خاطرات سربازی 5 - شروع یک پایان !
صبح با خوشحالی زائدالوصف اعضای خانواده از خواب بیدار شدم.... کمی شاکی بودن چرا گوشی نبردم و دل ناگران شده بودند ! لیکن با تعریف اینکه چی سر ملت آوردند برای یک گوشی ناقابل متوجه شدند کار صحیحی بنمودیم و البته از اینکه چرا با تلفن عمومی هم زنگ نزدم پرسیدند که شرح فاجعه ای که رفقا در حین برگشت به شهرمون سرم آوردند ، دادم و اینم رفع مشکل شد !
خودم درب ساک نظامی که پر وسایل و لباس نظامی و ... بود باز نکردم ... خواهرم و عمه م شروع کردن به واکاوی ساک ... دلم نمی اومد برم سمت ش .... مع الوصف اینکه خودم یک قفسه به ارزشه چندصدهزارتومان تجهیزات نظامی ! دارم ولی بغض عجیبی رو گلومون بود ....
اولین شخصی که از اعضای خانواده درجه یک و دو رفته بود خدمت !!!! الباقی اعضای خانواده به هرنحوی بوده نرفتند !
از این ور هم کمی میترسیدم از خیانت ها و نامردی هایی که دیده بودم از بعضی ها ... توکل کردیم خدا و سه روز بعد نامه ای که داده بودند ببرم سپاه استانی رو بردم .... از اونجا هم نامه م رو زدند ،با کلی منت و تهدید که اگر فرمانده ناحیه نگفته بود باید میفرستادیمت جوانرود و منطقه عملیاتی ( آآآآآآآخ جوووووون ! بهش گفتم هرجور صلاح شما میدونی ...لازمه برم اونجا نامه بزن اونجا ! طرف بد نگاهم کرد ...!)
برگشتم شهرستان ...اولین روزی بود با لباس فرم خفت رفته بودم بیرون ... پوتین ها نو و تووووپ ! لباس هایی که اصل تبریز بود مثل پوتین ش و از هر نظر چشم نواز بودم نسبت به بقیه به خصوص که تو هر منطقه لباسها و پوتین ها کیفیت ساخت متفاوتی داره
طبیعتا تو برخی مناطق که اسم نمیبرم کجاها کیفیت ها به گاو ! میره از نوع خفن ! چشمک
ولی الحمدلله تبریز هیچی نداشت .... واقعا لباس و پوتین کلاس بالایی داشت با رنگ چشم نوازی که واقعا عالی بود و همه فکر میکردند از کهنه کاران خدمت وظیفه هستیم !( شرحش زیاده حس ندارم بگم جریان کهنه کاری چی هست !)
خلاصه مستقیم برگشتم شهرستان نامه رو گرفته بودم و رفتم سپاه
از دژبان تا خود ناحیه هرکسی به یک ور افتاده بود و فکش باز مونده بود ... ادیب شده بود سرباز !
یا خدا !
تا دیروز بدون محدودیت و همیشه همراه با فرمانده ناحیه و .... و.... رفت و آمد میکردم به ناحیه و حالا لباسی پوشیده بودم که مشخص بود ازش بوهای خوبی نمیاد
بوی شروع یک پایان !
داخل ناحیه شدم ... شروع شد ... از اولین سرباز تا آخرین سرباز : تو هم شدی سربااااز ؟ خخخخخخخخخ
از دست فرمانده ناحیه میخاستم همونروز خودکشی کنم ! اصرارهای اون بود که باید روزهای اول با لباس اصلی بیای ...بعد میفرستمت واحد خودت با لباس شخصی ( که قانون اون واحد شخصی بود به خاطر خطرات زیادش)
میدونستم این چاهی که واردش شدم .. چاه فاضلابه ولی چه میکردم ؟ هیچ !
رفتم ... پا کوبیدن ها شروع شده بود ... که البته الحمدلله رب العالمین با افتخار میگم حتی یکبار نشد که یک پای خوب بزنم ...( به جز دو سه جا که واقعا اونم آدمای عشقی بودند !)
فرمانده نبود ... گفتند رفته .... مسئول نیروی انسانی هم نبود
برگشتم سمت خونه ... فرمانده از حوزه خواهران اومد بیرون ... پا کوبیدم ... لبش به خنده ای بزرگ باز شد ...
حس بدی داشتم ، واقعا حس بدی داشتم ....
گفت فردا بیا نیرو انسانی میاد تا ببینم چی میشه
اون که رد شد ... از شانس تخمی تخیلی ما ! فرمانده گردان امام حسین علیه السلام هم اومد !
آری ... پا کوبیدم ... تو ماشین شخصی ش بود با لباس شخصی ش ... دست خودم نبود ... انگار لباس خفت هرجا خفت میاره ... پاکوبیدن ها شروع شده بود
برگشتم خونه و به فکر فردا بودم ... مطمئن بودم شروع یک پایان هست ...
فردا رفتم ناحیه ... فرماندهی دست دست کرد ... گفت فعلا یکماه تو ناحیه باش ... هرچی مسئولین یکی دو واحد مرتبطه میگفتند بابا این نمیتونه تو ناحیه باشه ...بفهمند سرباز شده از هر نظر واویلاست ... چه تو سازمان چه بیرون سازمان با این پرونده ای که این تو واحد .... داره ... ترتیبشو میدن ...
و فرمانده ( احتمالا با مشورت یکی دو تا از اون مارمولک های معروف ناحیه) گیر داد نه الا بالا باید بمونه ناحیه
این وسط یهو مسئول فاوا ناحیه که منو میشناخت ... یهو جیغش رفت هوا اینو بده من ... کار (...) این مخش هست
و یهو فرمانده شاد شد ... و من شدم مسئول (...) تو فاوا .... یک خفت به خفت های دیگه اضافه شد ...!
مونده بودم من خودم که سربازم..چطوری هست هر واحد و قسمتی یک فرمانده م
خخخخخ
اما افتضاح بود ..... وقتی تو ناحیه باشی ...یعنی باید لباس بپوشی ... و این شروع دردسرهای بعدی بود ... دردسرهایی که نهایتا پایانی بود بر سالها حضورم درشهرستان زادگاهم .... برای ابد !
یا حق