بسمه تعالی
بعد اینکه یک مراسمی رو تو یک مسجدی اجرا کردم .... فرمانده ناحیه یک لبخند ژکوند زد ... گفت » کارتو اوکی کردم ، افتادی تبریز !
منم گفتم ممنونم !
برگشتم خونه ، تو فکرم رفتن به هرجا بود .... ولی تبریز ؟؟؟
منتظر نامه تعیین محل خدمتی شدم ... ده روز بعد رسید ..... پادگان آموزشی قاضی طباطبایی تبریز
موعد اعزام 18/11/1392
*****
کم کم آماده میشدم برم خدمت .... کماکان کارهای واحدی که از صفر تا صد باهاش بودم و تمام کارهاشو انجام داده بودم بدون آنکه حتی قسمتی از حق و حقوقم روبهم بدن ... انجام میدادم ....
حقیقتش سخت بود .... میدونستم تا امروز اگر کاری کردم و بسیجی بودم و تازه منتی هم سر کسی نبود ! از فردا تو بگو خودمم بکشم .... منت میزارند .... و وای که چه اوضاعی بود
روز اعزام نزدیک تر میشد ... باید کارهای برگه آموزش تکمیلی که معروف به کارت سبز هست رو اوکی میکردم ...
این برگه بهت کمک میکنه دو ماه دوره آموزشی نری و البته که دو ماه کسری خدمت هم روی شاخ مبارکش بید !
خیلیا مفت این برگه رو به دست آورده بودند و میارند ... ولی خوب من نفر اول دوره تکمیلی شدم ... سر و گوش م که میدونین که ؟ همیشه میخارید ... از بچگیم کارم نظامی گری بود .... و هرجا که بویی از نظامی گری میبود و من بودم ...قطعا تو چشم بودم چون کم نمیاوردم و نمیارم و ان شاءالله نخواهم آورد( اصلا این خضوع و خشوع من سرش به فلک الافلاک رسیده ، یک قیچی بیارین حرس هرس ش کنیم ! چشمک)
خلاصه اگر الان کسی تو مخیله ش یک لحظه فکر کرد مفتی برگه سبز گرفتم بهتره بره مغزشو شست و شو با اسید بده ! ( ترجیحا مثل این اخبار روزنامه حوادث هست ؟ اسیدپاشی ؟ اینا ! خخخخ)
امضاهای تایید برگه فتوکپی برابر با اصل رو میگرفتم و حرص میخوردم ... سخت بود ... خاطرات تلخی از مکانی داشتم که این برگه رو گرفتم..... اصلا نمیدونم چطوریاست هرجای سپاه رو میرم خاطره تلخ برا من ثبت شده بیشتر !
گردانی که میتونست گردان نمونه ای باشه ... یک گردان بخور و بخواب محض بود ... ولی خوب دیگه بگذریم
تو خاطرات سربازی م اینا رو نمیارم .... یعنی نمیخام بیارم !
*****
روز اعزام رسیده بود .... صبح زود باید میرفتم فرهنگیان کرمانشاه .... بابام به خیال اینکه همین فرهنگیان خودمون منظور هست ...صبح خیلی آروم و بی دغدغه مشغول صبحانه خوردن تا پاسی از صبح ! بود و بعد هم که راه افتادیم با دنده یک میرفت....
یکهو قاطی کردم .... کمی شکرآب بود اون موقع اوضاع مون بازم سر همین قضایا اعمال حماقت بار جوانی من !
بابام گفت مگر فرهنگیان خودمون نیست؟ گفتم بااااااابااااا فرهنگیان کرمانشاس
بابام کلا جا خورد .... ساعت 7 باید اونجا خودمو معرفی میکردم و ما الان 6 و ربع تو شهر خودمون بودیم !
فاصله شهر ما و کرمانشاه 60 کیلومتر و در حالت عادی یک ساعت طول میکشه برسی اول شهر ، بقیه آدرس بماند !
نفهمیدم چی شد .... ولی 25 دقیقه بعد تو کرمانشاه بودیم .... ( عااااااشقتم بابا !)
رفتیم فرهنگیان ...یک خیابان رو پدر اشتباه رفت .... انگار کلا واقعا راست هست که سخت هست برای پدر که پسر رو بفرسته خدمت .... دنده عقب که گرفت سرعت بالا رفت ... شترق خوردیم به یک چیزی ... سطل زباله ...یک قسمت سپر ماشین رفت !
بابا اصلا عین خیالش نبود ...یه جورایی به وضوح میدیدم ریخته به هم .... از صبح
گفتم وایسا یک قسمت سپر افتاده بیارم گفت ولش کن .... ساعت داشت 7 میشد !
همینجور که خواست بره باز نزدیک بود اینبار بخوره به یک ماشین دیگه !
واسه اینکه متوجه عمق قضیه بشید ... بابا من یادم نمیاد تو این سه دهه عمر ( هنوز 4 سال مونده کامل بشه سه دهه !) تصادفی ازش دیده باشم .... تو سریعترین سرعت ها ، توخطرناکترین موقعیت ها ... ندیده بودم
واقعا میتونم بگم در خودم شکستم ... واضح بود ... لحظات سختی بود ... هم خودم باید راهی، راهی میشدم که تلخ بود هم پدرم هم که شاید شبیه ترین کل اعضای خانواده به پدرم بودم ...ناراحت بود و تمرکزی که همیشه داشت رو نمیدیدم ازش ....
واقعا افتضاح بود افتضاح
به زور رسیدیم محل اعزام
کلی زن و مرد جمع شده بودند .... مادر و پدرها بچه هاشونو بدرقه میکردند .... و من فقط پدرم برام در این دنیا باقی مانده بود
تلخ بود تلخ بود تلخ بود
خداحافظی با پدرم شاید اولین وآخرین باری بود که اونطور سرد و سخت بود برام ... شاید واقعا اون لحظه دوست نداشتم از پدرم جدا بشم ....
یاد دوران اول دبستان افتاده بودم .... از خانواده جدا میشدی برای راهی دیگر ؟؟؟؟
محض شوخی و خنده با خودم هم که بود گفتم دیوانه تو که میری دو سه روزه نهایتا برمیگردی باز پیش اینا ول کن بابا ، فیلم هندی بازی درنیار.... تو که این همه ماموریت میرفتی بدتراز اینا ... این چه اوسکول بازی هست درمیاری
از پدر خداحافظی کردم...برگه رو دادم دژبان ...راهم داد داخل .... وارد حیات نظام وظیفه که شدیم ... کلی پسر دیدم ... اغلب کچل کرده بودند
و من به هزاران دلیل کچل نکرده بودم
من که همیشه هرماه دوست داشتم کچل کنم( از سال 1391 که برگشت کردم به دنیا !) اما زورم می اومد با دستان خودم ، خودمو کچل کنم ..... حالا اوضاع فرق کرده بود
قرار بود برم به یک خفت ... خفتی که نام مقدس ش رو از یکی از نامقدس ترین اشخاص ایران رضامیرپنچ گرفته بود... خدمت مقدس ! سربازی
نمیخاستم تن به اسارت و ذلت بدم .... گفتم از هر راهی برای مقابله با این تقدس کثیف استفاده میکنم
پس چرا خودمو کچل کنم؟؟؟
تو صف وایستاده بودم .... یاد روزهای رزمایش و رژه بودم ...زمانی کنار صف و مسئول و امروز یک سرباز مفلوک !
اسم ها رو میخوندن .... جمعی شدیم از تبریزی ها
اتوبوس آماده بود ....
اومدیم بیرون .... یادم نیست که پدرم بود یا نه .... خیلی تلخ بود .... تو فکرم همه جا بودم الا اون مکان لعنتی
مادرها گریه میکردند و پدرها هم گاه گاهی بغض شون میشکست
بچه شون میخواست بره مرد بشه !( اره ارواح عمه اون فلان فلان شده ای که این چیزشعرها رو تحویل ملت میده !)
با خودم میگفتم والا بالله ما که مرد بودیم و هستیم ! از مردانگی نندازنمون تو خدمت صلوات 1 ( شکلک خنده ترکیدنی !)
سوار اتوبوس شده بودیم ... اتوبوس راه افتاد ....
تو جاده کم کم داشت از شهر کرمانشاه دور میشد .... همه اتوبوس ساکت بود ... کسی نای حرف زدن نداشت و من بدتر از همه در خودم فرو رفته بودم ....
به این فکر میکردم که از بچگی به چی فکر میکردم و چی شد ؟ و به کجا میروم ؟
از یک طرف خوشحال بودم که آخرین مانع و سد مهیب زندگی م رو دارم نابود میکنم و از سویی در سوگ اعزام به خفت سربازی که ناجوانمردانه تحمیل شده بود ... میسوختم !
یاد شعر حبیب بودم .... من مرد تنهای شبم ....
تنهای تنها ...بدون اونایی که دوست شون داشتم ... بدون اونایی که دوست شون داشتم و رهایم کرده بودند ... بدون اونایی که دوست شون داشتم و رهایشان کرده بودم .... بدون اونایی که .... بدون اونایی که .... بدون اونایی که ..... و این چرخه تا ابد میرود .... ، داشتم بدون اونایی که ...... به سمت تبریز میرفتم
سخت بود سخت ...