سلام

به نظر شما طعم زندگی چطوری هست ؟

فکر نکنم نیازی به گفتن بزارید حدس بزنم باشه ، نه ؟!!!!!!!

مشخصه !

هرکسی هرچقدرم وضع زندگی و طعم زندگی ش در اذهان دیگران خوب باشه ( حالا میخاد این دیگران، خانواده دوستان آشنایان غریبه ها و ..باشه) طعم زندگی خودشو زیاد شیرین نشون نمیده و شیرین بیان نمیکنه !

یعنی نه اینکه ناسپاس باشه، ولیکن در کل خودشو به اون مدینه فاضله و آرمان هایی که تو ذهنش هست و دوست داره نزدیک نمیبینه و انتقاداتی مطرح میکنه

حالا هرکسی در یک سطح و میزانی ولی غالب مردم همین طوری هستند مگر دیگه امام معصوم و بنده صالح در حد حضرت سلمان فارسی باشند که  بحث اونها جداست

اینو گفتم یاد یک خاطره ای افتادم که بارها و بارها برای دوستان و ...تعریف کردم

میگن یک عارفی یک نفر شاگرد کنجکاو داشت

عارف بعد سالها حکمت و حکمت آموزی صاحب کراماتی شده بود ... شاگرد هم یکی ش رو فهمیده بود

هربار که چراغ روشنایی خانه کم سو میشد عارف میرفت لب حوض و وضو میگرفت و چراغ رو میزد تو آب و برمیگشت و روشن میکرد مثل اینکه گاز شهری !( چشمک !) بهش وصل کردند و تابان تابان میشد !

 خلاصه شاگرد خصوصی حاج آقای عارف داستان ما ول کن یقه عارف نمیشه و میگه باید دست منو هم بگیری

نهایتا عارف میگه باشه قبوله ولی باور کن همه چیز دست خودته و به دست من گرفتن نیست !

شاگرد میگه یعنی چی ؟

عارف هم میگه مثلا برای همین چراغ که از آب حوض مثل نفت و گاز شهری ! ( چشمک) کار میکنه...

برو چهل روز کاری به کار خدا نداشته باش !

شاگرد میگه یعنی چی؟

عارف میگه یعنی هوا سرد هست به تو چه که سرد هست ؟ هوا گرمه به تو چه که گرمه ؟ فلانی مریضه به تو چه که مریضه ؟  خلاصه اینکه به کار خدا کار نداشته باش !

شاگرد میگه بعدش ؟ عارف میگه هیچی بعدش تو هم مثل من میشی !

شاگرد هم میگه همییییین؟ زکی ! چهل روز که هیچی ...چهل سال همینه... ما رفتیم بشیم صاحب کرامت !

شاگرد داستان ما میره و ... سی و اندی روز دوام میاره

هیچ چیزی که راجع به مقدرات الهی هست به زبان نمیاره ....

یک روز صبح که طبق معمول میخاد بره برای نماز شب و صبح تجدید وضو بکنه ...وارد حیات میشه ( حیات های قدیمی رو مدنظر بگیرید !)

معمولا این ساعات هوا به نحو ملموسی ! سرد میشه ....

یه لحظه یک نسیم سرد میاد و شاگرد یخ میزنه و میگه : ووواااای امروز چه سرده ...

حواسش هم نیست ...

روز چهل و یک شروع میشه .... میره و بسم الله میگه و چراغ رو میکنه تو حوض و میگه به به از این چراغ !

اما هرچی میزنه نخییییییییییر .... این روشن بشو نیست ... با خودش میگه عارف ما رو (....یر) کرد رفت !

عصبانی میره پیش عارف

میگه چهل روز پدر من دراومد اینم آخرش .... خلاصه حرف نزده نمیزاره

اما عارف لبخند میزنه و میگه » وووووووای چه سرده امروز ...

 

بعععععععله !

 

خلاصه میخام بگم که اگر از این قبیل داستانا بریم کنار ... واقعا خیلی ها از زندگی شون دارای دغدغه هایی هستند بعضی ها خیلی به حق تر از بعضی دیگر و برخی نیز کمتر به حق تر از دیگران !

یکی میبینی از بچگی ش ماشین زیرپاش بوده ولی اون یکی از بچگی دست فروش بوده ....( شاه و گدا... تو خود بخوان این حدیث مجمل .... )

اما خوب ... حرف امروزم صرفا این نیست

میخام بگم .... طعم زندگی هرچی که هست باشه

ولی اگر قراره به خاطر این طعم زندگی ، بریم طعم زندگی دیگران و خودمونو تلخ کنیم ... واقعا عمرمون به فناست !

به عبارت بهتر همون جمله معروف من : این نیز بگذرد ! را سرلوحه خویش قرار بدهید و برای زندگی تون برنامه ای بچینید که حتی اگر هم به اون آرمان و مدینه فاضله نرسیدید حداقل بگید : خوب شد تا اینجا رو اومدم ....

 

یعنی مثلا یکی میگه من هزار تومان میخام پول دربیارم .... حالا یا به هزار تومان یا بیشترش میرسه یا نمیرسه !

اما آیا منطقی نیست اگر هزار نشد ... حداقل پانصدی دویستی صدی پنجایی بشه ؟؟؟؟

بهتر از این نیست که صفر بشی ؟

 

مثل یک فروشنده .... رفته صد میلیون مایه داده و وسیله خریده که از صد میلیون تومان مایه ده میلیون پول دربیاره و بشه سود

حالا یهو اگر سود که هیچی ... از اصل سرمایه هم رفت ... خداییش ظلمه !

یعنی میخام بگم حتی سود هم نکردی حداقل سر به سر رد کنه بره که خودش ته سود هست !

 

الانم طعم زندگی ت تلخه ؟ باشه .... به خودتو بقیه بیشتر تلخ ش نکن ...

زندگی رو زندگی کن

 

من اینطوری بیشتر میپسندم ....

 

موید باشید!