این جمعه تلخ نیز بگذرد !

سلام

 

حتما مذهبی ها شنیدند و میدونند میگن چون صبح جمعه صبح انتظار فرج و ظهور آقا مهدی روحی فداه است و هربار که منتظری زیباست ولی وقتی ظهر میشه و نمیاد دلت تنگ میشه و تلخ میشی و حالت گرفته ست !

 

الان ظهر جمعه ست و من حسابی قاطی م ... دست و دلم به هیچ کاری نمیره.... کتابای بورس م رو نمیخونم ...حوصله نگاه کردن به بازار ارز رو ندارم ... آهنگ گذاشتم و یاد روزهای شاد میخام بشم ولیکن نمیره که نمیره که نمیره ذهنم اون سمتها و فقط ناراحتی هام میاد جلو چشمام رژه میره

 

آهنگ میگه ، قلبم روی تکراره .... قلبم میگه دوستت داره ...( عجب آهنگ مزخرفی ....)

 

همینجوری گذاشتم بخونه ... شاید کمی حال وهوام عوض بشه که انگار شدنی نیست

 

حالا نمیدونم تلخی الانم از اینکه ظهور نشده یا اینکه دیشب ساعت دو از یک تمرین نظامی مسخره برگشتم و تا ده یک ضرب کله کردم خوابیدم ( بله نماز صبح مون قضا شد !!!!) و بدتر عصبانی شدم که خواب موندم یا حالا هرچی نمیدونم

 

به هرحال حالم در این لحظه خیط اندر خیط اندر خیط هست .... عجیبه ... حس تلخ روزهای بازپسین سال 1390 بهم دست داده که خیلی ناراحت بودم و میترسیدم که به برنامه های زندگی م نخواهم رسید .... البته به نظرم یک حس گذرا بیشتر نیست ( یعنی امیدوارم !)

 

چندسالی بود حس و احساسم زیاد تلخ نمیشد و نمیشه و واقعا خیلی بهترم ... خیلی خیلی خیلی بهترم

 

لیکن خوب ... آدم گاهی اوقات و گاهی روزها ، خاطرات بد جلوی چشماش رژه میره ... حال فعلی و مسایل آینده که پیش روش هست هم که بدتر میکنه اوضاع رو ....

 

کسانیکه با تو بودند و باهاشون بودی و کارهاشونو اوکی کردی و رهات کردند ... رفقایی که دم از رفاقت میزدند و بعد اینکه حمالی خودشونو ازت کشیدند ولت کردند رفتند و البته که گاهی با وقاحت تمام دوباره میان یک کار دیگه بهت میسپرن و دم ازرفاقت میزنند و تلاش در خر کردن ت به کار میبرن

 

یاد روزهای افتضاحی می افتم که کار صبح و ظهر و شبم شده بود مصاحبه گرفتن از ملت و تایپ کردن و مقاله نوشتن و مراسم برگزار کردند و .... و اونایی که این همه براشون حمالی کردم امروز حتی یکبار هم منو یاد نمیکنند ... حتی با یک پیامک !

 

البته باور کنید از قدیم اعتقاد داشتم به این مساله : این نیز بگذرد !

 

همین سه ماه پیش بود که تو تلگرام یک پیامی دادن با این مضمون که فرمانده ای بزرگ نزد عارفی میره میگه بهم نصیحتی کن که چه در شادی زیاد چه در غم زیاد منو کمک کنه و باعث نشه موفقیت م نابود بشه( یه همچین کوفتی تقریبا !)

عارف دو تا کاغذ میده میگه سمت چپی رو موقع ناراحتی شدید و سمت راستی رو توی شادی زیاد بخون

 

فرمانده تو نبرد بعدی ش شکست بدی میخوره نیروهاش دهنشون سرویس میشه و خلاصه منهزم ( بابا ایووووول!) میشن و دارند فرار میکنند ، خیلی دلش میکشنه و ناراحته ، یاد حرف عارف می افته

برگه رو باز میکنه ، میخونه میبینه نوشته : این نیز بگذرد ...

 

امیدوار میشه ...میره دوباره نیرو جمع میکنه و اینبار برنده میشه ..... 

 

تو شادی زیاد یاد جمله عارف میافته برگه رو باز میکنه میخونه میبینه نوشته : این نیز بگذرد !

 

آره عزیز ... آره سالار ... این نیز بگذرد !

 

 

این جمعه تلخ نیز بگذرد !

نوشدارو پس از مرگ سهراب

سلام 

 

امام علی علیه السلام میگه تاریخ تکرار میشه ... و باید با مطالعه ازش عبرت گرفت برای حال و آینده !

 

تو بورس هم و در مباحث تکنیکال و چرخه و روند و الگوهای قیمتی شدیدا تابع همین نظریه هستیم که واقعی هست و بدیهی !

 

حالا نوشدارو پس از مرگ سهراب ... که هیچ !

 

کل شاهنامه که هیچ !

 

کل تاریخ تکرار شده تو چهار دهه ای که از انقلاب اسلامی گذشته .... نه فقط انقلاب اسلامی که کل تاریخ ایران !

هربار هم سهراب بوده و رستم .. هر بار هم رستم و اسفندیار و .....

 

چرا ؟

 

نمیدونم ، حتما شنیدید که ؟ جان کری چی گفته ؟ به دکتر لبخند ، به ظریف ... که برای هموطن هاش کلفت بود و برای دشمنان این خاک و میهن ظریف ....؟

 

گفته برای نوه هاتون میتونید تعریف کنید با پیاز داغ که بعله چطوری ظریف رو تسلیم کردید !

 

البته این جزای کسانی است که اشتباه را مرتکب میشن ...

 

ولی اینکه نوشدار پس از مرگ سهراب بخوایم بدیم بهش دیگه خداییش ظلم هست در حق نوشدارو !

 

گلم ، پسر خوبم ... عزیزم ... دختر نازنینم .... اینکه کلی افتخارات ناشی از ما می توانیم و مرگ بر امریکا و استکبار و استعمار و استثمار و امپریالیسم امریکایی رو بکوبی وسط فرق جان کری ....

 

باور کن / فقط کمی التیام میده زخمی که نمک خودی روش پاشیده شد ... همون خودی که برای دشمنان ظریف بود و توی مجلس شورای اسلامی کلفت !

 

زیاد خودتونو اذیت نکنید .... تاریخ نشون میده جزای این قبیل افراد چی هست ....

 

 

آقای کلفت ... دیدی که ؟ حرف امام خامنه درست دراومد نه کلیدساز معروف .... !

 

 

 

 

یا حق

خاطرات سربازی 2 - روز تلخ

بسمه تعالی

 

بعد اینکه یک مراسمی رو تو یک مسجدی اجرا کردم .... فرمانده ناحیه یک لبخند ژکوند زد ... گفت » کارتو اوکی کردم ، افتادی تبریز !

 

منم گفتم ممنونم !

 

برگشتم خونه ، تو فکرم رفتن به هرجا بود .... ولی تبریز ؟؟؟ 

منتظر نامه تعیین محل خدمتی شدم ... ده روز بعد رسید ..... پادگان آموزشی قاضی طباطبایی تبریز 

 

موعد اعزام 18/11/1392 

 

*****

 

کم کم آماده میشدم برم خدمت .... کماکان کارهای واحدی که از صفر تا صد باهاش بودم و تمام کارهاشو انجام داده بودم بدون آنکه حتی قسمتی از حق و حقوقم روبهم بدن ... انجام میدادم .... 

 

حقیقتش سخت بود .... میدونستم تا امروز اگر کاری کردم و بسیجی بودم و تازه منتی هم سر کسی نبود ! از فردا تو بگو خودمم بکشم .... منت میزارند .... و وای که چه اوضاعی بود

 

روز اعزام نزدیک تر میشد ... باید کارهای برگه آموزش تکمیلی که معروف به کارت سبز هست رو اوکی میکردم ...

 این برگه بهت کمک میکنه دو ماه دوره آموزشی نری و البته که دو ماه کسری خدمت هم روی شاخ مبارکش بید !

 

خیلیا مفت این برگه رو به دست آورده بودند و میارند ... ولی خوب من نفر اول دوره تکمیلی شدم ... سر و گوش م که میدونین که ؟ همیشه میخارید ... از بچگیم کارم نظامی گری بود .... و هرجا که بویی از نظامی گری میبود و من بودم ...قطعا تو چشم بودم چون کم نمیاوردم و نمیارم و ان شاءالله نخواهم آورد( اصلا این خضوع و خشوع من سرش به فلک الافلاک رسیده ، یک قیچی بیارین حرس هرس ش کنیم ! چشمک)

 

خلاصه اگر الان کسی تو مخیله ش یک لحظه فکر کرد مفتی برگه سبز گرفتم بهتره بره مغزشو شست و شو با اسید بده ! ( ترجیحا مثل این اخبار روزنامه حوادث هست ؟ اسیدپاشی ؟ اینا ! خخخخ)

 

امضاهای تایید برگه فتوکپی برابر با اصل رو میگرفتم و حرص میخوردم ... سخت بود ... خاطرات تلخی از مکانی داشتم که این برگه رو گرفتم.....  اصلا نمیدونم چطوریاست هرجای سپاه رو میرم خاطره تلخ برا من ثبت شده بیشتر !

 

گردانی که میتونست گردان نمونه ای باشه ... یک گردان بخور و بخواب محض بود ... ولی خوب دیگه بگذریم

تو خاطرات سربازی م اینا رو نمیارم .... یعنی نمیخام بیارم !

 

*****

 

روز اعزام رسیده بود .... صبح زود باید میرفتم فرهنگیان کرمانشاه .... بابام به خیال اینکه همین فرهنگیان خودمون منظور هست ...صبح خیلی آروم و بی دغدغه مشغول صبحانه خوردن تا پاسی از صبح ! بود و بعد هم که راه افتادیم با دنده یک میرفت....

یکهو قاطی کردم .... کمی شکرآب بود اون موقع اوضاع مون بازم سر همین قضایا اعمال حماقت بار جوانی من !

بابام گفت مگر فرهنگیان خودمون نیست؟ گفتم بااااااابااااا فرهنگیان کرمانشاس

 

بابام کلا جا خورد .... ساعت 7 باید اونجا خودمو معرفی میکردم و ما الان 6 و ربع تو شهر خودمون بودیم !

 

فاصله شهر ما و کرمانشاه 60 کیلومتر و در حالت عادی یک ساعت طول میکشه برسی اول شهر ، بقیه آدرس بماند !

 

نفهمیدم چی شد .... ولی 25 دقیقه بعد تو کرمانشاه بودیم .... ( عااااااشقتم بابا !)

 

رفتیم فرهنگیان ...یک خیابان رو پدر اشتباه رفت .... انگار کلا واقعا راست هست که سخت هست برای پدر که پسر رو بفرسته خدمت .... دنده عقب که گرفت سرعت بالا رفت ... شترق خوردیم به یک چیزی ... سطل زباله ...یک قسمت سپر ماشین رفت !

بابا اصلا عین خیالش نبود ...یه جورایی به وضوح میدیدم ریخته به هم .... از صبح

 

گفتم وایسا یک قسمت سپر افتاده بیارم گفت ولش کن .... ساعت داشت 7 میشد !

همینجور که خواست بره باز نزدیک بود اینبار بخوره به یک ماشین دیگه !

 

واسه اینکه متوجه عمق قضیه بشید ... بابا من یادم نمیاد تو این سه دهه عمر ( هنوز 4 سال مونده کامل بشه سه دهه !) تصادفی ازش دیده باشم .... تو سریعترین سرعت ها ، توخطرناکترین موقعیت ها ... ندیده بودم

 

واقعا میتونم بگم در خودم شکستم ... واضح بود ... لحظات سختی بود ... هم خودم باید راهی، راهی میشدم که تلخ بود هم پدرم هم که شاید شبیه ترین کل اعضای خانواده به پدرم بودم ...ناراحت بود و تمرکزی که همیشه داشت رو نمیدیدم ازش ....

 

واقعا افتضاح بود افتضاح

 

به زور رسیدیم محل اعزام

 

کلی زن و مرد جمع شده بودند .... مادر و پدرها بچه هاشونو بدرقه میکردند .... و من فقط پدرم برام در این دنیا باقی مانده بود

 

تلخ بود تلخ بود تلخ بود

 

خداحافظی با پدرم شاید اولین وآخرین باری بود که اونطور سرد و سخت بود برام ... شاید واقعا اون لحظه دوست نداشتم از پدرم جدا بشم ....

یاد دوران اول دبستان افتاده بودم .... از خانواده جدا میشدی برای راهی دیگر ؟؟؟؟

 

محض شوخی و خنده با خودم هم که بود گفتم دیوانه تو که میری دو سه روزه نهایتا برمیگردی باز پیش اینا ول کن بابا ، فیلم هندی بازی درنیار.... تو که این همه ماموریت میرفتی بدتراز اینا ... این چه اوسکول بازی هست درمیاری

 

از پدر خداحافظی کردم...برگه رو دادم دژبان ...راهم داد داخل .... وارد حیات نظام وظیفه که شدیم ... کلی پسر دیدم ... اغلب کچل کرده بودند

و من به هزاران دلیل کچل نکرده بودم

 

من که همیشه هرماه دوست داشتم کچل کنم( از سال 1391 که برگشت کردم به دنیا !) اما زورم می اومد با دستان خودم ، خودمو کچل کنم ..... حالا اوضاع فرق کرده بود

 

قرار بود برم به یک خفت ... خفتی که نام مقدس ش رو از یکی از  نامقدس ترین اشخاص ایران رضامیرپنچ گرفته بود... خدمت مقدس ! سربازی

 

نمیخاستم تن به اسارت و ذلت بدم .... گفتم از هر راهی برای مقابله با این تقدس کثیف استفاده میکنم

پس چرا خودمو کچل کنم؟؟؟

 

تو صف وایستاده بودم .... یاد روزهای رزمایش و رژه بودم ...زمانی کنار صف و مسئول و امروز یک سرباز مفلوک !

 

اسم ها رو میخوندن .... جمعی شدیم از تبریزی ها 

 

اتوبوس آماده بود ....

اومدیم بیرون .... یادم نیست که پدرم بود یا نه .... خیلی تلخ بود .... تو فکرم همه جا بودم الا اون مکان لعنتی

 

مادرها گریه میکردند و پدرها هم گاه گاهی بغض شون میشکست

 

بچه شون میخواست بره مرد بشه !( اره ارواح عمه اون فلان فلان شده ای که این چیزشعرها رو تحویل ملت میده !)

با خودم میگفتم والا بالله ما که مرد بودیم و هستیم ! از مردانگی نندازنمون تو خدمت صلوات 1 ( شکلک خنده ترکیدنی !)

 

سوار اتوبوس شده بودیم ... اتوبوس راه افتاد ....

 

تو جاده کم کم داشت از شهر کرمانشاه دور میشد .... همه اتوبوس ساکت بود ... کسی نای حرف زدن نداشت و من بدتر از همه در خودم فرو رفته بودم .... 

 

به این فکر میکردم که از بچگی به چی فکر میکردم و چی شد ؟ و به کجا میروم ؟

 

از یک طرف خوشحال بودم که آخرین مانع و سد مهیب زندگی م رو دارم نابود میکنم و از سویی در سوگ اعزام به خفت سربازی که ناجوانمردانه تحمیل شده بود ... میسوختم !

 

یاد شعر حبیب بودم .... من مرد تنهای شبم ....

 

تنهای تنها ...بدون اونایی که دوست شون داشتم ... بدون اونایی که دوست شون داشتم و رهایم کرده بودند ... بدون اونایی که دوست شون داشتم و رهایشان کرده بودم .... بدون اونایی که .... بدون اونایی که .... بدون اونایی که ..... و این  چرخه تا ابد میرود .... ، داشتم بدون اونایی که ...... به سمت تبریز میرفتم

 

سخت بود سخت ...