بسم الله الرحمن الرحیم
رسیدم اونجا که گفتم دیگه پرونده دادن زیر بغل مون و گفتند علی علی مشهد ! ( ناگفته نماند دراینجا مشهد همان شهر خویش است ! )
از درب پادگان خارج شدم ، با سه نفر که تو اتوبوس باهاشون آشنا شده بودم و تو پادگان بیشتر دمخور شده بودیم بودم
با یکی شون خیلی بیشتر از اون دو تای دیگه حال میکردم و در آخر ماجرا هم فهمیدم واقعا مثل همیشه حسم و احساسم اشتباه نمیکنه ! خیلی پسر خوبی بود ولی ....
ولی درگیر ماجرای بسیار بدی شدیم موقع برگشت
من که از 16 سالگی م تنها اینور و اونور مملکت میرفتم و تو نمایشگاه مطبوعات مسئول غرفه مجله جنگ افزار و ... میشدم و خلاصه سری تو سرها بودم .... میخواستم مثل آدم خودم برم ترمینال تبریز ، مثل آدم کمی خرید کنم برا خونه ( شکلات های معروف تبریز !) و برگردم
ولی ای دل غافل
4 نفر بودیم هر 4 نفر مقصدمون کرمانشاه بود ..... یکی از این سه نفر رفیق! خیلی نخاله بود ... هرچه هم بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم نخاله ست ولی چه کنم که نمیشد از شرش رها شد
وقتی که سرمون رو کوتاه کردند من به دلایلی نخاستم کلاه پشمی که خواهرم بهم بود رو بزارم رو سرم گفتم خراب میشه ... گذاشتم تو جیبم ...همین فرد نخاله گیر داد من سردم هست بده من ... به هرحال منم دلرحم ... دادم بهش
این کلا رو کله ش بود ....حالا حساب کن من خودم یخ دارم میزنم این برا خودش ادعاشم میاد !
***
خلاصه ، باهاشون تا ترمینال رفتم .... من گیر داده بودم برم خرید و بعد مثل آدم بلیط بگیرم بیام شهرم ... اون پسری هم که اسمش رسول بود و خوشم ازش می اومد و واقعا رفیق خوبی از آب در اومد هم موافق من بود
ولی این پسر نخاله هه که نامش رو بزاریم نادان! ول کن یقه من بدبخت نبود ... مخ اون چهارمی ( اسم فرضی جمال!) رو زد ... و یقه من و رسول هم گرفت الا باللله بیایید همین الان با این اتوبوسهایی که میان دم ترمینال بریم
هرچه میگفتم بابا به خدا من تجربه دارم خیلی افتضاحن ... ول کن نبود که نبود
تو همین جریانات یهو یک اتوبوس اومد ...طرف پایین پرید گفت کرمانشاه 4 نفر !!!
این نادان لعنتی هم از خدا خواسته گفت آه بیا دیدی گفتم بریم !
من با اکراه راه افتادم سمت اتوبوس .... بهش گفتم آقا کرمانشاهی ؟ گفت آره ! گفتم پس چرا پلاک کردستانه ؟
گفت جان ؟ نگران نباش کرمانشاهیم !!!
همون اول پولها رو که گرفت ... بعد گفت ساک بزارید تو جای ساک های ماشین ... درب ماشین رو که باز کرد تازه فهمیدم یا خدا چه غلطی کردیم ... کلی کوله پشتی توش بود .... گفتم آقا من نمیام !
یعنی قشنگ احساس کردم گوش مون داره بریده میشه بد !
تو همین حین که از نادان اصرار و از من انکار متوجه شدم که اصلا مقصد ماشین کردستان -سنندج هست نه کرمانشاه
رفتم یقه شون رو گرفتم ... گفتند آقا چی شده مگه ؟؟؟ دو قدمه از سنندج تا کرمانشاه
هیچی دیگه منم قاطی کردم گفتم پولمو بده نمیخام !
رسول هم مثل من پولو گرفت ... خواستیم بیاییم این نادون لعنتی باز یقه ما دو تا خفت کرد ..اینقد قسم قرآن داد و گفت به خدا من بلدم و خیلی آسونه و اگر با این نریم اصلا تا شب ماشین کرمانشاه نیست و دیر میرسیم .... که دیگه خسته مون کرد
من گفتم بابا این یارو با ما غش در معامله کرده ، میگم بهش کرمانشاهه خودش میگه آره بعد سنندجه
چطور به این اعتماد کنیم؟ تازه پر اتوبوس سربازه ... دهن همه مون سرویسه ...
خلاصه خر شدیم رفت !
دوباره پول دادیم و سوار شدیم ... و چه سوار شدنی
تمام اتوبوس جز اقلیت مذهبی سنی کشور ... کسانیکه از پادگان قاضی طباطبایی و دیگر پادگان ها جمع آوری شده و به پادگان مخصوص خودشون در ارومیه معرفی شده بودند ... و حالا مرخصی چند روزه دادن برن آماده کنند خودشونو برای دوره دو ماهه
از دم کردستانی و سنی .... یا خود خدا !
خیلی رفیق من داشتم با مرام تو کردستان ... چه سنی چه شیعه ولی از شانس روزگار گیر بدترینای عالم افتاده بودیم
صندلی کجا بود ؟ آخرای اتوبوس
تا نشستیم گفتم رسول به خدا بیچاره شدیم رفت !
گفت دیگه اینه ... چوب رفاقت باید خورد !
گفتم به جای خوردن نره یه جایی مون صلوات !!!!!!!
*****
اتوبوس راه افتاد ... خون خون مون رو میخورد ( من و رسول) ... هیچی از دست نادان قاطی بودیم ، یارو این وسط پول چهارتایی مون رو خورده بود یک مقداری ش رو و گفته بود دادم به جمال ..جمال گفت من غلط کرده باشم گرفته باشم
هیچی دیگه قاطی قاطی بودیم
ساعت 10 صبح راه افتادیم
و ای کاش که قلم پام میشکست و این گوه اضافه رو نمیزاشتم بدهند خورد بدبختم !
راه افتادیم .... ساعتای 4 دیگه اتوبوس غیرقابل تحمل بود .... چند تا سرباز لاشی دور تا دورمون بودند عقب اتوبوس یکسره سیگار میکشیدند و حرفهای به شدت و به غایت افتضاحی میزدند
واقعا تحمل شون سخت بود ... بناب پیاده شدیم کباب معروف بناب خوردیم ! ( تنها خاطره خوب این اتوبوس ! توصیه اکید دارم برید بناب کبابشو چک کنید !)
سوار که شدیم ... کار بالا گرفت ... اول رسول دهن به دهن شد بعد من ... این وسط نادان و جمال ، جفت نامرد سکوت محض بودند
اول که به دین و مذهب حرف میزدند این لاشی ها ... بعد شروع شد به استان های همجوار که رسید به کرمانشاه و دیگه ما طاقت نیاوردیم و خلاصه .... دعوا شروع شد ...
سه چهار دور درگیری لفظی و نهایتا من قاطی کردم بلند شدم یقه یکی که سردسته بقیه شون بود و نصف من هیکلش بود رو گرفتم که بزنم ... که دیگه ملت پریدند میانجی کردند ....
گفتم آخه یارو به یه چیز خودش باید بنازه ... نه قیافه داره نه هیکل داره نه زبون حالیشه نه هیچی ... ادعاشم میاد
خلاصه یکی فحش میدادم به اون یکی میدادم به این نادان که ما رو تو این مخمصه گیر انداخته
فکرشو بکنید این یک قسمت ماجرا بود
قسمت افتضاح ماجرا هنوز نرسیده بود
ساعت 12 شب ! ما رو احمق بی شرف گذاشت وسط سنندج ! یعنی الانم مینویسم اینا رو خونم میخاد به جوش بیاد !
نادان کلا داشت از دست من فرار میکرد ...یعنی هربار میگرفتمش هرچی حرف بود بهش میزدم.... بچه پررو عین خیالشم نبود
از اتوبوس که پیاده شدیم دیدم نادان یواشکی ساکشو برداشت رفت قاطی کردستانی ها که سوار ماشین بشه ... از پشت یقه ش رو گرفتم .... تا ته ماجرا رو خونده بودم ...!
کلاهمو ازش پس گرفتم گفتم خیلی کثافتی
که گفت نه به خدا من فکر کردم شمام سوار ماشین شدین .... گفتم کثافت تو ندیدی ما پشت سرتیم نه جلوت ...تازه من با یک متر و هشتاد و سه سانت قد د د د ، شبیه این کوتوله های بی مغزم ؟؟؟ که کنارشون داشتی راه میرفتی؟ من هیچ
جمال که یک متر و نود سانت هست ! اون چی ؟
سرشو انداخت پایین ... منم برگشتم سمت رسول اینا گفتم بریم بابا گیر یه عوضی که نه صد تا عوضی افتادیم بخشکی شانس
که دیدم از پشتمون با گوه خوری اومده میگه ببخشید و فلان و بهمان
و باز هم در شبی عجیب این نامرد نادان با ما همراه شد ( که قسم میخورم هیچوقت تو زندگیم نه تکرار میزارم بشه نه امیدوارم بشه نه اصلا باورم میشد رخ بده تو زندگیم ، هنوزم حس میکنم جادو شده بودم ! که گذاشتم اینا رخ بده !)
اما افتضاح هنوز شروع نشده بود .... گفتم نادان ، اینم سنندج حالا بریم کجا ؟ گفت من اینجارو که بلد نیستم باید آدرس بپرسیم ! گفتم یعنی چی آشنا نیستی؟ تبریز که میگفتی اومدی؟ گفت نه خوب این وقت شب که نیومدم ! که دیگه اینجا یهو رفتم براش که رسول جلو دستمو گرفت !
هیچی دیگه
راه افتادیم پرسان پرسان ترمینال کوفتی سنندج رو پیدا کردیم ... که هیچ ماشینی نبود
چند تا سواری شخصی گفتند ما حاضریم ببریم تون کرمانشاه نفری 50 هزارتومان !!!!
من گفتم چه خبره مگه ؟ اما دیگه مجبور بودیم
سولفیدم
در این میان این نادان دوباره گفت سردمه و کلاهمو بهش دادم( خدایا این خفت رو من کجا ببرم که جادو شدم !)
سوار پراید شدیم .... دست به فرمون ترین آدم خفن زندگیمو دیده بودم ... باورکردنی نبود .... یا خود خدا
عجب رانندگی میکرد با پراید روی سرعتهایی که اصلا فکرش هم تو جاده صاف سخته چه برسه به کوه های پرپیچ و خم و جاده افتضاح سنندج کرمانشاه
واقعا این قسمتش هم بد نبود ، هرچند هرلحظه احتمال اسقاط شدن خودمون و ماشین پراید رو میدادم ! و به خصوص که من جلو نشسته بودم و کوله بزرگ نظامی هم جلو شکمم بود !!! ( کمربند ایمنی بسته بودم ؟ آره ارواح عمه امریکا بسته بودم حتما !!!!!!!!!)
خلاصه وسطای راه یهو دیدیم وایساد ... نمیدونم کدام شهر بود ...شاید کامیاران یادم نیست اینقد حرص و جوش میخوردم یادم نمونده اون لحظات افتضاح
گفتیم چی شد گفت ماشین خراب شده انگار!
کمی با ماشین ور رفت... مشکوک شدم بهش... گفتم بچه ها کارمون دراومد....همزمان دو سه تا ماشین خالی اومدن ... مشخص بود که میدونند کار این لعنتیا چی هست !
نفهمیدید ؟؟؟ خوب فکرتون رو به جاهای بد بد نبرید ! اصلا هم از این خبرا نبود! چشمک
راننده های سنندج ، چون خیلی آدمای درستی ن ن ن ن ، میان چیکار میکنند ؟ تا یک قسمت مسیر رو میارن بعد به بهانه واهی خرابی ماشین میگن نصف پولتونو پس میدیم بقیه ش رو براتون ماشین میگیریم ببرن تون
یعنی مثلا فکر میکنند این پول خوردن داره ، کثافتای آشغال ! ( از اون شب به بعد حس بسیار بسیار بسیار بدی نسبت به هرچی سنندج و کرد و سنی هست پیدا کردم ، منی که اصلا اهل این چیزا نبودم اینقد نامردی دیدم ازشون دیگه متاسفانه به چشم همه دیدم ... هرچند میدونم الانم که واقعا اینطور نیستند همه شون و البته که همه جا آدم خوب و بد داره !)
خلاصه هیچی دیگه .... 25 هزار تومان از پنجاه هزار پس داد و رفت .... ما هم سوار یکی از اون ماشینا شدیم و 25 تومان رو سولفیدیم به جیب مبارک راننده !
وسط راه یهو دیدم نادان گفت من فلان جا پیاده میشم روستامون اونجاست .... من نیم ساعت قبل پیاده شدن ش گفتم اون کلاه منو بده ... صندلی عقب بود نامرد ... اما گوش نداد وقتی پیاده شد ... بازم چون کوله روی پاهام بود نتونستم خفت ش کنم .... بهش گفتم هوووووی الاغ کلاهو بده ( نه اینکه کلاه مهم بود به خودی خود ... هدیه خواهرم بود ... و البته زورم می اومد این بی همه چیز این بلاها رو سر ما آورد ، اینم ببره !)
ولی گوش نداد و رفت ... رسول گفت چی شد ؟ گفتم کلاهو برد فلان فلان شده
راننده خندید گفت ، خدا شما اینا رو نمیشناختی؟ گفتم چطور؟ گفت تا این لب باز کرد روستای فلان پیاده م کن فهمیدم از تبار کیان ... اینا جد اندر جد زن و مردشون یا دزد و تریاکی ن یا .... !
منم گفتم به جون تو اگرم میدونستم همچین جادو شده بودم که ده بار از زیر دستام درش آوردند ...باز به این نامرد اعتماد کردم !
هیچی دیگه 2 شب ما رو گذاشتند کرمانشاه
با رسول که اوکی بودم خداحافظی گرم کردم... جمال هم نیمه گرم....پشت مون رو نگرفته بود چندین جا ....
باز هم سوار یک ماشین دیگه شدم رفتم ترمینال شهرمون و از اونجام بازم سوار یک ماشین دربستی
مسیری که میشد با 100 هزار اومدش.... 200 هزار پیاده شده بودم
وای که چه شب گهی بود
با خودم میگفتم بابا تو گردان گردان نیرو میبردی میاوردی ...آخ نگفتند ...چی شد اینطور شد؟
هنوزم گهگاه یاد اون روز لعنتی میافتم نمیدونم چی شد که این شد ....
خلاصه 3 شب رسیدم شهرمون.... درب خونه رو باز کردم ...رفتم بالا ...بی سر و صدا تو خونه رخت انداختم کپیدم
تا صبح که صدای جیغ و هوار خواهر و عمه و داداش ...بیدارم کرد که ه ه ه ه ه اددددددددددیب ادیییییییب برگشته
بعله
سفر قندهار سه روزه ی من اینگونه تموم شد !!!!( ولی خدای من شاهد هست حاضرم همین الان برگردم عقب دو ماه پا بکوبم تو پادگان تبریز ولی اون برگشت لعنتی به کرمانشاه رو از تبریز با نادان و دیگران نداشته باشم !!!!!!!!!!! اندازه دو سال اونجای ما گذاشت !)
یا حق