خاطرات سربازی 1 - اوضاع قرمز میشه !
الان که دارم این متنو مینویسم خبرها پشت خبرها از خان طومان سوریه میاد ... مکانی که طی عملیات های نصر یک و دو از مجموعه عملیات های محرم ، در سال 1394 توسط جمعی از خادمین حریم آل الله و مدافعین حرم پاکسازی شد ، با خونهای بسیاری پاکسازی شد .... و امروز خبرهای موثق حکایت دارد که با خونهای بسیاری هم توسط نیروهای متحد تکفیری جیش الفتح ( شامل ده ها گروه و تیپ و ...) به خصوص نیروهای زبده جبهه النصره ، از متحدین سوریه بازپس گرفته شده یا داره میشه
و البته که خبر پاتک و درگیری ها کماکان ادامه داره
......
فکر کردین راجع به این مساله مینویسم ؟ نه بابا ، من بعد از مدتها تعمق و تامل متوجه شدم ، کنار کشیدن بهتر از اینه که وسط مهلکه باشی و بشی شهید موحد دانش و شهید بهمنی که گفتند این نیروها اومدن بجنگند ، بکشند و کشته بشن تا پیروزی حاصل بشه لیکن با این مدیریت جنگی شما ، همه شون کشته میشن و پیروزی که هیج ، جام زهر رو میدین خورد امام
و البته که موحد دانش ها شهید شدند و .... کسی هم به حرفشون گوش نداد
نتیجه اخلاقی .... ذکر خیری بود برای مدافعان حرمی که گاه قربانی هستند و گاه عباس وار گرد حرم میگردند .... بماند
حرفها دارم ولی نمیزنم .... حوصله دادگاه رفتن هم ندارم !
******
میخام خاطراتی از دوران خدمت سربازی م رو بگم .... قدیما وقتی بچه تر بودم دوست داشتم خاطرات سربازی بقیه رو بخونم .... ببینم چطوریه .... بعدا که سرباز شدم هم به دلیل نوع کارم و محل کارم ... نتونستم خیلی چیزا رو اونطور که باید و شاید بگم به حدی که حتی خانواده م فکر میکنند که من تو اوج نعمت و رفاه و آسایش بودم ....
با من باشید با خاطرات تلخ و شاید گاه شیرین سربازی من
******
فهمیدم که خبری از اعزام نیست....خیلی دنبالش بودم ولی گفتند دستور دادن بسیجیا رو نفرستند بعد قضیه (....) و البته از این ور هم قضیه جذب م تو (....) به دلایلی منتفی میشه
با برنامه های قبلی م به این نتیجه رسیده بودم که وقت ، وقته خدمت سربازی هست
اگر از شر اسارت و خفت و بندگی به صورت اجباری توسط قانونی که توسط یکی از نامقدس ترین شخصیت های تاریخ ایران به نام رضاخان و البته که خدمت مقدس اجباری ! نوشته شده راحت بشم .... میتونم افق های زندگی م رو بهتر ترسیم کنم
تصمیمم قطغی هست و یاد گرفتم از چند سال قبلش که باید خودم تصمیم بگیرم و خودم تاوان تصمیماتمو بدم نه اینکه دیگری برا من تصمیم بگیره و دیگری رو سرزنش کنم !
رفتم کارای خفت ( زین پس میگم خفت نه خدمت چون واقعا خفت هست !) رو انجام بدم فهمیدم اینجا هم بنگاه زدند پول دربیارن
خاوری درآورد در رفت ! اینا درمیارن شکم گنده میکنند ....
خلاصه کل کارای برگه اعزام خفت ، 100 هزارتومانی آب خورد ( حسابش نکردم ، معمولا حساب نمیکنم !)
گفتند کی میخوای بری گفتم بزن اولین نوبت اعزام
شد دو ماه بعدش !
تو این دوماه خیلی مسایل رخ داد که حس و حال بیانش نیست ....
خلاصه کلیت ماجرا این بود که عرض میکنم خدمت شما
من تو یک واحدی مسئول بودم ...آچار فرانسه واحدهای دیگه م بودم ...یه جورایی
خلاصه هزار تا کار میکردیم قبل خفت
قرار شد بیام همون محل واحد خودم مسئول بشم ... گفتیم اوکی
افتادیم دنبال کارای گرفتن برگه برای واحد خاص که طبعا اول باید وارد سازمان خاص میشدیم ! سازمانی که لباس سبزش خیلی مقدس بود برای ما ....
مدتها تو کف این بودم چرا توفیق پوشیدن این لباس به صورت رسمی از ما سلب میشه و سلب ش کردند ...بعدا دیدم از نعمات الهی بوده
خلاصه اینکه بازی ما شروع شد
بدجور هم شروع شد
فرمانده ناحیه جلوی خودم زنگ زد به فرمانده انسانی که فلانی بسیجی دل سوخته ست و اگر جذب ش نکنیم برا خفت فردا مسخره ش میکنند( منو مسخره میکنند ؟ واقعا؟)
تو دلم گفتم خدا رحم کنه ... این همون فرمانده ای هست که تا دیروز دولاراست میشد جلوم ...بشم نیروش اول نفر نکنه همین ما رو ترتیب بده ؟ ( که البته مثل همیشه درست حس کردم !)
خلاصه رفتیم و گواهی معرفی به یگان خدمت اولیه رو رد کردیم ....
و این قبل اعزام بود !
یعنی چی ؟ یعنی تازه از نظام وظیفه کد رو زدند برای سپاه ! اونم با منت های عجیب غریب و فراوان
لازم به تذکره ست که هیچ گونه اصراری برای جذب نکردم و خونه یکماه تمام نشستم و فرمانده ناحیه خودش پیام داد امروز بیا ناحیه کارت دارم ....دقیقا ده روز قبل اینکه محل یگان و ...مشخص بشه !
نه به خانواده م و پدرم و نه دوستانم در دیگر ارگان ها و ....هیچی نگفتم و برام مهم نبود کجا و کدام ارگان می افتم
این قضیه زنگ زدن جلو من هم به فرمانده انسانی دقیقا همون روزی که پیامک زد پیش اومد
بهم گفته بودند فلانی گفتند دیپلمه کمتر مدنظر هست الان باید لیسانسه باشند ... منم گفتم والا من به خدا دست خودم باشه میگم بندازینم ارتش تکاوری .... لذتشو میبرم
رفتم خونه نشستم تا خودشون پیگیر شده بودند
تصورش کنید که اینا مدعی ن سیستم رایانه ای فلان میکند و بهمان میکند
همینجا با قاطعیت میگم خیر اینطور نیست
یا مثلا میگن تا یکماه قبلش میشه جا رو عوض کرد
بازم با قاطعیت میگم خیر ، خود من ده روز مونده به اعزام کد محل خدمتمو عوض کردند حضرات
و یک دوست دیگه هم پیدا کردم بعدا که 45 روز تو ارتش خدمت هم میکنه و بعد پارتی پیدا میکنه میگن کد رو اشتباهی زدیم و آورده بودندش برق پادگان .... پسر سرهنگ بود خخخخ
وخلاصه اینطوری شد که فهمیدم باید برم یک پادگان به نام شهید قاضی طباطبایی تبریز ! چون حضرات کد محل رو ده روز قبل از ارسال نامه اول یگان خدمتی عوض کردند ....
در این حد من بی خیال قضیه بودم ... زده بودم اونور قضیه ... گفتم گور پدرش ...هرچی میشه بشه ...
بقیه ش قسمت بعد !
یا حق