دیر وقت به تبریز رسید ... قرار بود 7 اونجا باشیم ولی 8 و 45 دقیقه شب اونجا بود !

میگفتند درب پادگانو بسته باشند باید تا صبح فردا پشت درب وایستیم ... راست و دروغش با گوینده ش !

 

برای ما که مشخص نشد راست بود یا ماست بود ! چشمک

 

رفتیم جلو درب ، یک دژبان تپل با لهجه ترکی گفت بیایید داخل .... 

دقیقا خاطرم نیست چه کارای مزخرفی نمودیم ... فقط میدونم یک شعر براش نوشته بودم ... الان نمیدونم اون شعر تو دفتر شعرم هست یا نه ؟ 

ولی به هرحال

مضمون این بود : مثل گاو بردن مون تو یک گاوداری سرپوشیده ! ( شما بخون سالن بزرگ از این سیلو مانندها)

کلی آدم کچل جمع بود اونجا .... 

نرسیده به خدمت کچل  کرده بودند .... یادم افتاد که من زورم اومده خودم کچل کنم ... گفتم بازم دم خودم گرم !

البته چند دقیقه بعد که گفتند موهای سر هرکی بلند هست بره ارایشگاه پادگان کوتاه بشه و باید حق آرایشگر بدی اونم هفت هزار تومان ، کمی به غلط کردن افتادم ! چشمک

 

اما اون سالن رو هرگز یادم نمیره

 

کلی پسر جوان ... پر انرژی ... مغموم و در هم شکسته ... نگران اینکه چی پیش میاد ...  سرپا ایستاده بودند

 

صندلی هایی چیده بودند شبیه کنکور .... هرکی رو صندلی نشست و یک سری فرم نوشت و البته که ردیف به ردیف داشتند ساک بچه ها رو چک میکردند

 

بعضیا سوتی داده بودند .... گوشی ها رو باید تحویل میدادن اگر اورده بودند هم ( که من اصلا گوشی با خودم نیاوردم  !)

 

اما بعضیا انگار گوشی نیاورده بودند ولی شارژرش رو آورده بودند !

 

همون موقع میدونستم روزی خوراک نوشتن خاطراتم خواهد بود این مطلب!

 

خنده م گرفته بود به اون پسرک بیچاره ... هرچی قسم میخورد گوشی نیاوردم ... تا داخل شورتش هم گشتن که البته اثبات شد نیاورده و فقط یادش رفته شارژر رو از کوله پشتی ش دربیاره !

 

یکی دو نفر مونده بود به من برسه .... بیشتر حواسم به اطراف جمع شده بود ....

یک پسر کلی از تو ساک بزرگش نان و کلوچه و کیک و ...درآورد .... تعجب کردم ... ولی باحال بود ... باحالترش سربازان دژبانی که داشتند میگشتند و میگفتند اینا ممنوع هست ورودش برای شما و ..... ! و میبردن اغلب ! حالا به کدام مقصد که حلال و جایز هست برای ورود ش !! شما بهتر لابد میدونید ! چشمک

 

به خودم اومدم دیدم دژبان تپله که ریش هم داشت و قیافه موجهی داشت گفت حاجی شما راحت باش ... و منو نگشت !

همه کف کردند

ایضا خودم !

 

اما کمی که یادم اومد فهمیدم با دو متر ریش و اون قیافه حزب الهی مشخص هم بود که طرف فکر میکنه با یک روحانی طلبه ، یا بچه پاسداری! طرفه ....

خلاصه به قیافه ما قطعا نمیخورد ولی اینکه نگرده یا احترام بزاره رو واقعا انتظار نداشتم !

 

خودمم کف کرده بودم !

تو کل اون جمعیت فقط من رو نگشتند و البته بعدترش ثابت شد اگر من موندنی بشم تو پادگان قطعا مسئول گروهان میشم خخخخخ ، خیلی هوامو داشتند ....حالا دیگه خواست خدا بود که شکی ندارم ولی قیافه و رفتار و اینا هم تاثیراتی داشت !

 

تو اون جمعیت چندصدنفره روی هم 5 نفر ریش نداشتند و پرابهت ترین شون هم من بودم !

 

خلاصه

بعد پرسیدند کیا کارت سبز دارند ؟ و در این لحظه 40 نفر انسان خوشحال دست کردند بالا من جمله من !!!

 

جدامون کردند و یک سرباز دادن که ما رو مثل گله ببره اینور اونور همون شبانه کارهای کارت سبزرو انجام بدیم

 

مرحله اول رد شد ... رفتیم داخل پادگان

نگاه ناراحت بقیه هنوز تو ذهنم هست ....حس عجیبی داشتم ... ولش

 

****

 

کم کم با سرباز سر صحبت باز کردیم ...90 درصد اوقات بنا بر انتظارم ترکی حرف میزد در پاسخ به فارسی حرف زدن ما !

میدونستم فاشیسم و پان ترکیسم شدید هست ولی خوب دیگه ... تو پادگان سپاهش اینطور باشه ایول داشت !!!

رسما نمیدونستیم چی میگه .... و هربار میدید دست از پا درازتر وایستادیم میگفت شما دیگه کی هستین ؟ دو کلمه آدمیزاد حالیتون نمیشه ؟

و ما مثل عجوج و مجوج همدیگه رو نگاه میکردیم و میگفتیم ما که فارسی بلدیم این ترکی میگه ؟ از کجا بفهمیم آخه ؟

آخرش قاطی کردم ازش ... گفتم آقا دارم مثل آدم فارسی باهات حرف میزنم ...فارسی بلد نیستی برو یکی فارسی بلد هست بیار ترکی گفتناتو ترجمه کنه ... گناه که نکردیم ترکی بلد نیستیم که نیستیم ای باباااااا

 

خلاصه فهمید بچه کرمانشاهیم و قاطی بکنیم باکی نعریم شتک پتک کنیم ! بیخیال شد و نرم شد و فارسی حرف زدنش شروع شد !

 

بردن مون اتاق فرمانده گروهان .... معاونش بود ... اونم ترکی اندر ترکی حرف زدن ... انتظارم داشت که بفهمیم !

حتی فارسی گفتن ش هم لهجه شدید ترکی بود ... اصلا اوضاعی بود

 

واقعا تحمل میکردم ...الان بود یکی میخوابوندم زیر گوش طرف ولی اونجا میدونستم همچین میخوابوندنم که .... ! چشمک 

 

رفتیم برا عکاسی از صورت .... گفتند قبلش موها اصلاح

رفتم اصلاح کردم و 7 هزار سولفیدم .... نوبت من میخواست بشه ... دو بار جانشین گروهان انداخت عقب

برام عجیب بود ...بعدا فهمیدم به سرباز ارایشگر گفته این حاجی هست ! ( یه چیزی بین مشکوک به طلبه و پاسدار و اینا !) موهاشو کمتر کوتاه کن ... اول بقیه رو بزن بعد برا این بزن

 

یه همچین چیزی بعدا سرباز ارایشگره بهم گفت

 

خلاصه من اخرین نفر از اتاق اومدم بیرون ... موهامو کمتر زده بودند ... باز هم ابهت قیافه م بیشتر شده بود

رسما دیگه یک عمامه و... ! کم داشت !

 

هیچی دیگه ... عکس انداختیم( هنوز تو فکر اینم که عکسو بزارم یا نه ؟ ولش فعلا نمیزارم حسش نیست از عکسم عکس بگیرم ! اسکنر نیست)

اتاق عکاسی اصل خنده بود

 

4 تا سرباز وایستاده بودند با سایزهای مختلف

هر کسی می اومد تو ...ورانداز میشد ..لباس یکی شون رو درمیاوردن میکردن تن این عکس بگیره و باز هم در میاوردن میکردن تن سربازه !

 

خخخخخ

 

آخرت خنده بود

من رفتم تو یک پسره خیلی تپل بود گفت خدا این هیکلی هست ...این لباس منو بکنین تن ش ... عکاس گفت بیچاره تو تپلی این هیکلی هست ! ولی عیب نعره لباس نداریم سایزش ...

یک لباس گل و گشاد کردن تن ما و عکس رو انداختن !

 

خلاصه ..... این هم گذشت

 

رفتیم تقریبا 60 درصد کارا رو اوکی کردیم و گفتن 40 درصد مابقی میمونه فردا صبح ! 

الان باید میرفتیم تو اسایشگاه

 

****

 

آسایشگاه که چه عرض کنم .... واویلا بود !

از یک طرف یک عده تو فاز غم و گریه

از یک طرف یک عده تو فاز اثبات برتری شون که تو دوماه بشن ارباب بچه ها !

از یک طرف دعوا....

 

همه چیز بود ... ترجیح دادم  بدون شام و ... همون لحظه بخوابم ... و خوابیدم ....فردا صبح ساعت 4 و نیم صبح برای نمازبیدار باش بود !

اینجا هم بازم یک جورایی تو چشم اومدم ... ملت همه مسیر رو گم کرده بودن برن مسجد ... منم که سر و گوشم جنبیده بود دیشب ش.... تقریبا کل پادگان رو از بر کرده بودم !(چه کنم عشق نظامی گری کشته ما رو ! خخخخ)

بچه ها رو به خط کردم بردم مسجد ... چند تا از فرمانده ها دیده بودند .... 

 

نماز رو که خوندم تو مسجد پادگان و اومدم بیرون یکی شون خفت م کرد نیروها رو همه منظم کن بشین پاشو بده ببر سمت آسایشگاه !

 

به همه اون چندصدنفرم گفت این مسئول شما تا اونجا ( تو ذهنم میگفتم ، تو این پادگان بمونم ، قطعا شاخ میشم !!!)

خلاصه بردم شون پس و بعد بچه های کارت سبزی گفتند بیا بریم بقیه کارها رو بکنیم میگن همین امروز میخوایم بفرستیم تون پس !

 

در حالت اصلی ش باید یک آزمون بگیرند از مباحث کارت سبز ببینند طرف چقدر حالیش هست و اگر خوب نبود بین یک هفته تا 2 هفته آموزش مجدد براش میزارند ولی اینجا انگار به نفع مون بود ! گفتن بچه شهرستانی ها که کارت سبز دارند سریع بیان کاراشونو بکنند

و رفتیم و بقیه روال رو انجام دادیم

 

تحویل لباس و تجهیزات و ... ( که البته به نسبت کسانیکه باید دو ماه آموزش میدیدند تقریبا یک سوم گرفتیم !)

 

ساعت 12 ظهر کارمون تموم شد .... پرونده رو دادند زیر بغل مون گفتند برید سپاه منطقه تون .... نامه معرفی داده بودن بهمون

رسما از 19 بهمن ماه سرباز شدم !

 

******

 

داستان برگشتنم به شهرستان خودش یک خاطره ست ... هم تجربه اموز هم تلخ !

 

اونو جدا میفرستم !