سلام

 

هربار که کودکانه دست کسی رو گرفتم
گم شده ام !
ترس من از گم شدن نیست ..
ترسم از گرفتن دستی ست که بی بهانه رهایم کند !

 

*****

حقیقت اینه که سالیان سال هست که به صورت موروثی ، خاندان ما از سر صفا و صمیمیت با خیلی ها دست دوستی میده ، میخاد از اقوام باشه یا دوستان یا گرگ ها و بره ها و گرگ های در لباس بره و بره در لباس گرگ ! و هر نوع آدمی که شما فکر میکنید

به واقع تو خون ما هست دوستی حتی با کسانیکه میدونیم قلبا دشمن ما هستند ....

طاقت اینکه از ما رنجشی برای اونها رخ بده نداریم 

 

گاهی اینو یک حسن میدونم و خیلی اوقات یک انحراف شدید !

با خودم که خوب فکر میکنم ... به گذشته که مینگرم ... میبینم با خیلی ها بودم که براشون همه جوره بودم ولی در عمل اونها هرگز برای من نبودند ....

 

چرا راه دور بریم

 

همین خدمت سربازی م که خودش یک حکایات زیادی داشت که فکر کنم حدود ده قسمت ازش رو تو وبلاگم نوشتم ..( و نمیدونم چرا بقیه ش رو نمینویسم !)

خلاصه اینکه یادم میاد به عشق یک فرمانده جوان ( که نمیدونستم هیچ سابقه مدیریتی نداره) خودمو انداختم تو دهان شیر .... و در عمل شد همونی که همیشه میشد ....

 

البته به مرور زمان نوع واکنش های من متفاوت تر شده ، خیلی متفاوت تر

 

یادم میاد وقتیکه عموم رو ترور کرده بودند .... همون فرمانده جلو درب فرمانداری منو دید .... گفت بی معرفت شدی... همه سر زدن بهم تو سر نزدی ....منم گفتم : بی معرفتی دیدم که بی معرفت شدم !

 

بیچاره مات ش برد ... آنچنان با تحکم بهش گفتم و ریلکس ! که پدرم کمی آنسوتر زد زیر خنده گفت اددددیب .... !

 

آره

یاد گرفتم جواب خوبی م رو با خیانت و بدی که میدن ، باهاشون همونطور باشم... حداقلش دیگه مثل قدیم نباشم ... 

 

بی وفایی دیدی ، وفایی که بهش داشتی رو همچین به رخ ش بکش که خودش بفهمه چه گهی خورده

البته تجربه ثابت کرده خیلیا فقط میخان مثل پله ازت برن بالا ... همین 

برای همینم عین خیالشون هیچی نیست

 

در واقع همون حیا رو خوردن و قی کردن هست ....

 

یادم میاد دوستانی رو که در اقصی ساعات ! (خخخخخ ) شب  یا روز زنگ میزدن و کارهاشونو انجام میدادم براشون و الان احوالی از ما نمیگیرند ... کارهایی که نزدیک بود به پای جان م تموم بشه ...  کارهایی که جالب بود برای سپاه بود ... ولی میگفتند اگرم چیزی شد شما هرگز نباید بگید از کجایید .... !

 

هعععععی

 

البته تو همه جور و همه رقم سبک زندگی که داشتم واقعا به عینه برام تکرار و تکرارو تکرار شده و درواقع جز مکررات زندگی م هست

 

نمیدونم

 

شانس که نباشه همینه

البته بعضیا به شانس اعتقاد نعرن .... بعضیام دارند

نمیدونم

شایدم نفرینی چیزی هست

ولی میدونم که از قدیم خاندان ما دست رو هر چیزی گذاشت برای بقیه ، شد طلا برای ما شد مار کبرا ! دست خودمونو نیش زد

 

در کل بی وفایی همه جوره دیدیم و میبینیم .... 

امیدوارم که بی وفایی نکرده باشم تو زندگیم ... ولی بی وفایی زیاد دیدم !

 

یا حق