شهریور 20 به روایت دانشجو 1
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
نویسنده: ادیب نوروزی
قسمت اول:
شهریور 1320 است. مردم ایران و حکومتچیان با ذهنی پریشان و مغشوش حوادث دنیای بین الملل را به نظاره ایستاده اند.
2 سال از شروع جنگ جهانی دوم در اروپا می گذرد و هر روز و هر لحظه رویداد های این جنگ خانمان سوز به ایران نزدیک تر می گردد.ایران طی اقدامی دیپلماسی گرایانه سعی در برقراری موازنه منفی در شروع جنگ جهانی دوم مبنی بر بی طرفی در جنگ بین الملل دوم داشت اما هر ساعت و هر روز و هر ماه این بی طرفی در اذهان جهانی کم رنگ تر می گشت و متفقین سوداهایی بی شرمانه در سر می پروراندند.

جنگ جهانی دوم در 9 شهریور سال 1318 (1939 میلادی) آغاز گشت و دول متحد شامل المان نازی و ایتالیای موسولینی و ژاپن (که البته در عمل کمترین رابطه را با آلمان و ایتالیا در حین جنگ داشت و به نوعی به تنهایی میجنگید) و متفقین شامل آمریکا و انگلیس و شوروی صف آرائی کرده بودند.هر کدام از دو پیمان دارای متحدینی دیگر هرچند کم آوازه تر بودند مثلا در میان متفقین گروهی به نام فرانسه آزاد به رهبری ژنرال شارل دوگل عهده دار بخشی از جنگ برای آزادی فرانسه بود و در میان متحدین کشوری همچون اطریش مجارستان که البته رسما جزئی از آلمان شده بود.
جرقه این جنگ با حمله آلمان به لهستان و البته با همکاری شوروی! با این کشور زده شد.با سقوط لهستان همگان دانستند جنگی خانمان سوزتر از قبل آغاز گشته و ایران نیز از این جریان مستثنی نبود.اشرف پهلوی در خاطرات خود چنین می گوید:
یک روز صبح هنگامی که در اتاق خواب سرم را شانه می کردم شنیدم که از باغچه کسی مرا با نام صدا می کند.پنجره را باز کردم دیدم برادرم است.او به من گفت: المان به لهستان حمله کرده است.
12 شهریور 1318 بود و جنگ جهانی که ما آن همه از آن می ترسیدیم و درباره اش فکر می کردیم واقعیت پیدا کرد.من می دانستم که با توجه به موقعیتی که به عنوان 4 راه اروپا آسیا داریم در معرض خطر خواهیم بود.موضوع اصلی بحث ما در خانه فقط جنگ بود.
آری درست خواندید اشرف پهلوی این درایت را داشت که ایران را چه خطری تهدید می کند اما صدحیف که امرای ارتش و بعضی از سیاستمداران ایرانی به سردستگی رضاشاه این تهدیدات را جدی نگرفتند.
در مطالب قبلی که به ارتش رضاخانی پرداخته ام به شرح واقعیت ارتش رضاخان که ارتش بلوف ها بود! پرداختم و در این مطلب نیز به صورت خلاصه مطالبی را بیان می کنم تا بهتر بدانید، هرچند در شرح وقایع شهریور20 خود بیشتر با فجایعی که در ارتش ایران به بار آورد آشنا خواهید شد.
به ذکر مقدمه ای کوتاه از کل آنچه که در جنگ شهریور 20 بر ما و مملکتمان گذشت میپردازم و سپس وارد جزئیات بسیار زیاد این فاجعه تاریخی خواهم شدم.
در تاریخ سه شهریور 1320 نیروهای شوروی و انگلیس همزمان از شمال و جنوب به خاک میهنمان حمله کرده و شروع به تصرف بسیار سریع اراضی کشورمان نمودند بدون آنکه با مقاومت خاصی رو به رو گردند، از طرف دیگر نیروهای نظامی ایران سردرگم و ناتوان از دفاع نهایتا در تاریخ 5 و 6 شهریور 1320 دستور ترک مخاصمه را دریافت و سلاح ها را بر زمین گذاشتند هرچند در شهر تهران هنوز لشکر یک و دو برای تامین امنیت به کار خود ادامه می دادند تا اینکه آنان نیز به سرنوشت دیگر نظامیان استان های ایران دچار شده و فرار بر قرار را ترجیح دادند و از طرف دیگر محمدرضا شاه به عنوان ولیعهد انتخاب شد و سرانجام در تاریخ 26 شهریور 1320 با سوگند ادا کردن محمدرضا وی رسما به پادشاهی رسید و همزمان با او رضاشاه نیز برای تبعید به جزیره موریس توسط انگلیس فرستاده شد.
به همین راحتی ایران به تسخیر نیروهای متفق درآمد و به عبارتی جنگ شهریور 20 بیش از یک هفته به طول نیانجامید و جنگ بلافاصله به همان سرعتی که شروع شد به پایان رسید اما به دلیل مذاکرات دولت ایران با متفقین آنها از تسخیر تهران تا 26 شهریور خودداری کردند .(سختگیرانه قضاوت کنیم باید گفت تنها سه روز جنگ بود!)
حال ما به وقایع 3 شهریور تا 10 شهریور به صورت اخص می پردازیم و با بیان جزئی نحوه به شاهی رسیدن محمدرضا و واقع شهریور 20 تا روز 26 شهریور این واقعه مهم و البته شرم آور برای ایران را بازکاوی مینمائیم.
ارتش رضاخانی مدعی قوی ترین ارتش در منظقه بود و خود رضاخان عقیده داشت که در صورت وقوع جنگی با اروپائیان ارتش ساخته و پرداخته شده توسط او که نزدیک 20 سال اکثریت بودجه مملکت را صرف خود کرده بودند جوابی دندان شکن به اروپائیان خواهد داد!
این امر و برداشت غلط رضاشاه ناشی از چند مطلب بود.یکی اینکه فرماندهان ارشد ارتش ایران در اقدامی خیانت وار سعی در لاپوشانی ضعف های ارتش و از آن طرف وارونه جلوه دادن حقایق نزد رضاخان داشتند.
از طرفی دیگر همین فرماندهان بودجه های کلان مملکتی که باید صرف ارتش می شد را با حیله های بسیار به جیب مبارک خویش روانه میکردند و در مواردی هم که صرف خرید تسلیحات و آموزش میشد ارتش ایران با رویدادهای غریبی مواجه میشد، مانند خرید هواپیمای نمایشی در قالب جنگی! از انگلیس و یا تسلیحات متعلق به عهد عتیق به جای خرید سلاح های به روز! که معلوم نبود از سر بی سوادی بود یا رشوه!
فرماندهان ارتش که اکثرا از همپالگان رضا میرپنج سابق و رضاشاه آن موقع در ارتش قزاق بودند به یمن کمک به او در کودتای سیاه که منجر به نخست وزیری طباطبایی و سپس به قدرت رسیدن رضاخان شد دست داشتند.این فرماندهان که اکثرا افرادی با سواد پائین و از علم روز نظامی ناآگاه بودند به پاس زحمات! خویش به مقام های بالای ارتش گماشته شده بودند و عجیب آنکه همین افراد بعدها اولین کسانی بودند که به ایران و شخص رضاشاه خیانت کردند تا آنجا که رضاشاه شخصا هر یک را مورد عنایت ملوکانه با چماق و سیلی و لگد قرار داد!
این فرماندهان که گویا تنها هنرشان سرکوب آشوب های داخل کشور و سپس غارت املاک و اموال ملاک ثروتمند بود به هنگام وقتی که باید مقاومت میکردند عرصه را برای افسرانی که تا دیروز به خاطر سواد دانشکده ای آنها را مسخره میکردند سپردند! و خود فرار را بر قرار ترجیح دادند.
نمونه شقاوت های این چنین فرماندهانی بسیار است که در این مجال حیف وقتی برای بیان آنها نیست.
آنها به پشتیبانی و حمایت بی چون و چرای رضاشاه که میگفت افسران من هیچگاه اشتباه نمیکنند دست به چپاول و غارت هر خطه ای به بهانه سرکوب شورشگر می زدند و البته سهم رضاشاه را از اموال به یغما رفته در نظر می گرفتند! و این چنین شد که یکی از فرماندهان ایرانی فقط در شهر تهران 500 کنتور برق(کنایه از خانه) در اختیار داشت!
چنین شد که با وجود تشکیل ارتش منظم ایران پس از مدتها که ایران از وجود ارتشی مقتدر و یک دست بی بهره بود باز هم هیچ تفاوتی در ارتش ایران ایجاد نشد.ارتش رضاخانی 20 سال تمام قسمت اعظم بودجه ی کشور را به خود اختصاص داده بود اما نتوانست هرگز به آنچه که باید می بود برسد.در مقالات قبلی به ذکر مواردی بسنده کردیم و هم اکنون نیز چند مطلب دیگر عرض می نمائیم و سپس به شرح این جنگ فاجعه بار برای ایران می پردازیم.
ارتش ایران از 3 نیروی زمینی ، هوایی و دریایی تشکیل شده بود که اصل کاری این نیروها همان نیروی زمینی بود که از ترکیب ژاندارمری و قزاق ها در اوائل حکومت رضاشاه به وجود آمده بود.سوگلی و نورچشمی این نیروها نیز نه نیروی موتوریزه و تانک و توپخانه…. بلکه به مانند لهستان کماکان نیروی سواره بود و آنرا برترین سلاح در یک جنگ میپنداشتند.
هرچند که لهستان تاوان بسیار سنگینی برای این اشتباه داد اما افسوس که ارتش ایران توجهی نداشت به این قبیل امور پیش پا افتاده!
سالها صرف اصلاح و تربیت و نگه داری اسب های نژاد مجار گشته بود تا ارتش ایران در وقت مقتضی صاحب بهترین اسب های رزمی در جهان باشد و متاسفانه در ارتش رضاخان بین یک تانک و یک اسب به یک اسب اهمیت بیشتری داده می شد بدون توجه به اینکه دیگر عصر سواره نظام گذشته و زمان اسب های آهنی فرارسیده.
البته تا زمان حمله متفقین امرای ارتش به این امر هیچ توجهی نداشته و سرانجام پس از شکست خفت بار اسب های اصیل نژاد مجار ایران برای حمل بار و نیرو و…. به سرمای سخت شوروی برده شد! اسبی که تا دیروز افسران ایرانی بر آن سوار می شدند و احترامی دوچندان برایش قائل بودند تبدیل به یک حیوان بارکش شده بود و البته کاری که از یک اسب آهنی در سرمای شوروی بر نمیاد را به بهترین نحو ممکن به انجام رساند!
البته باید گفت اصلاح نژاد اسب سبب حیات مجدد اسب نژاد اصیل در ایران شد اما این کار را نباید برای ساخت ارتشی از سواره نظام بلکه باید تنها برای نجات هنر اسب سواری در ایران انجام می دادند .
این مطلب نیز از آنجا نشات می گرفت که در ارتش رضاخانی متاسفانه فرماندهان قزاق حکومت می کردند و افراد با سواد دانشکده افسری که رضاخان به آن بی نهایت اهمیت می داد گوشه نشین بودند و اهمیت ، نظامی بودن در نظر رضاخان تا بدانجا بود که در جواب درخواست ارتشبد حسین فردوست یار همیشگی محمدرضا پهلوی که تقاضای ادامه ی تحصیل در رشته ی پزشکی دارد می گوید که : مگر نمی دادنی در دنیا فقط یک شغل وجود دارد که مفید است و بقیه اش مفت نمی ارزد؟ و آن شغل سربازی است و تو هم نمی توانی مستثنی باشی و باید خود را به دانشکده افسری معرفی کنی.
بله این چنین است که یک قزاق برای دانشکده افسری اهمیت قائل می شود اما ای کاش کمی نیز به دوستانش که هر روز درجه ای جدید به آنان میداد این امر را یادآور میشد تا کماکان افسران قزاق ارتش به این فکر نکنند که تنها سلاح برتر در حمله اسب است و لاغیر!
متاسفانه با وجود اهمیتی که برای آموزش نظامیان در دانشکده وجود داشت پس از فارغ التحصیل شدن از این دانشکده افسران بالادست هیچ احترام و ارزشی برای آنان قائل نبودند و نظریات آنان را نظریات عده ای بچه ی به دوران رسیده می دانستند !
آری یک قزاق که حتی به اندازه یک سال مکتب خانه سواد نداشت با توجه به درجه بالاتر و نفوذ بیشتر به راحتی صدای یک افسر را خفه میکرد و اینگونه ما در انتظار درس عبرت دادن به ارتش اروپائیان بودیم!
افرادی چون بوذرجمهری ، ضرغامی و… تبدیل به فرمانده ارشد می شوند بدون هیچ درک نظامی و آنگاه افرادی جون هدایتی و رزم آرا و… تبدیل به گوشه نشینان ارتش می شوند که ترجیح میدهند برای در امان ماندن از مواخذه افسران ارشدتر سکوت اختیار کنند.
هرچند لازم به ذکر است که افرادی چون رزم آرا بعدها به حامی انگلیس و خائن بودن متهم و سپس مقتول گردیدند!
وضع نیروی زمینی به مراتب از دیگر نیروهای ارتش بهتر بود اما با این وجود کماکان ساختار ضعیفی داشت و از طرفی هرچه تسلیحات جدید مانند هویتزرهای قدرتمند آلمانی خریداری و وارد کشور می گردید تحویل دو لشکر مستقر در تهران به نام های لشکر یک و لشکر دو !!! می شد و به همچنین دیگر تسلیحات تازه ساخت و پیشرفته آن زمان مانند زره پوش و تانک.
دلیل این کار یعنی انبار کردن تسلیحات مدرن در تهران توسط رضاخان را ترس وی از کودتای فرماندهان نواحی مرزی در صورت دریافت چنین تسلیحاتی می دانند و نیز اینکه او خواستار حفاظت پایتخت که خود ساکن آن است بوده ، تا با قدرتمند نگه داشتن لشکرهای مستقر در آنجا تامین امنیت شاهنشاهی خود را کرده باشد هرچند که در شهریور 20 این لشکرها در مقابل تهدید شوروی به تسخیر تهران چنان از هم وا رفتند که گوئی هیچگاه وجود خارجی نداشته اند!
ایران در قسمت نیروی زرهی تجهیزات مناسبی را وارد کرده بود که میشد روی آنها برای یک دفاع خوب حساب کرد اما متاسفانه این تجهیزات هم بلای دیگر تجهیزات ایرانی بر سرشان امد یعنی آنها را مانند بچه ای در لحاف و پوشک می پیچیدند تا ناخواسته کثیف نشود و به هیچ احدالناسی اجازه تمرین با آنرا نمیدادند مگر در موقع رزمایش ها که باید جلوی فرماندهان رژه می رفتند و یا اینکه متاسفانه به دلیل عدم نظارت درست و علمی بیشتر تسلیحات ایراد پیدا کرده بودند یا کلا جنس خراب را به ایران کشورهای خارجی غالب کرده بودند!
یوسف مازندی خبرنگار معروف زمان شاه که زمان شهریور 20 با درجه ستوان دومی سرباز بوده در گوشه ای از خاطراتش در مورده وظیفه ای که به او و دسته اش سپرده اند می گوید: ما با 4 زره پوش باید جلوی 40 زره پوش و 80 تانک شوروی را می گرفتیم و از این 4 زره پوش توپ های سه زره پوش کار نمیکرد و فقط چهارمی سالم بود که آن هم نواقصی داشت!
وی در گوشه ای دیگر از خاطراتش می گوید: در دوران خدمت یک ساله ام در آن رسته(لشکر یک باغشاه) بودم که تظاهر و پرده پوشی را در ارکان ارتش ان زمان آشکارا مشاهده کردم.رسته ی ما می بایست با زره پوش مجهز به توپ و مسلسل تمرین کند.اما تا آخرین روزهای خدمتم که ماموریت جنگ با قوای نظامی شوروی را یافتم موفق نشده بودم حتی یک تیر توپ شلیک کنم.ادوات جنگی را در کاغذهای بسته بندی پیچیده بودند و در انبار نگاهداری میکردند هر زمان که رضاشاه برای بازدید پادگان می آمد با حرارت و به سرعت کاغذها را می گشودند و این اسلحه ها را برای بازدید اماده میکردند و همزمان با آن دورغ ترین گزارش ها را به رضاشاه می دادند ....

یوسف مازندی
یوسف مازندی و سربازان زیر دستش با نیروهای شوروی درگیر نشدند زیرا اولا قبل از هجوم شوروی دستور ترک مخاصمه صادر شده بود و دوما نیروهای شوروی در مسافتی دورتر اطراق کرده بودند البته یوسف مازندی و افراد تحت فرماندهیش به مصاف حریفی قدرتمندتر رفتند و آن گرسنگی و تشنگی به دلیل عدم داشتن آذوقه بود!
سرانجام نیز دسته ی آنها توسط پیک موتورسوار از پایان جنگ مطلع می گردد و این سربازان جان برکف! نفس راحتی میکشند جالب آنکه پیک موتور سوار از شدت هیجان اطلاع خبر به اشتباه در یک پیچ می پیچد و گردنش میشکند و کشته میشود که مازندی او را تنها تلفات دسته اش مینامد!
وضعیت واقعی ارتش ایران دست کمی از نیروهای زرهی اش نداشت و جالبتر آنجا که تعداد تانکها و زره پوشهای در اختیار ایران آنقدر ناچیز و کم بود که یارای برابری با انگلیس و روسیه را نمیکرد و همان ها هم به دلیل تقسیم نادرست تجهیزات کفاف یک درگیری ساده را نمی دادند(بیشتر تجهیزات در لشکر یک و دو مستقر در تهران بود)
ادامه دارد...
استفاده از مطلب بدون ذکر منبع و نویسنده جایز نیست
نویسنده: ادیب نوروزی
قسمت اول:
شهریور 1320 است. مردم ایران و حکومتچیان با ذهنی پریشان و مغشوش حوادث دنیای بین الملل را به نظاره ایستاده اند.
2 سال از شروع جنگ جهانی دوم در اروپا می گذرد و هر روز و هر لحظه رویداد های این جنگ خانمان سوز به ایران نزدیک تر می گردد.ایران طی اقدامی دیپلماسی گرایانه سعی در برقراری موازنه منفی در شروع جنگ جهانی دوم مبنی بر بی طرفی در جنگ بین الملل دوم داشت اما هر ساعت و هر روز و هر ماه این بی طرفی در اذهان جهانی کم رنگ تر می گشت و متفقین سوداهایی بی شرمانه در سر می پروراندند.

جنگ جهانی دوم در 9 شهریور سال 1318 (1939 میلادی) آغاز گشت و دول متحد شامل المان نازی و ایتالیای موسولینی و ژاپن (که البته در عمل کمترین رابطه را با آلمان و ایتالیا در حین جنگ داشت و به نوعی به تنهایی میجنگید) و متفقین شامل آمریکا و انگلیس و شوروی صف آرائی کرده بودند.هر کدام از دو پیمان دارای متحدینی دیگر هرچند کم آوازه تر بودند مثلا در میان متفقین گروهی به نام فرانسه آزاد به رهبری ژنرال شارل دوگل عهده دار بخشی از جنگ برای آزادی فرانسه بود و در میان متحدین کشوری همچون اطریش مجارستان که البته رسما جزئی از آلمان شده بود.
جرقه این جنگ با حمله آلمان به لهستان و البته با همکاری شوروی! با این کشور زده شد.با سقوط لهستان همگان دانستند جنگی خانمان سوزتر از قبل آغاز گشته و ایران نیز از این جریان مستثنی نبود.اشرف پهلوی در خاطرات خود چنین می گوید:
یک روز صبح هنگامی که در اتاق خواب سرم را شانه می کردم شنیدم که از باغچه کسی مرا با نام صدا می کند.پنجره را باز کردم دیدم برادرم است.او به من گفت: المان به لهستان حمله کرده است.
12 شهریور 1318 بود و جنگ جهانی که ما آن همه از آن می ترسیدیم و درباره اش فکر می کردیم واقعیت پیدا کرد.من می دانستم که با توجه به موقعیتی که به عنوان 4 راه اروپا آسیا داریم در معرض خطر خواهیم بود.موضوع اصلی بحث ما در خانه فقط جنگ بود.
آری درست خواندید اشرف پهلوی این درایت را داشت که ایران را چه خطری تهدید می کند اما صدحیف که امرای ارتش و بعضی از سیاستمداران ایرانی به سردستگی رضاشاه این تهدیدات را جدی نگرفتند.
در مطالب قبلی که به ارتش رضاخانی پرداخته ام به شرح واقعیت ارتش رضاخان که ارتش بلوف ها بود! پرداختم و در این مطلب نیز به صورت خلاصه مطالبی را بیان می کنم تا بهتر بدانید، هرچند در شرح وقایع شهریور20 خود بیشتر با فجایعی که در ارتش ایران به بار آورد آشنا خواهید شد.
به ذکر مقدمه ای کوتاه از کل آنچه که در جنگ شهریور 20 بر ما و مملکتمان گذشت میپردازم و سپس وارد جزئیات بسیار زیاد این فاجعه تاریخی خواهم شدم.
در تاریخ سه شهریور 1320 نیروهای شوروی و انگلیس همزمان از شمال و جنوب به خاک میهنمان حمله کرده و شروع به تصرف بسیار سریع اراضی کشورمان نمودند بدون آنکه با مقاومت خاصی رو به رو گردند، از طرف دیگر نیروهای نظامی ایران سردرگم و ناتوان از دفاع نهایتا در تاریخ 5 و 6 شهریور 1320 دستور ترک مخاصمه را دریافت و سلاح ها را بر زمین گذاشتند هرچند در شهر تهران هنوز لشکر یک و دو برای تامین امنیت به کار خود ادامه می دادند تا اینکه آنان نیز به سرنوشت دیگر نظامیان استان های ایران دچار شده و فرار بر قرار را ترجیح دادند و از طرف دیگر محمدرضا شاه به عنوان ولیعهد انتخاب شد و سرانجام در تاریخ 26 شهریور 1320 با سوگند ادا کردن محمدرضا وی رسما به پادشاهی رسید و همزمان با او رضاشاه نیز برای تبعید به جزیره موریس توسط انگلیس فرستاده شد.
به همین راحتی ایران به تسخیر نیروهای متفق درآمد و به عبارتی جنگ شهریور 20 بیش از یک هفته به طول نیانجامید و جنگ بلافاصله به همان سرعتی که شروع شد به پایان رسید اما به دلیل مذاکرات دولت ایران با متفقین آنها از تسخیر تهران تا 26 شهریور خودداری کردند .(سختگیرانه قضاوت کنیم باید گفت تنها سه روز جنگ بود!)
حال ما به وقایع 3 شهریور تا 10 شهریور به صورت اخص می پردازیم و با بیان جزئی نحوه به شاهی رسیدن محمدرضا و واقع شهریور 20 تا روز 26 شهریور این واقعه مهم و البته شرم آور برای ایران را بازکاوی مینمائیم.
ارتش رضاخانی مدعی قوی ترین ارتش در منظقه بود و خود رضاخان عقیده داشت که در صورت وقوع جنگی با اروپائیان ارتش ساخته و پرداخته شده توسط او که نزدیک 20 سال اکثریت بودجه مملکت را صرف خود کرده بودند جوابی دندان شکن به اروپائیان خواهد داد!
این امر و برداشت غلط رضاشاه ناشی از چند مطلب بود.یکی اینکه فرماندهان ارشد ارتش ایران در اقدامی خیانت وار سعی در لاپوشانی ضعف های ارتش و از آن طرف وارونه جلوه دادن حقایق نزد رضاخان داشتند.
از طرفی دیگر همین فرماندهان بودجه های کلان مملکتی که باید صرف ارتش می شد را با حیله های بسیار به جیب مبارک خویش روانه میکردند و در مواردی هم که صرف خرید تسلیحات و آموزش میشد ارتش ایران با رویدادهای غریبی مواجه میشد، مانند خرید هواپیمای نمایشی در قالب جنگی! از انگلیس و یا تسلیحات متعلق به عهد عتیق به جای خرید سلاح های به روز! که معلوم نبود از سر بی سوادی بود یا رشوه!
فرماندهان ارتش که اکثرا از همپالگان رضا میرپنج سابق و رضاشاه آن موقع در ارتش قزاق بودند به یمن کمک به او در کودتای سیاه که منجر به نخست وزیری طباطبایی و سپس به قدرت رسیدن رضاخان شد دست داشتند.این فرماندهان که اکثرا افرادی با سواد پائین و از علم روز نظامی ناآگاه بودند به پاس زحمات! خویش به مقام های بالای ارتش گماشته شده بودند و عجیب آنکه همین افراد بعدها اولین کسانی بودند که به ایران و شخص رضاشاه خیانت کردند تا آنجا که رضاشاه شخصا هر یک را مورد عنایت ملوکانه با چماق و سیلی و لگد قرار داد!
این فرماندهان که گویا تنها هنرشان سرکوب آشوب های داخل کشور و سپس غارت املاک و اموال ملاک ثروتمند بود به هنگام وقتی که باید مقاومت میکردند عرصه را برای افسرانی که تا دیروز به خاطر سواد دانشکده ای آنها را مسخره میکردند سپردند! و خود فرار را بر قرار ترجیح دادند.
نمونه شقاوت های این چنین فرماندهانی بسیار است که در این مجال حیف وقتی برای بیان آنها نیست.
آنها به پشتیبانی و حمایت بی چون و چرای رضاشاه که میگفت افسران من هیچگاه اشتباه نمیکنند دست به چپاول و غارت هر خطه ای به بهانه سرکوب شورشگر می زدند و البته سهم رضاشاه را از اموال به یغما رفته در نظر می گرفتند! و این چنین شد که یکی از فرماندهان ایرانی فقط در شهر تهران 500 کنتور برق(کنایه از خانه) در اختیار داشت!
چنین شد که با وجود تشکیل ارتش منظم ایران پس از مدتها که ایران از وجود ارتشی مقتدر و یک دست بی بهره بود باز هم هیچ تفاوتی در ارتش ایران ایجاد نشد.ارتش رضاخانی 20 سال تمام قسمت اعظم بودجه ی کشور را به خود اختصاص داده بود اما نتوانست هرگز به آنچه که باید می بود برسد.در مقالات قبلی به ذکر مواردی بسنده کردیم و هم اکنون نیز چند مطلب دیگر عرض می نمائیم و سپس به شرح این جنگ فاجعه بار برای ایران می پردازیم.
ارتش ایران از 3 نیروی زمینی ، هوایی و دریایی تشکیل شده بود که اصل کاری این نیروها همان نیروی زمینی بود که از ترکیب ژاندارمری و قزاق ها در اوائل حکومت رضاشاه به وجود آمده بود.سوگلی و نورچشمی این نیروها نیز نه نیروی موتوریزه و تانک و توپخانه…. بلکه به مانند لهستان کماکان نیروی سواره بود و آنرا برترین سلاح در یک جنگ میپنداشتند.
هرچند که لهستان تاوان بسیار سنگینی برای این اشتباه داد اما افسوس که ارتش ایران توجهی نداشت به این قبیل امور پیش پا افتاده!
سالها صرف اصلاح و تربیت و نگه داری اسب های نژاد مجار گشته بود تا ارتش ایران در وقت مقتضی صاحب بهترین اسب های رزمی در جهان باشد و متاسفانه در ارتش رضاخان بین یک تانک و یک اسب به یک اسب اهمیت بیشتری داده می شد بدون توجه به اینکه دیگر عصر سواره نظام گذشته و زمان اسب های آهنی فرارسیده.
البته تا زمان حمله متفقین امرای ارتش به این امر هیچ توجهی نداشته و سرانجام پس از شکست خفت بار اسب های اصیل نژاد مجار ایران برای حمل بار و نیرو و…. به سرمای سخت شوروی برده شد! اسبی که تا دیروز افسران ایرانی بر آن سوار می شدند و احترامی دوچندان برایش قائل بودند تبدیل به یک حیوان بارکش شده بود و البته کاری که از یک اسب آهنی در سرمای شوروی بر نمیاد را به بهترین نحو ممکن به انجام رساند!
البته باید گفت اصلاح نژاد اسب سبب حیات مجدد اسب نژاد اصیل در ایران شد اما این کار را نباید برای ساخت ارتشی از سواره نظام بلکه باید تنها برای نجات هنر اسب سواری در ایران انجام می دادند .
این مطلب نیز از آنجا نشات می گرفت که در ارتش رضاخانی متاسفانه فرماندهان قزاق حکومت می کردند و افراد با سواد دانشکده افسری که رضاخان به آن بی نهایت اهمیت می داد گوشه نشین بودند و اهمیت ، نظامی بودن در نظر رضاخان تا بدانجا بود که در جواب درخواست ارتشبد حسین فردوست یار همیشگی محمدرضا پهلوی که تقاضای ادامه ی تحصیل در رشته ی پزشکی دارد می گوید که : مگر نمی دادنی در دنیا فقط یک شغل وجود دارد که مفید است و بقیه اش مفت نمی ارزد؟ و آن شغل سربازی است و تو هم نمی توانی مستثنی باشی و باید خود را به دانشکده افسری معرفی کنی.
بله این چنین است که یک قزاق برای دانشکده افسری اهمیت قائل می شود اما ای کاش کمی نیز به دوستانش که هر روز درجه ای جدید به آنان میداد این امر را یادآور میشد تا کماکان افسران قزاق ارتش به این فکر نکنند که تنها سلاح برتر در حمله اسب است و لاغیر!
متاسفانه با وجود اهمیتی که برای آموزش نظامیان در دانشکده وجود داشت پس از فارغ التحصیل شدن از این دانشکده افسران بالادست هیچ احترام و ارزشی برای آنان قائل نبودند و نظریات آنان را نظریات عده ای بچه ی به دوران رسیده می دانستند !
آری یک قزاق که حتی به اندازه یک سال مکتب خانه سواد نداشت با توجه به درجه بالاتر و نفوذ بیشتر به راحتی صدای یک افسر را خفه میکرد و اینگونه ما در انتظار درس عبرت دادن به ارتش اروپائیان بودیم!
افرادی چون بوذرجمهری ، ضرغامی و… تبدیل به فرمانده ارشد می شوند بدون هیچ درک نظامی و آنگاه افرادی جون هدایتی و رزم آرا و… تبدیل به گوشه نشینان ارتش می شوند که ترجیح میدهند برای در امان ماندن از مواخذه افسران ارشدتر سکوت اختیار کنند.
هرچند لازم به ذکر است که افرادی چون رزم آرا بعدها به حامی انگلیس و خائن بودن متهم و سپس مقتول گردیدند!
وضع نیروی زمینی به مراتب از دیگر نیروهای ارتش بهتر بود اما با این وجود کماکان ساختار ضعیفی داشت و از طرفی هرچه تسلیحات جدید مانند هویتزرهای قدرتمند آلمانی خریداری و وارد کشور می گردید تحویل دو لشکر مستقر در تهران به نام های لشکر یک و لشکر دو !!! می شد و به همچنین دیگر تسلیحات تازه ساخت و پیشرفته آن زمان مانند زره پوش و تانک.
دلیل این کار یعنی انبار کردن تسلیحات مدرن در تهران توسط رضاخان را ترس وی از کودتای فرماندهان نواحی مرزی در صورت دریافت چنین تسلیحاتی می دانند و نیز اینکه او خواستار حفاظت پایتخت که خود ساکن آن است بوده ، تا با قدرتمند نگه داشتن لشکرهای مستقر در آنجا تامین امنیت شاهنشاهی خود را کرده باشد هرچند که در شهریور 20 این لشکرها در مقابل تهدید شوروی به تسخیر تهران چنان از هم وا رفتند که گوئی هیچگاه وجود خارجی نداشته اند!
ایران در قسمت نیروی زرهی تجهیزات مناسبی را وارد کرده بود که میشد روی آنها برای یک دفاع خوب حساب کرد اما متاسفانه این تجهیزات هم بلای دیگر تجهیزات ایرانی بر سرشان امد یعنی آنها را مانند بچه ای در لحاف و پوشک می پیچیدند تا ناخواسته کثیف نشود و به هیچ احدالناسی اجازه تمرین با آنرا نمیدادند مگر در موقع رزمایش ها که باید جلوی فرماندهان رژه می رفتند و یا اینکه متاسفانه به دلیل عدم نظارت درست و علمی بیشتر تسلیحات ایراد پیدا کرده بودند یا کلا جنس خراب را به ایران کشورهای خارجی غالب کرده بودند!
یوسف مازندی خبرنگار معروف زمان شاه که زمان شهریور 20 با درجه ستوان دومی سرباز بوده در گوشه ای از خاطراتش در مورده وظیفه ای که به او و دسته اش سپرده اند می گوید: ما با 4 زره پوش باید جلوی 40 زره پوش و 80 تانک شوروی را می گرفتیم و از این 4 زره پوش توپ های سه زره پوش کار نمیکرد و فقط چهارمی سالم بود که آن هم نواقصی داشت!
وی در گوشه ای دیگر از خاطراتش می گوید: در دوران خدمت یک ساله ام در آن رسته(لشکر یک باغشاه) بودم که تظاهر و پرده پوشی را در ارکان ارتش ان زمان آشکارا مشاهده کردم.رسته ی ما می بایست با زره پوش مجهز به توپ و مسلسل تمرین کند.اما تا آخرین روزهای خدمتم که ماموریت جنگ با قوای نظامی شوروی را یافتم موفق نشده بودم حتی یک تیر توپ شلیک کنم.ادوات جنگی را در کاغذهای بسته بندی پیچیده بودند و در انبار نگاهداری میکردند هر زمان که رضاشاه برای بازدید پادگان می آمد با حرارت و به سرعت کاغذها را می گشودند و این اسلحه ها را برای بازدید اماده میکردند و همزمان با آن دورغ ترین گزارش ها را به رضاشاه می دادند ....

یوسف مازندی
یوسف مازندی و سربازان زیر دستش با نیروهای شوروی درگیر نشدند زیرا اولا قبل از هجوم شوروی دستور ترک مخاصمه صادر شده بود و دوما نیروهای شوروی در مسافتی دورتر اطراق کرده بودند البته یوسف مازندی و افراد تحت فرماندهیش به مصاف حریفی قدرتمندتر رفتند و آن گرسنگی و تشنگی به دلیل عدم داشتن آذوقه بود!
سرانجام نیز دسته ی آنها توسط پیک موتورسوار از پایان جنگ مطلع می گردد و این سربازان جان برکف! نفس راحتی میکشند جالب آنکه پیک موتور سوار از شدت هیجان اطلاع خبر به اشتباه در یک پیچ می پیچد و گردنش میشکند و کشته میشود که مازندی او را تنها تلفات دسته اش مینامد!
وضعیت واقعی ارتش ایران دست کمی از نیروهای زرهی اش نداشت و جالبتر آنجا که تعداد تانکها و زره پوشهای در اختیار ایران آنقدر ناچیز و کم بود که یارای برابری با انگلیس و روسیه را نمیکرد و همان ها هم به دلیل تقسیم نادرست تجهیزات کفاف یک درگیری ساده را نمی دادند(بیشتر تجهیزات در لشکر یک و دو مستقر در تهران بود)
ادامه دارد...
استفاده از مطلب بدون ذکر منبع و نویسنده جایز نیست
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 18:46 توسط تواب
|

