تلفن!

میگن زن و شوهری بین خودشون قرار گذاشته بودند که هروقت خواستند برن روی کار ، بگن تلفن میخام بزنم که بچه شون هوشیار نشه!

 

یکبار زن و شوهر دعواشون میشه و قهر میکنند. مرد چند روز بعد هوس ش یاد هندوستون میکونه و خولاااصع میگه به بچه برو بگو ننه ت ، میخام تلفن بزنم!

 

بچه به ننه ش میگه و ننه هم میگه بگو باباااات، تلفن خرابه! 

 

مرد بعد از شنیدن این حرف میگه به بچه برو بگو  ننه ت که اگر تلفن درست نشه میرم سر کوچه تلفن عمومی میزنم!

 

مادره برمیگرده میگه بگو بهش تخمشو داری برو بزن تا ببین اینجا را میکونم مخابرات یا نه؟😂

 

الان اینو گفتم ، به اصل اونچه میخام بگم مرتبط نبود ولی در کل کانال ارتباطی یکطرفه ، درد بدی ست گویا!

 

ارتباط همیشه باس دوطرفه باشه

عجایب ایرانی!

عجایب ایرانی

 

 

❌روز ۲۹ خردادماه، سالگرد وفات دکتر علی شریعتی است.

 

📛روزگارانی را به یاد دارم که هر ننه قمری برای اینکه خودش را شاخ نشون بده و بگه چیزی حالیش میشه، زر زدن هاش را با تعریف از شریعتی شروع میکرد.

 

🚫یادم نمیره با لحنی مملو از فخر میگفتند: تو عمرت کتابهای علی شریعتی را،اصلا خوندی؟

 

⭕و بعد روده درازی میکرد و پز میداد که شریعتی خوان بوده است( تو گویی قبل و بعد شریعتی ، نه آدمی بوده نه تحلیلگری)

 

⛔ البته، راستش همیشه اینجور وقتا، یاد اون جوکی افتادم که پسره به دوست دخترش زنگ زد گفت ناهار چی خوردی؟ اینم برا اینکه پز بده گفت جات خالی بود ماهی سالامون با شراب سفید و ..خوردیم. یهو خواهرش از پشت تلفن داد میزنه میگه دروغ میگه، آب دوغ خیار خوردیم، باور نمیکنی؟ بیام انگشت بکنم تو حلقش، تا نیم ساعت آبدوغ خیار بده بیرون؟!

 

⚫خلاصه، این پز دادن برخی از مردم تا اواخر دهه هفتاد شمسی با شریعتی ( که به هرحال یکی از میلیون ها متفکر جهان بوده با همه خوبی و بدی یا خطا و صحت تحلیلی)، همون داستانه واسم!

 

📌اغلبشون را در مباحثه ، وقتی گیر مینداختم که هیچ پخی نیستند که ریفرنس میدادم به یکی از کتابهای شریعتی و نمیدونستند اصلا اون کتاب چی هست و در بهترین حالت کتاب کویر شریعتی خونده بودند و برا ما لاف میزدند!

 

♣سالها، گذشت و هرچی به انتهای دهه هشتاد شمسی نزدیک شدیم، جوک های خوفناکی به اسم شریعتی پخش میشد و هرچی اوضاع جمهوری اسلامی بدتر میشد، میزان سرخوردگی عشق شریعتی های پیشین که الحق ایدئولوگ انقلاب توحیدی بود! باعث شد که هجمه علیه شریعتی و هرکسی که ازش حرف بزنه، بیشتر بشه

 

📛الان چندسالی هست هر ننه قمری میخاد پز بده خیلی حالیش هست، حتما اول زر زدن هاش، با حمله به شریعتی آغاز خواهد شد، تو گویی با کوبیدن شریعتی میخاد بگه خیلی خودش پخ خاصی هست !

 

♦اینها را نگفتم که راجع به خوبی و بدی‌ خطا یا صحت تحلیلی شریعتی نظری بدم، صرفا، پیش زمینه ای بود برای اونچه که بعد این میگم:

 

⭕اینا را گفتم که بگم در ۲۹ خرداد سالروز وفات مرحوم شریعتی، پسری به دنیا اومد که مادرش دوست داشت ادیبی اندیشمند بشه که سرش به تنش بیارزه. همزمانی روز تولد پسر با وفات علی شریعتی در کنار علاقه مادر این پسر به شریعتی باعث میشه اسمشو بخاد به یاد شریعتی بزاره و مثل بقیه اسم گذاری فرزندانش از حافظ تفال میزنه که شعر مکتب حقایق میاد که میگه، پیش ادیب عشق و در مکتب حقایق! سعی کن صاحب خبر باشی و ....

 

اینجوری شد که اسم پسر را میزاره ادیب!

تولدم مبارک!

 

#ریل_پلیتیک 

#مکتب_حقایق

#کوماندانته

#ادیب

جوانی کجایی؟

یک باحالی که بلاگفا داره اینه که وقتی وارد صفحه مدیریتش میشی، بخش پیام های تایید نشده با هایت لایت قرمز رنگ بر بستر یک صفحه سفید قرار داره و تعداد پیام های تایید نشده را نشون میده

فرض کنید ۲۵۸ تا پیام تایید نشده دارم ولی هربار که آنلاین میشدم منتظر بودم بشه‌۲۵۹تا و اون پیام جدید هم پیام کسی باشه که مدنظرم هست!

 

فکرشو بکنید هفته ها و ماه ها، دیر یا زود ، وصل میشدم به سرور بلاگفا و هربار شمارنده صفحه زده بود ۲۵۸ پیام دارید و میبستمش!

هربار فکر میکردم که الانه بزنه۲۵۹ تا و من میرم پیامشو میخونم میبینم که اونی هست که میخاستم باشه!

 

یکبار یادمه زده بود ۲۵۹ و با چه ذوق و شوقی رفتم داخل صفحه پیام های تایید نشده اما پیام از اونی که میخواستم نبود!

گذشت و این روند از ۲۵۸به ۲۵۹ شد از ۲۵۹ به ۲۶۰

میاومدم و میرفتم بی اونکه بشه۲۶۰ تا الان که اومدم دیدم شده۲۶۰

صفحه را باز کردم، خودش بود!

میگه یاد ایام جوانی به خیر ...هرچند من جوانی هم ندیدم ... یعنی درست تر بخام بگم یا همین الانم جوانم و خودمو جوان میبینم یا اینکه واقعا دوره ای به اسم جوانی نگذراندم و وروجک بازی های جوانی را پشت سر نگذاشتم نمیدونم...

 

اما جالب تر از حکایت ۲۶۰ مین پیامی که بعد از ماه ها محقق شد اینه که یک کانال یکطرفه ای ست که فقط اونیکه برام پیام میزاره بهش دسترسی داره و در واقع یک جاده یکطرفه ست مثل خط تلفن ت که یکطرفه بشه و فقط از اونور خط بهت زنگ میزنند و تو نمیتونی زنگی بزنی!

 

خلاصه ، جوانی کجایی ؟

عجب رسمی است رسم زمانه

سلام

بعد از اینکه کانال کوماندانته را داخل تلگرام راه اندازی کردم سال ۲۰۱۸ و به اطلاع تون هم رساندم، از بلاگری کوچ کردیم به کانال و نیومدم وبلاگ

چندباری هم اومدم ببینم رفیقان قدیمی پیامی برامون فرستادن یا نه؟ هیچی نبود یا حداقل هیچی نشون نمیداد بلاگفا ( الحمدلله از توییتر بدتر هم دیدیم یک چیزی )

نبود چیزی از ۲۰۱۸

مدتی پیش اومدم یهو دیدم کلی پیام خصوصی و عمومی سند شده که  بلاگفا تازه زحمت کشیده ریکاوری کرده فرستاده و خبر داده فلانی پیام داری!

اما میگه جانم به قربانت، آمدی ولی حالا چرا؟

دو سه سال دیر اومدن پیامی که مدتها منتظرش شاید بودی، فقط میشه به رسم زمانه ربطش داد به نظرم

به هرحال ممنون از پیام های پرمهری که شگفت زده شدم بعد از مدتها دیدم شون و روحمم خبر نداشت بلاگفا دچار اختلال بوده و سرورهاش زمینگیر بودند و چسبید سه سال بعد پیام هامو خوندم

خلاصه وروجک بازی همه جا هست، فقط گهی پشت به زین و گهی زین به پشت ، حالا اینبار بلاگفا ویرش گرفته بود

 

ممنون از پیام های تبریک تولد و اظهار لطف و ....

 

یا حق

 

سال نو مبارک !

سلام

خوب همونطور که قبلا گفته بودم کانالی در تلگرام دایر کردم و مطالب و مقالات و روزنوشت ها رو تماما اونجا منتقل کردم و مینویسم اگر مطلب جدیدی باشه ولی خوب به رسم ادب و یاد دوستان وبلاگی مون :

سال نو رو خدمت همه عزیزان تبریک میگم و ان شاءالله که سال خوبی باشه برای همه مون هرچند که به قول دوستی یا رو هوا هستیم یا رو لرزه یا روی آب ! و اوضاع کشور به صورت مترقبه ای داغون شده !

عرض سلامی م به تمام دوستانیکه پیام خصوصی میزارن!

 

یا حق

نجس !

سلام

 

دوست عزیزم که اسم ت رو نوشتی یکی که میشناسی و  با ایمیل 

 

mohemnist@nadoon.com

 

لطف کردین و پیام دادین و فرمودین شاشیدم به اون عکس و عقایدت ! نجس !

 

مرسی عزیزم

 

همینکه شجاعت نداشتی خودت رو معرفی کنی مشخص میکنه که کلا شاش تو دهنت گیر کرده !

دیگه من چی بگم بهت ؟

 

موید باشید!

 

شب ها مسواک بزن بو شاش دهنت بره عزیزم !

 

یا حق

کانال !

سلام

 

والا عارض بشم که ما مدتها عرایض مون رو تو وبلاگ مینوشتیم لکن شرایط روز عصر ارتباطات باعث شد مدتی اینور و اونور آواره باشیم و هیچی به هیچی !

الان بعد اینکه دیگه به قول دوستی همه رفتند تلگرام کانال زدند بعد هم ایران بست ش ! من اقدام کردم به کانال زدن !

چه کنیم دیگه کانال زنی ما اینطوریه ! خخخ

دوستانیکه علاقمند بودن به آدرس ذیل میتونند نوشته های منو دریابند !

 

https://t.me/comandanteadib

 

مخلصیم

 

یا حق

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست !

سلام

 

چه زمانه عجیبی شده 

زمانه زمانه ای هست که اگر سکوت کنی ودر سکون سکوت خودت محو بشی تو افق بیشتر ازهمیشه تو چشم هستی !

دوست عزیز من اهل سکوت نیستم... ترجیح میدم نام کلاغ روم بزارند تا اینکه بخام در سکوتی شگفت انگیز محو بشم تو افق تا اونایی که از سکوت من سود میکنند تو چراگاه شون بیشتر بچرن !

نه عزیزجان

ما اهل سکوت نیستیم کما اینکه زبان ما سرخ است و سرمان بوی قرمه سبزی میدهد ! 

مرا نه از مرگ بترسانید نه از هیچ ترساننده زمینی دیگر

من مرگ را به چشم نه یکبار که بارها دیده ام 

لمس کرده و شاید هم که بوسیده ام !

که میداند؟

به هر روی ما تا جان در بدن داریم از عقایدمان در زمان و مکان ( همانگونه که معتقدم فسیل نیستیم عقایدمان تغییر نکند و در هر زمان و مکانی انسان عقیده اش را پیشرفت میدهد) دفاع میکنیم از هرآنچه که دوست میداریم

 

ما را به سکوت دعوت مکن

ما همان حبیب پرستان قیل و قال پرستیم !

 

یا حق

سلام امریکا !

سلام

خلاصه و مفید و توئیتروار بخام بگم !

مهمترین کاری که ایران با بستن تلگرام انجام داد این بود که همه ما رو مهمون خونه امریکایی ها کرد !

از دم ملت وی پی ان سوار شدن !

 

یا حق

مینویسم برای تو !

بنام خدایی که عشق و فراغ عشق را آموخت

از چند نفر بپرسی عشق چیه ؟ پاسخ ها قطعا ناهمسانه ، به مثال های زیر دقت کنید:

وقتی میخای کسی مال تو باشه یعنی عاشق شدی

وقتی دلت واسه کسی پر بکشه یعنی عاشق شدی

وقتی ناخوداگاه با یادش بدنت مشعوف بشه یعنی عاشق شدی

وقتی دوری ش دوام نیاری یعنی عاشق شدی

 

وخیلی از این جملات که خوب عمقی بری تو هرکدام نهایتا میرسه به اصطلاحاتی با معانی تخصصی مثل هوس دلبستگی وابستگی و ..... 

عشق هنوزم تو دنیا ناشناخته ست و پس از چندین قرن بحث فلسفی و حتی علمی ! در تمامی شاخه های روانشناسی، جامعه شناسی و مردم شناسی و ..... کماکان تو کف شناخت عشق موندن !

خیلی شاخصه ها میاد به موجودیتی بنام عشق هویت میده که خوب هرکدامشون به تنهایی یک دنیا تفسیر گاه پارادوکسی و خلاف واقع با عشق همراه با خودش میاره

مثلا وابستگی و دلبستگی

شخصی که عاشق شده میگن وابستگی و دلبستگی هم باهاش همراه هست

یعنی مدتی سراغ عشق ش نره عینهو معتادیه که وابسته اعتیادش شده

حالا این اعتیاد در درون خودش اعتیاد به تریاک هست یا شیشه ؟ خدا داند !

و جالب اینه که معتقدن که وابستگی  یعنی بستن دست و پای خود و دیگری و انداختن خود در یک چاه ! در حالیکه میگن عشق یعنی آزاد و رها بودن در عین اینکه برای مشعوق همه کار انجام میدی بدون منت و انتظار !

و جالبه که میگن تو عشق وابستگی م میاد ولی این وابستگی با چشم باز هست یعنی شخص میدونه و میفهمه و میبینه چی به چیه و انتخابش همونی هست که معشوق میخاد

از دیگر مضامینی که با عشق گاه یکسان خطاب میشه و گاه پارادوکسی ایجاد میکنه کلمه ای ست به نام هوس

 

بله هوس!

شما هوس دیدن لبخند یار رو میکنی 

شما هوس بغل کردن و چلاندن یار میکنی

 

حالا همینو میان 50  تا تفسیر جنبی میزنند تا حدیکه بین هوس و عشق کاملا یک خط فراغ میکشند

 

و جوک ماجرا اینچاست که خود عشق هم هنوز شناخته شده نیست که اصلا چی هست و چطور !

 

میتونم هزاران خط علمی از عشق و هوس ، وابستگی و دلبستگی همینجا بزارم و بنویسم و بگم و ملت مشعشع بشن لکن چه نیازی هست بهش؟

این همه آدم تو دنیا با این خیال که عاشق و معشوق شدند و هستند زندگی میکنند و به فراخور زمان زندگی شون هم گذشته

به من چه ؟

من اگر ساربانم که کاروان خودمو باس به سرمنزل مقصود برسونم

 

پس منم مثل سوال اول که نوشتم ، ازم بپرسن :

عشق چیه ؟

پاسخم اینه :

وقتیکه کسی رو تو اولین نگاه مبهوتش بشی و صدای قلبتو بشنوی که گویی لحظه ای توقف میکنه بعد همچون طبلی عظیم بووومب بوووومب میکنه 

وقتیکه هزاربار دعوا کنین با همدیگه بازم احوالپرس هم باشین

وقتیکه تجسم خنده هاش خنده بر لبات می نشونه

وقتیکه 180 درجه تو عقاید متضاد هم هستین ولی بازم به هم وصل میشین

وقتیکه بدون هیچ چشمداشتی برای هم دیگه کاری انجام میدین

وقتیکه بارها قسم میخوری اینبار دیگه تمومه تمومه ! و بازم بعد مدتی میری یا میاد سراغت

وقتیکه میخای به هر روشی اونو تا ابد مال خودت کنی 

وقتیکه ده سال به پاش بشینی با همه خاطرات تلخ و شیرین

 

عااااره تو یک خر خاکستری عاشق هستی ! که نه میخاد سفید باشه نه سیاه ! 

عاشقانه های یک الاغ خر رو رقم داری میزنی که میخاد ثابت کنه شاید فقط این گوسپندها هستند که عاشق نمیشن !( دو تا کتاب یادمه با اسامی عاشقانه های یک الاغ خر ، گوسپندها عاشق نمیشوند ، دیدم باس یه جوری تو جمله جاشون کنم خخخخخ ، نوشتمشون!)

 

من میگم بزاریم اونچه که باید رقم بخوره ، رقم بخوره .... تفسیرش نکنیم... انسان فرمول ریاضی و اعداد نیست .... 

ما ربات نیستیم !

 

همونطور که دل داریم ، هوس هم داریم و شهوات هم از همه رقم ش داریم 

ولی تفسیر نکنیم

اگر موارد بالا رو که گفتم بودین ، بیخیال منبر رفتن این و اون و فتوای این و اون بشین

نه روانشناس میخاد نه چیزی

نمیخاد جار بزنین تو توییتر و اینستاگرام و شعر در فراغ یار بزنین ...

کافیه از خودتون بگذرین .... و پیش قدم بشین .... برای وصل

 

*توییتر مدتی است میچرخم و از حجم انبوه ناله ها ( همون چس ناله ها به زبان توییتر! ) شگفت زده م

اینو برای تمام کسانی نوشتم که چس ناله هاشون نه فقط توییتر بلکه کل جهان برداشته

اگر خوندی و تصمیم گرفتی بدون قضاوت های دیگران ، بدون حرفها و نیشخندهای گذشته ، بدون منت و بدون قیود و پیش شرطهای برجام وار ، به معشوقت برسی بگو عاشقی حتی اگر این عشق با کله انسانو ببره تو برزخ بلا و حوادث

 

تاریخ عشق رو تو همین ایران بخونین میفهمین هرگز عشق بدون خیس شدن و سوختن نبوده ....

پس اگر دیدین نمیتونین وارد معرکه ای بشین ... دم از عشق نزنین!

 

یا حق

پاسخ به یک دوست

سلام مجدد

دوستی گفتند سایت میلیتاری مجددا راه اندازی شده و خوشحال میشن مجددا بیام تو میلیتاری

 

منم خوشحال میشم خدایی چون خونه م هست ولی چه کنیم که خونه ای هست که توسط صهیونیستای مجازی اشغال شده !

حکایت غریبی ست

فلسطینی کش مون میکنند صهیونیستا هرجا میریم !

 

میلیتاری مدتهاست توسط افرادی گردانده میشه که جدا هویت شون دچار تشکیک و ابهام هست و پس از خریداری سایت از سعید راشد عملا سایت تقریبا میشه گفت بدست افرادی هدایت میشه که حاضرن سر ما رو از پشت ببرن و آزادی بیان آزادی عقیده و همه چیزرو از ما گرفتند

 

آخرین باری که توسط یکی از خودفروختگانی که اطلاعات و امار پهپادهای ما رو افشا کرد بن شدم و اخطار گرفتم

 

بن تموم شده لکن قسم خوردم هرگز اون تایید دریافت اخطار نزنم و نخواهم زد تا روزیکه مشخص بشه صهیونیست زادگان آیا بر میلیتاری حکمران هستند یا خیر؟

 

البته خداشاهده بنازم به آزادی بیان صهیونیست ها در مقابل مدیران سایت میلیتاری !

 

درنتیجه ما نمیاییم تا وقتیکه فلسطین رو آزاد نکنیم ! خخخخ

 

مخلص

اختلافات ایران و امریکا در عصر پساخروج برجامی!

سلام

 

مقاله ای رو نوشتم که بد ندیدم جهت ثبت در تاریخ اینجام قرارش بدم

یاد نوشته های گدشته م در وبلاگ های دیگه و سایت ها میافتم و افسوس اینو میخورم که چه چیزایی گفتم و درستی ش در گذر زمان مشخص شد لکن دیده نشد ...!

 

http://s8.picofile.com/file/8327249650/iran_usa.pdf.html 

 

پی نوشت: دو جلد از کتابایی هم که نوشتم و دادم تا دیگران نظر بدن راجع بهش نه تنها مورد سرقت ناجوانمردانه رفت و چاپ نشد بلکه دوستان سارق زحمت کشیده بودن حتی غلط های املایی م هم اصلاح نکرده بودند !

عجیب از اونروز که فهمیدم چی سر کتابام اومد بیخیال نوشتن شدم ....

 

یا حق

گذر زمان !

سلام

 

گذر زمان کلمه کلیدی هست تو جامعه ایرانی

جامعه ایرانی رو به کمبود مطالعه ( پایین ترین سرانه مطالعه در جهان فکر کنم برای ایرانیان پرمدعاست! که تا میگی یک دو سه ، از صد اتفاق که به نام ایرانی ها ثبت ش کردن میگن ولی ای دریغا از 4 خط کتاب خوندن و مطالعه!) و نداشتن حافظه تاریخی همیشه متهم کردند

 

البته کار من قضاوت این چیزا نیست ، حداقل الان !

میخام از اینجا به یک جای خوب برسم !

به نظر من خیلی ها تو دنیا حافظه تاریخی ندارند و البته صفات اشتراکی هم با یکدیگر دارند مثلا اونایی که هم امریکا هم ایتالیا هم ایران بودند ....( به خصوص نظامی ها که باریک بین تر هستند) میگن خیلی شبیه هم هستند این سه کشور.... هم از نظر خونگرمی و مهمانداری هم رفتارهای اجتماعی

البته مثال های متناقض هم زیاد پیش میاد که مثلا یک ایرانی بهش بگو از تخم شترمرغ تا جون آدمیزاد واست تحلیل میگه ! ولی یک امریکایی روی نقشه هم ممکنه به سختی ایران رو پیدا کنه ! خخخ

 

لکن در کل یکسری چیزا مشترک هست به نظرم مثل گذر زمان !

این گذر زمان از این جهت میگم که مثلا هشت سال ( دو دوره چهارساله) به یک دولت فرصت کار میدن و بعد میرن سراغ حزب بعدی ! و به اونها هم همین هشت سال رو میدن و بعد هشت سال برمیگردن سراغ حزب قبلی( یا احزاب مشابه با تفکرات حزب قبلی !)

در واقع در طی  گذر زمان مردم میان نظراتی که دارند رو تغییر میدن ، گاها حتی 180 درجه !

 

تو ایران این قضیه دیگه خیلی حاد هست ، تا دیروز دوستی طرفدار رییس جمهور اسبق ایران بود و در پایان دولتش شد علیهش! و بنفشی شد !

و طی دوره اول با وجود اینکه دید هیچ اتفاقی رخ نداد باز هم برای دوره دوم این رییس جمهور فعلی تلاش کرد ! و هرچی در توان داشت برای تخریب رقیب آورد وسط 

حالا بعد انتخاب رییس جمهور منتخبش بعد چندماه فهمیده که زهی خیال باطل ....! 

 

در واقع اینجاست که گذر زمان خودشو نشون میده ! 

یه چیزایی هست هرچقد تو بگی اما ملت باور ندارند تا سرشون بیاد در گذر زمان !

 

ایرانی ها خیلی اینطوری سرشون میاد ... یعنی هرچی بگی سفید اونها سیاه خودشونو ملاک میدونند ... تا اینکه میفهمند بابا این سفید هست نه سیاه !

نمیتونم بگم که نمیدونم چیه دلیلش چون از نظر تاریخی و روانشناسی و جامعه شناسی مردمی و سیاسی دلایل تقریبا مشخصی داره این نوع رفتار نه فقط در ایران یا در این برهه خاص بلکه در جهان و در کل تاریخ بشری !

 

زمانی پیامبران میگفتند حق فلان است .... بقیه میگفتند اینطور نیست

زمانی ائمه .... زمانی صالحین ...

خلاصه همیشه بوده و هست این جریان گذر زمان و جمله معروف : آفتاب پشت ابر نمیمونه !

 

لکن مساله ای که الان هست اینه که ما آیا عبرت میگیریم از تاریخ ؟ به فرموده مولای متقیان یا خیر؟

ما که تاریخ نمیخونیم پس از وقایع تاریخی و مکرها وحقه ها و حقایقش بی خبریم !

ولی وقتی خودمون وسط تاریخ ایستادیم به فاصله هشت سال !!! خداییش دیگه ظلم و جور هست بازم گول بخوری !

 

بهرحال

گذر زمان خیلی چیزا رو نشون داده و میده همونطور که آفتاب تابان برجام شون رو نشون میده و داد ! و یا انرژی هسته ای حق مسلم ماست اون یکی رئیس جمهور !

بیایید دیگه دست از این گذر زمان برداریم و در زمان قدم برداریم .... هشت سال دیگه رو میدونم از الان میخواهید تحویل حزب مخالف بدید ولی باور کنید ....هشت سال بعد از این برمیگردید سراغ همینا و هشت سال بعد از اون بازم برمیگردید سراغ اون یکی ها

 

بیایید این روال تکراری الکی رو که در امریکا و انگلیس و ...هم رخ میده تحلیل کنیم

قبلا تو وبلاگ گفتم که تز انگلیسی ها از تشکیل احزاب این بود که اگر حزب ایکس و  حزب ایگرگ روبروی هم بودند تو انتخابات و حزب ایکس برنده شد واسه اینکه حزب ایکس خیال نکنه بخور بخور هست و تنبل بازی درنیاره و در عین حال یک چشم بیدار ( حزب ایگرگ) هست که کاراشو بازپرسی کنه موافق طرح احزاب بودن

در واقع با   خود احزاب یک سیستم نظارتی دقیق که برای اهداف آینده حزب پیروز و حزب بازنده هم مفید هست ایجاد میکردند.....

 

در گذر زمان بازی احزاب همیشه هشت سال ( دو دوره چهارساله و..) برای احزاب به ارمغان میاورد و میاره ولی واسه مردم چی ؟

 

تا حالا فکر کردین که واقعا این وسط باز هم این مردم هستند که هیچ نفعی نمیبرن؟ تازه تو ایران که واقعا به معنای مطلق کلمه حزبی به جز کمونیست های توده ای ( با کارنامه خیانت ها و وادادگی هاشون) وجود نداشته و نداره لکن تو خود انگلستان هم واقعا چقد مردم مهم هستند ؟ در رقابت احزاب؟

 

به نظر من در گذر زمان مشخص شده که احزاب هم دیگر کارایی ندارند .....طرحی نو باید درافکند !

گذر زمان نشون داده و میده حقایق دولت ها و حکومت ها چیه ولی ما عبرت نمیگیریم .... اما تا به کی ؟

 

به نظرم در اولین قدم باید قید خیلی مفاهیم علوم سیاسی فعلی جهان بزنیم ! و تاریخی نو بسازیم ! و طرحی جدید

 

یا حق

حق !

سلام

 

مفهوم حق تو کل تاریخ یک مفهومی هست که کلا خود دایره المعارف ها هم هنوز نشناختندش !

یعنی مثلا شما هرکتابی شروع میکنی که میخاد به صورت آکادمیک نکات علمی رو توضیح بده ( در هر شاخه علمی) میاد میگه مثلا معنی لغوی حق یعنی راست ، انصاف ، عدل ، درستی و ملک و مال ( معین) ومعنی اصطلاحی ش اونچه که شخص سزاواری آنرا دارد ! معنی میشه 

 

ولی وجدانا والاغیرتا این معنی از حق ( تعریف عام بود و نه تعریف خاص مثلا حق در رشته حقوق یا حق در علوم سیاسی یعنی چی رو نگفتیم !) چقد بامسماست از نظر شما ؟

 

به نظر من که توذهن شما همونی اومده که تو ذهن من اومده( روانشناسی اجتماعی !) حق یعنی اون چیزی که تو مدعی هستی که حق ت هست !

برای همین هست که در کل تاریخ به اسم حق هرچی حق هست شد ناحق و هرچی ناحق هست شد حق !

 

یزید امام حسین رو اونطوری سلاخی کرد ...یارانش رو سلاخی کرد ...خانواده اهل بیت رو با شنیع ترین وضعی میان مردمان چرخاند که حتی مسلمان در حق یهودی و مسیحی هم در کل تاریخی که به قول علمای علم سیاست و تاریخ ، عصر خلفایی بود که خودشون رو جانشین رسول الله ص میخواندند و نه جانشین خدا !!! سابقه نداشت مگر در برخی موارد همچون فتوحات ایران ( اموی و عباسی خودشونو جانشین خدا خواندند و این یکی از مهمترین انحرافات این حکومتهای به ظاهر اسلامی بود !)

به راستی این حق چیست که اسم خدایش میخوانند ( یکی دیگر از معانی اصطلاحی کلمه حق) و من و تو نیز آنرا حق خویش میدانیم ؟

 

در زمانی نه چندان دور شاه ایران خود را شاه جهان میخواند و حق حکومت را الهی ( نظریه الهی حکومت که معتقدند حق شاهی را خدا خود به بنده اش که دراینجا مقصود شاه ! بر مسند حاکمیت و حکومت است ، داده و هیچگونه پرسش و پاسخی دیگر بندگان نباید به این بنده منتخب خدا نمایند و خود خدا با وی به محاسبه خواهد نشست درجهان آخرت !!!)

 

در زمان های خیلی دورتر هم که بهتر است نگویم که ژاپنی ها به نام حق خورده شده ی خود توسط ملت چین به سان حیوانی( دور از جان حیوان ! که انسان های پست و رذل به مراتب از حیوان نیز پایین تر هستند) که خون میخواهد ( خون آشام ؟؟؟؟) بلایایی به نام حق بر سر ملت چین می آورند که هنوز که هنوز است ژاپنی ها باید با محافظ در کشور چین قدم بردارند !

سرخپوست ها را بگویم ؟ چه برسرشان به نام حق در امریکا بر سرشان آوردند توسط اروپاییان مهاجر ؟؟؟

سیاه پوست ها را چطور شرح دهم که در کمترین آمار موجود حداقل 12 میلیون کارگر و برده و...به اروپا صادر شد از آنان و 10 میلیون دیگر نیز در میانه های راه دریایی حمل و نقل تلف شدند به قانون جنگل ! که قوی تر زنده میماند و میرود بردگی ؟؟؟

 

حق

 

کلمه زیبایی ست

احتمالا جمله بعد از کلمه زیبایی است این باشد : که از آن برداشتی غلط اندر غلط میشود !

 

بعید نیست همین حرفهای من نیز که به ظاهر کلمه حق و جمله حق از تاریخ حقه ی ملتی مظلوم و به ناحق ستمدیده است به سان ناحق گرفته شود !

اصلا از کجا معلوم حرف من حق است ؟

الله اعلم !

 

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم !

 

انرژی هسته ای حق مسلم ماست ! ( همینجوری افتاد یادم گفتم ، هیچ ربطی هم به نوشتارم نداره ! چشمک)

 

یا حق!

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ای دوست !

سلام

 

برگشتن و رفتن من نامشخصه ، احتمال قریب به یقین باید گفت دست خداست !  قبلا بود الان که دیگه قطعی شده فکر کنم ! خخخ

از بس زلزله اومد و راحت مون نکرد فکر  کنم خدا میخاد اون چیزه هست که میگن دل و قلوه و جیگر و.. و کلی اسم مستعار دیگه داره که بی ادبی نشه ؟( چشمک) در بدن ما به منتهای حد نازک شدن خودش برسونه که تا تقی به توقی میخوره فلنگو ببندیم

 

ولی عجیب اینکه من هنوز ایستادم و منتظر رفتنم همراه با اشهدی که میخونم ، اتفاقا شاید امیدوار میشم که میرم و راحت میشم ؟ نمیدونم!

فعلا که خبری نشده البته اگر از بیش از هشتصد پس لرزه و لرزه زلزله بگذریم که اگر زلزله ما را نکشت نماز واجب خوندن اینا قطعا ما رو میکشه !

البته من به خواندن همان یکی که 40 ثانیه روی 6.3 ریشتر با دل وقلوه و جیگر( همون چیز خوبه !) بازی کرد اکتفا نمودم ، خدایا بقیه طلب ما رو بزن حساب بابک زنجانی و اول نفر تا آخر نفر  دولت ها و حکومتهای ایران از اول تاریخ تا الان 

برو یقه اونا رو بگیر ! بی زحمت ! اینقد خوردن و خوابیدن و دزدیدن که باور کن توان خواندن میلیاردها رکعت نماز شکرگزاری و سپاس از لطف بی کرانت را به خودشان دارند ، ما هنوز اندر خم کوچه اولیم !

 

*******

 

*******

 

زمان چه زود میگذره ... دهه هشتاد رو یادم میاد ... موجودیتی به نام اینترنت و وبلاگ !

چه ابهتی داشت

تکنولوژی اونقد بود که میتونستی با سرعت 5 کیلو بیت برثانیه ه ه ه دانلود کنی و باید نمازشکر میخوندی که همچین اینترنتی هم فراهم هست که تو میتونی در جهان هستی پر از سانسور! به کاوش بپردازی!

آری برادری که الان اینترنت 4.5 جی رو میگی زکی !

ما یه زمانی سرعت اینترنت مون برای دانلود یک مگ فایل اونقد قوی بود که دقیقا باید 5 دقیقه وای می ایستادیم تا دانلود میشد ! 

دیگه ضریب اشتراک کاربری اینترنتی که ده نفر روی همین خط سوار بودن بماند

دیگه اشغال شدن تلفن بماند

دیگه قبض خداتومنی تلفن بماند

دیگه پول کارت اینترنت بماند

 

ما از همچین جایی اومدیم شروع کردیم وبلاگ نوشتن

رسیدیم سال 2010 بعد 2017 و الانم که ماه دیگه 2018 هست

آیفون ایکس اومده نه ؟؟؟ خخخ

 

به خدا دلمون خوشه !

باور کنید تو دهه هشتاد میگفتند تلویزیون هست که مثلا 50 اینچ هست و تخت ، کف میکردی !

حالا طوری شده که خود من حس و حال ندارم بیام تو متروکستان وبلاگ اونم بلاگفا ! چیزی بنویسم !

همه مون چنل ! ( همون کانال !) و پیج باز شدیم !

راستی موبوگرامم حالت روحشو برداشت ! خخخخ( خبر قدیمی ست لکن حکایت سقوط دولت مرکزی زمان رضامیرپنج هست که مثلا بعد شش ماه تازه رسیده بود شهرها و روستاهای مرزی و الان هنوز موشک های ایران از مرز ایران رد نشده به سمت سوریه فیلم کاملشو مردم محلی لب مرز میفرستن !) 

 

هرچی فکر میکنم باید روز و شب نماز شکر بخونیم نه ؟

گفتم چرا اسراییل امریکا انگلیس و...کلا تو نمازشکر جا خوش کردن ! چشمک

 

به هرحال

 

من سعی میکنم روزنوشت هام رو به روز کنم دوباره

 

نمیدونم چقد شدنی هست چقد ناشدنی !

 

تلگرام اینستاگرام واتس آپ مووو که دارید ! چشمک

 

یا حق

سبکبالان ....

سلام

 

بعد مدتها همینجوری یک طرح ناشیانه برا دل خودم زدم .... فکر کنم فوتوشاپ حرفه ای هم که مدتها دنبالش بودم رفت تو اون لیست معروفه که بهش نمیرسم خخخ

 

صدای خوب واسه مداحی و... قبلا رفته بود تو لیست که نداریم و بعضیاش هم از اول به ما خدا عنایتش ننموده است ! 

فوتوشاپو فکر کنم عنایت کرده ایده هاش رو ولیکن تمرین و کار و وقتش رو خیر خخخخ

 

 

گفتم ملت در صحنه هم مطلع باشند خخخ

 

http://s1.picofile.com/file/8288401368/sab.jpg

 

یا حق

خدایا مردم از دلتنگی

سلام

 

هعععععی کاش زودتر انسانی که دیگه طاقت خیلی چیزا رو نداره خدا بهش بگه بیا پیش خودم

مهم نیست جهنم بری یا بهشت

مهم اینه هی بری

حالا درسته که میفرمایند اون دنیا آدم میافته غلط غلط کردن که منو برگردون تا کارای این دنیامو سر و سامون بدم و فلان ولی خداییش ....

این دنیامون که کلا غلط غلط کردن بود اون دنیا هم غلط غلط کردن باشه.... دیگه آدم به پوچی فکر کنم میرسه

 

*****

 

از خیلی ها خسته م

در راس همه شون هم خودم

خسته م خسته

کاش تو جاهایی که توفیق کشته شدن فراهم بود و کشته میشدیم ... و زنده برنمیگشتیم تا بقیه مصیبت های انسانی بر سرزمین ویرانی رو تحمل کنیم

چه کاری هست ؟واقعا خوشا به حال اونایی که رفتند

حالا خیلی خوش تر به حال اونا که توفیق شهادت یافتند

ما همون به هلاکت رسیدنم گاهی میگیم خدایا نصیب مون بکن تو رو به یکتایی ت ....

خوشا به حال حیدر کرار.... یا علی شما چاهی داشتی که از گریه ت پر ز آب چشم و دل پر ز خون ت بود... ما چی ؟ من چی؟

یادمه به یک نفر یک زمان گفتم فلانی شما میگی فلان کار رو بکنیم و فلان برنامه رو بچینیم

ولی من الان بیست و اندی سال دارم و هیچ پخی نیستم ... هیچ حرکتی م نزدم

که چی ؟

 

از همه خسته م

از همه

در راس همه هم از خودم

 

خیلی ها میان دولا راست میشن... خیلیا میان میخندن باهات ... خیلیا میان فاز دوستی و مونس و رفاقت میان

ولی به خدا من که تو کل عمرم چیزی تهش ندیدم ... ندیدم که ندیدم !

تنها و سرگردان در جزیره ای پر آشوب توی آسمون الهی

خدا گفته بود آسمون هفت طبقه ست نه ؟؟؟

ما طبقه چندم هستیم؟

خدا نمیشه من یکی رو مستقیم پرتاب بکنی پایین از این آسمون ؟ بریم همون اسفل سافلین ....؟؟؟

 

بابا به خدا چه کاری هست ؟ حیف نیست هوای جهانو آلوده کنیم ؟ حیف نیست برادران  خواهران چند هزارمیلیاردتومنی وام بگیر بانکی و جناح های سیاسی و آقازاده ها و .... اذیت بشن ؟ با حضور ما ؟

 

.

.

.

البته یک مساله ای هم هست

اگر ما نباشیم که بردگی و رعیتی کنیم پس کی ارباب باشه؟

آره

تاریخ همین بوده

از سقراط و افلاطون و ارسطو تا همین الان

یک عده را میگن فرمانروا و یک عده فرمانبر

خدا دمت گرم میدونم عدل و داد و رحم و شفقت ت بالاتر از همه ایناست ... ولی به قول خودت تو قرآن مجید

زمین رو آزمایشگاه برنامه های خودت قرار دادی

ما نباشیم روی کی آزمایش بشن فرمانبران و فرمانرواها ....

نمیشه ما جزیی از این برنامه نباشیم؟

خسته م دیگه

بریدیم

بریدیم

بریدیم

 

تو کل دنیا حتی یک نفر نیست که دلش سر سوزنی بخاطر من و امثال من بسوزه .... هست ؟

آره هست

امام غائبی که میگن از بس مریدان ش یادش نمیکنند حتی وقتیکه علامه مجلسی گفته بعد هر صلوات یک عجل فرجهم هم بگی ثواب کل کتابا و اعمالمو تقدیم تون میکنم !!!!! و باز هم تو صلوات یادشون میره امام  غائب شونو

 

هععععی

آره

 

یکی بیاد روضه و منبر بیاد

یکی دیگه م آه و ناله ش دربیاد

 

آره ... یه روز خوب میاد ...یه روزی که تو جمعه دلگیر لعنتی همیشگی یکی بیاد بگه : انا المهدی

 

یعنی اون روز میاد ؟

 

امروز جمعه س

 

حالمم اصلا خوب نیست

 

مال امروزم نیست

مال یک عمر زندگی هست که هیچی تهش نبود و نیست ... آیا در آینده چیزی تهش خواهد بود ؟

 

نمیدونم

 

آه ه ه ه خدا

خدایا من با همه میتونم کنار بیام ولی وقتی خودت تو قرآن وعده جهنم میدی به من که یا باید ان الله مع الصابرین باشم وقتی شبیه علی ع سرمون میاد ... یا برم قعر جهنم

 

چی باید بگم ؟

 

نمیدونم

ترس اونروزی رو دارم بگم خدایا منو با کله بفرست تو جهنم ولی دیگه تموم ش کن ... صبر ؟؟؟؟ صبر /؟؟؟؟

 

چه کلمه سختی هست

به بزرگی تموم آسمانها و زمین قسم که صبر سخت ترین کار دنیاست ... و دهشتناک ترین هاش

 

وای خدا .... باشه

 

ان الله مع الصابرین

 

صبر میکنم برای روزی که این همه ناراحتی قلبی م از بین ببری ... خدایا دلتنگم

دلتنگ تو هستم

خدایا فقط تو موندی و بودی و هستی و خواهی بود برای من

 

بقیه آدما خدا میدونه که کشک هستند ... کشک کشک کشک کشک کشک

 

تو هم مرا رها میکنی ؟ نمیدونم من تو رو رها میکنم یا نه ولی میدونم همیشه تو با من هستی ... تو مرا رها نمیکنی ....

 

مرا رها مکن

 

فقط خودت موندی واسم

 

خدایا نزار این ناجوانمردانی که جز ناراحتی و خراش انداختن بر قلبم کاری نمیکنند شکست بدهند منو

 

حالشونو بزار بگیرم بعد میخای بفرست بهشت میخای بفرست جهنم

 

ولی خداییش خدا .... دلتنگم

کاش کشته میشدم ... کاش

 

یا حق

بی وفایی !

سلام

 

هربار که کودکانه دست کسی رو گرفتم
گم شده ام !
ترس من از گم شدن نیست ..
ترسم از گرفتن دستی ست که بی بهانه رهایم کند !

 

*****

حقیقت اینه که سالیان سال هست که به صورت موروثی ، خاندان ما از سر صفا و صمیمیت با خیلی ها دست دوستی میده ، میخاد از اقوام باشه یا دوستان یا گرگ ها و بره ها و گرگ های در لباس بره و بره در لباس گرگ ! و هر نوع آدمی که شما فکر میکنید

به واقع تو خون ما هست دوستی حتی با کسانیکه میدونیم قلبا دشمن ما هستند ....

طاقت اینکه از ما رنجشی برای اونها رخ بده نداریم 

 

گاهی اینو یک حسن میدونم و خیلی اوقات یک انحراف شدید !

با خودم که خوب فکر میکنم ... به گذشته که مینگرم ... میبینم با خیلی ها بودم که براشون همه جوره بودم ولی در عمل اونها هرگز برای من نبودند ....

 

چرا راه دور بریم

 

همین خدمت سربازی م که خودش یک حکایات زیادی داشت که فکر کنم حدود ده قسمت ازش رو تو وبلاگم نوشتم ..( و نمیدونم چرا بقیه ش رو نمینویسم !)

خلاصه اینکه یادم میاد به عشق یک فرمانده جوان ( که نمیدونستم هیچ سابقه مدیریتی نداره) خودمو انداختم تو دهان شیر .... و در عمل شد همونی که همیشه میشد ....

 

البته به مرور زمان نوع واکنش های من متفاوت تر شده ، خیلی متفاوت تر

 

یادم میاد وقتیکه عموم رو ترور کرده بودند .... همون فرمانده جلو درب فرمانداری منو دید .... گفت بی معرفت شدی... همه سر زدن بهم تو سر نزدی ....منم گفتم : بی معرفتی دیدم که بی معرفت شدم !

 

بیچاره مات ش برد ... آنچنان با تحکم بهش گفتم و ریلکس ! که پدرم کمی آنسوتر زد زیر خنده گفت اددددیب .... !

 

آره

یاد گرفتم جواب خوبی م رو با خیانت و بدی که میدن ، باهاشون همونطور باشم... حداقلش دیگه مثل قدیم نباشم ... 

 

بی وفایی دیدی ، وفایی که بهش داشتی رو همچین به رخ ش بکش که خودش بفهمه چه گهی خورده

البته تجربه ثابت کرده خیلیا فقط میخان مثل پله ازت برن بالا ... همین 

برای همینم عین خیالشون هیچی نیست

 

در واقع همون حیا رو خوردن و قی کردن هست ....

 

یادم میاد دوستانی رو که در اقصی ساعات ! (خخخخخ ) شب  یا روز زنگ میزدن و کارهاشونو انجام میدادم براشون و الان احوالی از ما نمیگیرند ... کارهایی که نزدیک بود به پای جان م تموم بشه ...  کارهایی که جالب بود برای سپاه بود ... ولی میگفتند اگرم چیزی شد شما هرگز نباید بگید از کجایید .... !

 

هعععععی

 

البته تو همه جور و همه رقم سبک زندگی که داشتم واقعا به عینه برام تکرار و تکرارو تکرار شده و درواقع جز مکررات زندگی م هست

 

نمیدونم

 

شانس که نباشه همینه

البته بعضیا به شانس اعتقاد نعرن .... بعضیام دارند

نمیدونم

شایدم نفرینی چیزی هست

ولی میدونم که از قدیم خاندان ما دست رو هر چیزی گذاشت برای بقیه ، شد طلا برای ما شد مار کبرا ! دست خودمونو نیش زد

 

در کل بی وفایی همه جوره دیدیم و میبینیم .... 

امیدوارم که بی وفایی نکرده باشم تو زندگیم ... ولی بی وفایی زیاد دیدم !

 

یا حق

گذر تاریخ !

سلام

 

ببخشید که دیر دیر میام

دلیل اول ش این بود که شدید مشغول امتحانات و مطالعات و ... بودم و خوب کمی نمیشد بیام !

دلیل دوم هم که مشخصا برمیگرده به اینکه نمیدونم بلاگفا یا ایرانسل که اینترنتمو ازشون میگیرم کدامشون مشکل دارند که میخای یک صفحه بلاگفا باز کنی دهنت سرویس میشه ! خخخخ

مام که بی حوصله ...! هیچی دیگه !

 

پوزش

 

*****

 

یادم میاد که چندسال قبل تو چند وبلاگ مختلف با اسامی مستعار مینوشتم .... مطالبشونو آرشیو کردم برای آینده ها که ملت بدونند عجب ادیبی بودیم و کسی نفهمید ما رو خخخخ !

مسایل سیاسی رو اونطور که باید مینوشتم .... تو فکرشم از نو بنویسم البته احتمالا نه تو این وبلاگ چون تو ایران  یه روز میای میبینی اعدام شدی به خاطر هیچی ! چشمک

ولی از اعدام بدتر شاید الکی الکی بسته شدن وبلاگ باشه بنابراین سعی میکنم تو یک وبلاگ مجزا مقالات تحلیلی م رو مثل قدیما بنویسم .... چون واقعا حس میکنم که لازم هست !

 

و اما بعد !

گذر تاریخ خیلی جالبناک هست !

زمانی چشم باز میکنی میبینی یکی خیلی غوله برا مردم ... خیلی میخواهندش و تو هم بچه ای ... تحت تاثیر بقیه و اطرافیان تو هم سمپات طرف میشی....

و زمانی دیگر میبینی همینی که تا دیروز نماد غرور یک ملت بود ... امروز نماد عالیجنابان سرخپوش و خاکستری پوش و ... هست ! که حتی نمیزارند تو مجلس رای بیاره .... ازبس پشت سر و جلو سرش خالی میبندن !

 

خوب اونایی که سیاسی ن درجا گرفتند منظورم خدارحمت هاشمی رفسنجانی هست

البته ایشون یک نمونه از هزاران نمونه موجود هست

الانم نمیخام مرثیه سرایی کنم صرفا میخام گذر تاریخ رو بگم با این مطلب :

پادشاهی، حكیم شهرش را فرا خواندو از او خواست كه جمله ای برای او بنویسد كه در همه لحظات آرامش بخش و تسلای روحش باشد.
حكیم انگشتر پادشاه را خواست و نوشته ای را درون انگشتر پادشاه قرار داد وبا او شرط كرد فقط زمانی آن را باز كند كه احساس كرد به ان نیازمند است. چندی بعد جنگی میان آن شهر و شهر همسایه درگرفت؛ جنگی سخت كه باید به دشواری از پس آن بر می آمدند.
متأسفانه جنگ رو به شكست می رفت وپادشاه_خسته و درمانده_بالای تپه ای به دام افتاد؛و در اوج ناامیدی،به یاد انگشترش افتادوآن را گشود ودید كه در آن نوشته است: "این نیز بگذرد"وبا خواندن این جمله جان تازه ای گرفت وبا تمام وجود به نبرد ادامه داد و سربلند و پیروز از جنگ بیرون آمد.
زمان بازگشت به شهرش،مردم جشنی برایش برپا كردند واورا غرق در شادی ،سرور و گل كردند. پادشاه درپوست خود نمی گنجید؛ودرهمین حال احساس بزرگی و غرور اورا فرا گرفته بود،باز به یاد انگشتر افتاد.
"آن را گشود و بار دیگراین جمله را دید:"این نیز بگذرد

 

حقیقتش سرتاپا باور دارم به این نیز بگذرد

خیلی ها منو تو سایت دانشجو و میلیتاری و ... میشناسند و میدونند همیشه یا میگفتم بگذریم یا این نیز بگذرد !

البته علاوه بر چشمک چشمک گفتن های مداومم !

 

به هرحال

 

خواستم اشاره کنم که گذر تاریخ به قدری سهل و سریع هست که تلخ و شیرین ، این نیز بگذرد !

 

یک زمان تو عاشق یک نفر میشی ... براش میمیری ... برای به دست آوردنش همه کار میکنی ... و وقتی به دستش آوردی ... گاه اونقد تکراری میشه و بی اهمیت که با خودت میگی مگر تو همون نبودی که قبل بدست آوردنش جان به جان آفرین هربار تسلیم میکردی که رخ یار میدیدی ؟

و زمانی بعد خاطرات تلخ و شیرین رژه میره از جلوی روت .... اما این نیز بگذرد !

زمانی میاد میفهمی که اونیکه تا دیروز بهش میگفتند درود بر تو و زنده باد .... میشه مرگ بر تو و مرده باد

منظورم مصدق خدارحمت هست

یه زمانی تو یک روز و نصفی شعارهای زنده باد براش شد مرده باد ...

مقیاس قضاوت مردم به خصوص تو ایران اینقد جالبناک هست !

اونم تو مسایل حاد سیاسی

حالا چه انتظاری داری ملت برای روابط خودشون چطوری کار کنند الله اعلم !

 

خلاصه گذر تاریخ با خودش بهار میاره ...و میبره ! تابستان میاره و میبره ... پاییز میاره و میبره( و امان از پاییز که سخت ترین ماه های سال هست چه تو علم حکمت چه تو علم مدرن) و زمستان میاد و میره ....

یه زمان بهار عمر یک حکومت .... یک عشق ... یک رابطه ... هست و زمانی دیگر خزان عمر ....

به راستی حس ما از گذر تاریخ چی هست ؟

اصلا آیا حسی هست ؟

وقتی فکری نیست بنابراین من حس میکنم که حسی هم نیست !

یعنی چی ؟

یعنی ملت ها به خصوص ملت ایران معروفن به ملتی که نه حافظه تاریخی داره نه مطالعه .... ! سرانه مطالعه رو تو ایران که همه مون میدونیم ... از یک موش که کاغذ میجود هم کمتر وقت میزاریم برای کاغذ و ... حتی تو تلگرام و وسایل ارتباطی جدید هم همینه اوضاع !

نتیجه چی میشه؟

حرف علی ابن ابی طالب رو زمین میمونه .... که سفارش کرد ما رو به مطالعه تاریخ ملت های گذشته .... و عبرت از اون !

طبیعتا این تاریخ صرفا سیاسی و نظامی و ... نیست بلکه اجتماعی و خانوادگی م هست !

ای کاش بیاییم یاد بگیریم که چطوری میشه خوب زندگی کرد

بد برداشت نکنیم .... میشه از زندگی خیلی خوب مستفیض شد به یک شرط :

بدونیم : این نیز میگذرد !

 

پس خواننده عزیز دل من ... از زندگی اونطور که هست چه خوب چه بد چه تلخ چه شیرین .... سعی کن لذت وافر روببری ....

 

برای همه آرزوی تفکر و مطالعه بیش از پیش رو دارم !

 

یا حق

طعم زندگی !

سلام

به نظر شما طعم زندگی چطوری هست ؟

فکر نکنم نیازی به گفتن بزارید حدس بزنم باشه ، نه ؟!!!!!!!

مشخصه !

هرکسی هرچقدرم وضع زندگی و طعم زندگی ش در اذهان دیگران خوب باشه ( حالا میخاد این دیگران، خانواده دوستان آشنایان غریبه ها و ..باشه) طعم زندگی خودشو زیاد شیرین نشون نمیده و شیرین بیان نمیکنه !

یعنی نه اینکه ناسپاس باشه، ولیکن در کل خودشو به اون مدینه فاضله و آرمان هایی که تو ذهنش هست و دوست داره نزدیک نمیبینه و انتقاداتی مطرح میکنه

حالا هرکسی در یک سطح و میزانی ولی غالب مردم همین طوری هستند مگر دیگه امام معصوم و بنده صالح در حد حضرت سلمان فارسی باشند که  بحث اونها جداست

اینو گفتم یاد یک خاطره ای افتادم که بارها و بارها برای دوستان و ...تعریف کردم

میگن یک عارفی یک نفر شاگرد کنجکاو داشت

عارف بعد سالها حکمت و حکمت آموزی صاحب کراماتی شده بود ... شاگرد هم یکی ش رو فهمیده بود

هربار که چراغ روشنایی خانه کم سو میشد عارف میرفت لب حوض و وضو میگرفت و چراغ رو میزد تو آب و برمیگشت و روشن میکرد مثل اینکه گاز شهری !( چشمک !) بهش وصل کردند و تابان تابان میشد !

 خلاصه شاگرد خصوصی حاج آقای عارف داستان ما ول کن یقه عارف نمیشه و میگه باید دست منو هم بگیری

نهایتا عارف میگه باشه قبوله ولی باور کن همه چیز دست خودته و به دست من گرفتن نیست !

شاگرد میگه یعنی چی ؟

عارف هم میگه مثلا برای همین چراغ که از آب حوض مثل نفت و گاز شهری ! ( چشمک) کار میکنه...

برو چهل روز کاری به کار خدا نداشته باش !

شاگرد میگه یعنی چی؟

عارف میگه یعنی هوا سرد هست به تو چه که سرد هست ؟ هوا گرمه به تو چه که گرمه ؟ فلانی مریضه به تو چه که مریضه ؟  خلاصه اینکه به کار خدا کار نداشته باش !

شاگرد میگه بعدش ؟ عارف میگه هیچی بعدش تو هم مثل من میشی !

شاگرد هم میگه همییییین؟ زکی ! چهل روز که هیچی ...چهل سال همینه... ما رفتیم بشیم صاحب کرامت !

شاگرد داستان ما میره و ... سی و اندی روز دوام میاره

هیچ چیزی که راجع به مقدرات الهی هست به زبان نمیاره ....

یک روز صبح که طبق معمول میخاد بره برای نماز شب و صبح تجدید وضو بکنه ...وارد حیات میشه ( حیات های قدیمی رو مدنظر بگیرید !)

معمولا این ساعات هوا به نحو ملموسی ! سرد میشه ....

یه لحظه یک نسیم سرد میاد و شاگرد یخ میزنه و میگه : ووواااای امروز چه سرده ...

حواسش هم نیست ...

روز چهل و یک شروع میشه .... میره و بسم الله میگه و چراغ رو میکنه تو حوض و میگه به به از این چراغ !

اما هرچی میزنه نخییییییییییر .... این روشن بشو نیست ... با خودش میگه عارف ما رو (....یر) کرد رفت !

عصبانی میره پیش عارف

میگه چهل روز پدر من دراومد اینم آخرش .... خلاصه حرف نزده نمیزاره

اما عارف لبخند میزنه و میگه » وووووووای چه سرده امروز ...

 

بعععععععله !

 

خلاصه میخام بگم که اگر از این قبیل داستانا بریم کنار ... واقعا خیلی ها از زندگی شون دارای دغدغه هایی هستند بعضی ها خیلی به حق تر از بعضی دیگر و برخی نیز کمتر به حق تر از دیگران !

یکی میبینی از بچگی ش ماشین زیرپاش بوده ولی اون یکی از بچگی دست فروش بوده ....( شاه و گدا... تو خود بخوان این حدیث مجمل .... )

اما خوب ... حرف امروزم صرفا این نیست

میخام بگم .... طعم زندگی هرچی که هست باشه

ولی اگر قراره به خاطر این طعم زندگی ، بریم طعم زندگی دیگران و خودمونو تلخ کنیم ... واقعا عمرمون به فناست !

به عبارت بهتر همون جمله معروف من : این نیز بگذرد ! را سرلوحه خویش قرار بدهید و برای زندگی تون برنامه ای بچینید که حتی اگر هم به اون آرمان و مدینه فاضله نرسیدید حداقل بگید : خوب شد تا اینجا رو اومدم ....

 

یعنی مثلا یکی میگه من هزار تومان میخام پول دربیارم .... حالا یا به هزار تومان یا بیشترش میرسه یا نمیرسه !

اما آیا منطقی نیست اگر هزار نشد ... حداقل پانصدی دویستی صدی پنجایی بشه ؟؟؟؟

بهتر از این نیست که صفر بشی ؟

 

مثل یک فروشنده .... رفته صد میلیون مایه داده و وسیله خریده که از صد میلیون تومان مایه ده میلیون پول دربیاره و بشه سود

حالا یهو اگر سود که هیچی ... از اصل سرمایه هم رفت ... خداییش ظلمه !

یعنی میخام بگم حتی سود هم نکردی حداقل سر به سر رد کنه بره که خودش ته سود هست !

 

الانم طعم زندگی ت تلخه ؟ باشه .... به خودتو بقیه بیشتر تلخ ش نکن ...

زندگی رو زندگی کن

 

من اینطوری بیشتر میپسندم ....

 

موید باشید!

خیالات !

سلام

 

خوب بعد مدتی که نفس گیر بود ! برگشتم

خداییش یک دلیل خاصی که تو این مدت ده بار اومدم متن بنویسم ننوشتم این بود که نمیدونم چرا سرعت باز کردن صفحات م از زمان اربعین تا الان کاهش شدید داشته در حالیکه سرعت دانلود تغییری نکرده !

به هرحال .... گاهی آدم حس منتظر شدن برای باز شدن چند ثانیه ای و معطل شدن رو نداره

البته این برای من که زمانی کارت پشت کارت اینترنت لعنتی زعالی دایال اپ میسوزوندم قطعا کفران نعمت هست !

خدایا نعمت اینترنت پرسرعت رو از ما نگیر

 

زمانی نه چندان دور اگر میخواستم فیلمی ببینم یا صفحه سنگینی رو باز کنم باید قرن و بوقی رو میگذروندم تا بارگزاری میشد ...

به هرحال آدم قدرنشناس میشه وقتی به چیزی بالاتر دست پیدا میکنه و یاد گذشته ازش رخت برمیبنده !

 

*****

 

خوب بریم سراغ نوشته امروز ....

خیالات ....

خیلی اوقات خیالات هستند که من رو سرپا نگه میدارند ... خیالاتی که حالا ممکنه اسامی همچون امید و یاس و  خاطره و ... روش بزارند ... در کل همه اتفاقات بعد مدتی میشه یک خیال به نظر من !

زمانی ممکنه دروسط میدان جنگ بوده باشی و بعد اون تبدیل میشه به یک خاطره برات و از همون خاطره کلی خیالات برات ساخته میشه

خیالاتی مثبت تا منفی

از آرنولد شدن تا ابوموسی اشعری شدن ./

از اینکه تصور کنی اگر در فلان لحظه که سینه خیز رفته بودی به جاش ایستاده بودی چی میشد ... یا هزار و هزار و هزار چیز دیگر

به هرحال ما هرکدام اسیر یک مدل خیالات هستیم .... بهمون گاه امید میدن گاه شکنجه مون میکنند ....

این روزها که خیلی سبک بالتر از خیلی روزهای گذشته زندگیم هستم کمتر فکر و خیال میکنم .... در واقع در حال زندگی میکنم ! برای آینده ای نامعلوم !

نمیدونم باید خیال آینده نامعلوم رو نقاشی کنم ... یا خیال حال زندگی م رو ترسیم ؟

از قدیم گفتند حلوا نقد به از نسیه ...

به نظر من حال خیلی نقدتر از آینده هست !

نمیدونم

ولی گاه خیال تو رو به عرش میبره ... دست خودت نیست ....

گاهی یاد خاطره شیرینی می افتی .... و بعد خیال اونو گسترش میده .... و اما و اگر و شایدها رو راه به راه روبروت برقرار میکنه 

مثل ایست بازرسی .... پشت سر هم باید ردشون کنی ....

نگاه ساعت ت میکنی میبینی زکی .... وقتت تمومه !

و کوله باری از درس نخوانده و .... روبروت هست 

بعد با خودت میگی که چی ؟؟؟؟ خیال و خاطره کیلویی چند ؟

اما یادت میاد دوران کودکی ...

با خیال اینکه تو روزی بهترین سرباز میشی ...بهترین مرد میشی ...بهترین .... بهترین ...بزرگ شدی

و همون بهت امید داد و مقابل یاس و ناامیدی فریادرس ت بود ...با همون خیال رفتی سراغ ایجاد واقعیت ! و تبدیل خیالاتت به حقیقت !

اونوقت هست که سرگیجه میگیرم ....

همیشه تصور میکردم که من یک تکاور خفن میشم .... بعد میگفتم خوب تو واقعیت که نیستم ... با خودم گفتم پس خواهم شد !

و تلاش کردم برای جامه عمل پوشاندن به خیالاتم و پوشانده شد به واقعیت !

آری

خیال ما اینگونه است ....

 

شما رو نمیدونم ولی گاهی اوقات شاید واقعا لذت بخش تر از خیال چیزی نباشه

تو این لحظه بعد خوندن نوشته م مطمئنم یاد یک سری از خیالات مبتنی بر خاطرات رخ داده و یا حتی رخ نداده بلکه صرفا امیال و آرزوهاتون افتادید .... من که افتادم

اگر شیرینه .... حالشو ببر!

اگر تلخه ... منو ببخش !

جان ؟

ازم میپرسید خیالاتی که تو ذهنم دارند رژه میرن چیه /؟

خوب نه دیگه خصوصی بید !

خیلی !

خیالات خصوصی ترین بخش زندگی یک انسان هست به نظرم.... درواقع خود واقعی ت رو اونجا برای خودت رو میکنی و نشون میدی

در واقع رو بازی میکنی

آدمایی رو میشناسم که در جلوی دیگران یک بازیگرن ... چیزی ورای درون شان ... حرف رکیک زدن و .... رو با شدیدترین الفاظی مورد هجوم قرار میدن ولی در درون شان امواجی از این کلمات رکیک هست و دوست دارند تو خیالات شون به کار ببرند ....

البته این یک مثال هست

به هرحال من از وقتی خودموشناختم سعی کردم خیالاتم با واقعیات مطابقت پیدا کنه ....

اگر تو خیالم با شخصی بودم ... دوست داشتم تو واقعیتم با همون شخص باشم

اگر تو خیالم تکاور بودم ... دوست داشتم تو واقعیتم تکاور باشم ...

از امروز سعی کنید خیالات تون رو جامه عمل بپوشانید حتی اگر فکر میکنید این خیالات ترسناک هستند !

ترسیدید؟

نترسید .... !

قبل از اینکه ذهن دستور بده جامه عمل بهش بپوشونی برات یک لیست کامل از معایب و مزایا خیالات ت رو ردیف میکنه و براساس اونا میتونی مثل یک فوتوشاپیست حرفه ای ! افکار خیالاتت رو ویرایش کنی 

 

از اینکه خودت رو با درون خودت بسازی ... نترس

خیلیا حسرت اعمالی رو دارند که زمانی خیال میکردند خوب هست انجام بدن ... ولی الان مطمئنن که شتر بزرگی درب خونه شون بود ولی گذاشتند مفت مفت بره ...

 

حسرت خیالات رو به دل خودتون نزارید

 

یا حق

منتظر !

سلام

 

شاید جز اون دسته کلماتی باشه که واقعا معناش آسونه ولی در عمل وقتی به کسی یا چیزی اطلاق میشه اونوقت هست که زیر ابهت ش انسان شونه خالی میکنه !

 

منظورم کلمه منتظر هست ...و کلمات مشابهی همچون انتظار

 

تو پس زمینه ذهنم ... آه ه ه یادم رفت !

خخخخ

خداییش یادم رفت چی میخاستم بگم ...فکر کنم ضرب المثلی من باب منتظر بودن بود !

ولش

*****

 

آدم گاهی منتظر هست ... گاهی هم نه ....

یعنی یک چیز دائمی محسوب نمیشه برای آدم

ممکنه قرار با یکی داشته باشی ...ساعت 16 عصر ....بعد بایستی تا 16:30 که بیاد...

تو یک منتظری !

ممکنه که امتحان ترم رو دادی .... جواب امتحان دو هفته بعد میاد رو سایت .... 

تو یک منتظری !

ممکنه که مدتها منتظر دیدن و خوندن و شنیدن صدا و پیام و نوشته ی یک عزیز دل باشی ....

باز هم تو یک منتظری

و ممکن هم هست که تو منتظر یک منجی باشی ....یک امام ...یک پیشوا که پشت سرش راه بری ...شمشیر بزنی ....و برای برپا داشتن پرچمی که از عاشورا برافراشته شده ... سبزپوش بشی ...( البته قطعا سبز مهدوی نه لجنی !)

 

باز هم تو یک متتظری !

اما ...شنیدین میگن این کجا و آن کجا ؟

سختی کلمه منتظر تو هر کدام از موارد بالا درجه ش متفاوته

 

فکر کنم سخت ترین انتظار یک منتظر...وقتی باشه که هزار و اندی سال ازش بگذره ... پس در مقابلش گاهی با خودم میگم چه ارزشی داره که تو طبق عادت ده دقیقه زودتر بری سر قرار و طبق معمول ایرانی ها اونها نیم ساعت دیرتر از موعد مقرر بیان سر قرار .... !

در مقابل انتظار هزار و اندی سال ...فکر کنم باید گاهی از شدت خشم خودم وقتیکه منتظر دیگرانم که سر ساعت بیان قرار ....بکاهم....!

 

زندگی یعنی انتظار .... از اول تا آخر !

کی راه میریم ؟

کی حرف میزنیم؟

کی بزرگ میشیم؟

کی ....

.....

.

.

..

.

.

.

 

خسته شدیم !

 

اللهم عجل الولیک الفرج !

 

یا حق

سلام علی قلب زینب صبور ...

سلام

 

ایام ، ایام اربعین هست .... اربعینی که خیلی ها باورشون نمیشد حدیث معروفی که مضمونی به این صورت دارد که : خود امام حسین علیه السلام لشکریانش رو در آخرالزمان فرماندهی و هدایت میکنه .... در پیاده روی بزرگ اربعین که چندین میلیون نفری برگزار میشه  معنا پیدا کنه ولی پیدا نمود !

 

یا حسین بن علی !

 

خیلی برام جالبه که دیگه تلاشی برای بستن دهان یاوه گویانی که برای هر چیزی از طریق ذهن معیوب و منحرف شون حرف درمیارن نمیکنم !

زمانی نه چندان دور ... قبل از سقوط ناگهانی نیمی از عراق توسط داعش برخی میگفتند ملت برای  غذا خوردن تو یک مسیر هشتاد کیلومتری! میرن پیاده روی اربعین ( که قطع به یقین جمله ای به غایت خیانت بار و حماقت بار و ابلهانه ناشی از یا جهل یا کثافت ! ذهنی هست)

اما وقتیکه همون سالیکه ما لب مرزهای خودمونم درگیر بودیم با داعش که بعد خانقین نوبت قصرشیرین و مابعدش بود .... اما جلوشون ایستاده بودیم با تمام قوای سیدعلی .... در زمان اربعین رکوردی به یادماندنی تر از قبل زده شد و تعداد مسافرین یک برابر و نیم افزایش یافت به نسبت سالهای قبل

 

برای خیلی ها قابل درک نبود ولی برای اوناییکه بارها شنیده و خوانده بودند : اهلا من العسل !

خیلی معنی داشت

 

قبلا هم گفتم

 

حج به اون حج تمتع بودنش ... به اون واجب بودنش ...اگر خطر جانی باشه ... حرام اندر حرام است رفتنش !

اما عجیبا .... که کربلای حسین ... هرچه خطر بیشتر باشد ... شیرین تر و حلال تر است !

بین علمای شیعه به صورت متفق القول این فتوا که حسین بن علی وقتی وارد راه آخرت خویش شد ... نه از سر آرامش بلکه با دانستن قدم گذاردن در آخرین قدمگاه خویش .... و علم به شهادت شان وارد راه کربلا شدند

حال، فرزندان فاطمه الزهرا .... شیربچه های حیدر کرار .... نوکران ارباب ....حسین بن علی .... را چگونه است ؟؟

فرزندان مادری که گفت تا قیام قیامت سلامم را به فرزندانم برسانید ، سلام مادرشان را فراموش مینمایند در برهه ای که حسین عاشقانه برای دیدار رخ مادر پهلوشکسته اش به دیدار حق شتافت ؟؟؟؟

خیر

 

تاریخ اثبات کرده هروقت که شیعیان ضرباتی بر آرمان و آرزو و عشقشان میرسد یا خطری آنرا تهدید میکند منسجم و قوی تر از همیشه وارد صحنه میشوند

و خوشا به سعادت ما که در اوج قدرت شیعه هستیم در حال حاضر!

در کل تاریخ شیعه هرگز هرگز هرگز به این اوج و اقتدار و مشروعیت نبوده ایم حتی در زمان صفویه ( که شرح حال آن بماند برای بعدها)

 

خدا به قلب زینب صبری داد که بعد از هزار و اندی سال .... مردان و زنانی را میبیند که حتی در اوج انتحاری زدن .... در قلب کربلا ... فریاد لبیک یا حسین ...سر میدهند !

آری

ما همانان هستیم که در عاشورای بعد از سقوط صدام حسین ... در خون خویش غوطه ورمان کردند ...اما ندای لبیک یا حسین ....را فراموش نکردند ....

سال به سال بیشتر از سال قبل به حجم نفرات افزوده شد و میشود ....

 

داشتم میگفتم ....

 

دیگه الان جواب افراد ابله دادن واقعا حس ش نیست..افرادی که هنوز شایعه کثافت های فکری خودشون رو گسترش میدهند و  به ناحق حرفی میزنند که میدانم در فردای قیامت برای هر حرفش هزاران هزار سال جزای الهی خوابیده است ....

با تو هستم ای یاوه گو .... ای یاوه گو که میلیون ها عاشق حسین بن علی را که تحت فرماندهی کل قوای لشکر ، حسین بن علی ، راهی کرب و بلا هستند ... عاشق شکم ! و غذا میدانی ....

جوابت را نباید داد ... میدانی چرا ؟

 

هزار و اندی سال طول کشید تا حقانیت حسین و زینب ثابت شد .... صبر کردند ...

ما هم صبر میکنیم ...  هرچند به راستی که طی دهه اخیر.... این حس که دیگر  تا ظهور منجی عالم بشریت چیزی نمانده را با تمام وجودمان حس می نماییم ... همانگونه که رهبر عزیزمان فرمودند تا 25 سال دیگر اسرائیلی وجود ندارد .... ! ما نیز حس میکنیم که در پایان راه هستیم.... حداقل به نسبت هزار و  اندی سال پیش ... الان راه زیادی باقی نمانده

 

وعده ی ما باشد به وقت قیامت ... ! 

 

پی نوشت :

 

راجع به انتخاب ترامپ و ... خیلی حرفها زده شده و میشه ولی شما رو توصیه میکنم فقط به شنیدن حرفهای عالم مقتدر عالم بشریت ! سید علی الحسنی الحسینی الخامنه ئی ....  که در هر زمینه ای پیش از موعدش اشاراتی صحیح می نماید

این روزها از برجام میگویید ای کلیدسازان بی مایه کدخدا پرست ؟

مگر نشنیدید که سیدعلی گفت : اگر امریکایی ها برجام را پاره کنند ما آتش میزنیم !

 

اما شماکه این روزها اشک تان دم مشک پر از کلید شکسته هایتان است .... شنیده اید که ؟ ترامپ راه بوش را میرود ... راهی که از جنگ صلیبی و منجی آخرالزمان بودن دم میزند ....

 

راه به پایان آمده ... دجال سفیانی و البته که لشکر یمانی و  پارسی .... 

 

ای کلیدشکسته ها .... کار تمام است ! زور نزنید .... ما راه کدخدا را نمیرویم ... کدخدا را خواهیم کشت ... و پرچم یا اباصالح المهدی را بر کاخ سفید آویزان میکنیم .....

 

یا حق

بنازم به نازت !

سلام

 

دیروز تو اینستاگرام و تلگرام داشتم پیگیری امورات سه وزیر پیشنهادی به مجلس رو مینمودم

گاهی از شدت شوق نطق های آتشین نماینده هایی که به آماج کلمات و جملات تحقیر آمیز دکتر روحانی !!! میتاختند و گاه دپسرده از اینکه ما همون ملتی هستیم میگیم ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند

 

ولی دیروز اثبات شد که هم اهل کوفه هستیم هم علی رو تنها میزاریم

 

سه وزیری که به صورت قاطع رد صلاحیت هستند !!! و یکبار هم تو مجلس قبل رد شدند

خیلی راحت اومدن تو این مجلس و بدون اینکه بگن غلط کردیم تو فتنه بودیم .... رای گرفتند

 

آدم درعجب ملت میمونه

همه شونم نامه میدن رهبری میگن ما پیرو خواسته شما میخوایم تحول ایجاد کنیم

آخه عزیز دلم ...تو که یاحسین میرحس@سین میگفتی توووو میخای تحول ایجاد کنی به خاطر حرف علی زمان >؟؟؟

آره ایجاد میکنی

ولی همون تحولی که سیمان ریخت تو قلب انرژی هسته ای ایران بعد چندین سال زور و تلاش برای سرپا نگه داشتن ش و تحمیل هزینه های این سرپا نگه داشتن به مملکت

گفتید همه هزینه ها رو از نو جای دیگه خرج میکنیم پسابرجام

دیدم فرجام برجام تونم

 

خداییش اهل کوفه هستین ... خداییش!

 

بنازم به نازت !

 

یاحق

حس نوشتن نمیاد !

سلام

 

گاهی اونقدر سرم شلوغ هست یا سر خودمو شلوغ میکنم که حسی برای نوشتن نیست 

البته که میلیاردها میلیارد کلمه تو مغز من داره میره و میاد و میخام بگم ازشون ولی نمیتونم و نمیگم ازشون !

از وقایع سیاسی داخلی و خارجی تا وقایع اجتماعی و .... همه و همه چیز

 

حتی دیگه حس نوشتن بقیه خاطرات سربازی م نیست ...هعععی

 

البته یه مدتی اینجورم ... شاید به قول ملت همیشه در صحنه ... ما هم آخرش پریود شدیم خخخخخ

 

لیکن هرکسی یک دوره ای داره .... دوره ای بود که شب و روزمون به وبلاگ نویسی بود ... بعد تالار گفتگو و بعد مقاله نویسی و بعد چت و بعد فیس بوک و بعد و ..... بعد و وووووو بعد و ....

 

خلاصه هر دوره ای میاد و میره

 

شاید الان تو پریود همین حس نوشتن نیومدن هستم نمیدونم

ولی واقعا دغدغه های مهمتری در حال حاضر دارم که گاه که 24 ساعت شاید تو اینترنت باشم .... حتی دقیقه ای هم وقت برای اینجا نزارم ...

چی بگم نمیدونم

 

به هرحال .... دوره ما دوره ننوشتن هست ... برم سراغ کارهای مهمتر !

 

مخلص

حقیقت من !

سلام

 

از وقتی یادم میاد و وقتی خودمو اونقد شناختم که تمییز قائل بشم بین ترانه و موسیقی .... میدونم و میدونستم که واقعا  مرحوم حبیب رو دوست داشتم و دارم و خواهم داشت

جز معدود خواننده هایی که در هر دوران فکری با من بود ... در هر دوران فکری !

 

زمانی نه زیاد دور نه زیاد نزدیک ... آلبوم هاش رو گوش میدادم .... بین اون آهنگها ترانه ای بود که فکر نمیکردم حال و روزم اونقد تغییر کنه که امروز اونو مصداقی بر خودم بدونم ولی میدونم !

البته اونطور که من شنیدم و دیدم .. مصداق خیلیها شده و خیلی های دیگه هم میگن مام هستیم !

اگر اینطور باشه که وای بر ما و وای بر این جامعه .... مدتی پیش میخوندم که یکی از خارج کشور تحلیلی راجع به با تبر کشتن و با چاقو سر بریدن و با سلاح کشتن و آتش زدن و .... تکفیری ها و موج روانی ش تو کشورهای متمدن ! نوشته بود که اونها تو کل عمرشون یا تو دنس و رقص بودند یا شاد و سرخوش و دایورت ! و این وقایع باعث میشه که اینها از دولت های متبوع شون بخان ! که دوباره دنس و رقص رو براشون به ارمغان بیاره حالا میخاد به قیمت جان هزاران هزار انسان بیگناه چند هزار کیلومتر اینورتر باشه یا هرچی ؟

درواقع دیگه خبری از دموکراسی و مردم دوستی اونها نخواهد بود چون هست و نیست شون مورد حمله قرار گرفته!

 

آره درسته

 

هست و نیست شون !

 

و هزاران کیلومتر اینورتر هست و نیست ما اینه :

 من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام 
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم 
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم 
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو من رفته ام
کوله بارمرا بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم 
صد قصه مانده بر لبم

 

واقعا جامعه جذاب ایرانی و خاورمیانه ای ... که زمانی به هخامنشیانی بودنش افتخار میکنه و زمانی دیگر به اشکانی بودن ش و ساسانی بودنش و .... و از قاجار متنفر هست و به پهلوی مینازد و از جمهوری اسلامی یاد میکند ..... باید هم همین باشه واقعا !

 

گاه با خودم می اندیشم .... من که این همه مطالعه کردم و مطالعه کردم و مطالعه کردم و .... چگونه است که وقتی میبینم یکی میگه خدایا چی میشد من تو دوران  کوروش کبیر ! می زیستم ؟ با خودم میگم استغفرالله ؟ من همین دوران گند خودمو تو همین آخرالزمان بیشتر دوست دارم تا برم زمان دیکتاتوری های قرون باستان و ماقبل باستان !

بعد با خودم میگم خوب نه ، من الان چون خیلی خوندم راجع به دیکتاتوری و بردگی و بدبختی و انتخاب طبقاتی که نمیزاشت تو که کشاورزی درس بخونی ! برعکس آزادی الان .... برای همین هست فکر میکنم که اون موقع رو نمیتونم تحمل کنم و تحمل شرایط الان برام آسونه ! در حالیکه اگر من در همون دوران جهالت مردمان جهان می زیستم که نهایت چیزی که میدیدن اونجای گرامی گاو و زمین کشاورزی و .... بود ! و تو طویله بزرگ میشدم قطعا نمیدونستم اصولا دموکراسی و آزادی خواهی و ضد بردگی و ... چی هست که اصلا موضع بگیرم مقابلش !

 

پس حتی به نوعی حق میدم به مردمان اون زمان که شاه رو خدای مطلق و نائب خدا بر زمین بدونند !

در واقع به این تفاهم میرسم که هرکسی در دوران خودش یک شرایطی داشته و براساس اون شرایط می زیسته ....

 

هرچند که این مساله باعث نمیشه که بازم فکر نکنم کسیکه تو عصر مدرن هست چطور میگه برم زمان قرن بوق ....؟؟؟؟؟ چونکه اونم تو همین عصر مدرن زیسته و فرق قرون باستانی رو با الان میدونه !!!

 

بگذریم !

 

خواستم بگم من با درک کامل شرایط گذشته حال و شاید آینده معتقدم که :

 

 من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
تنهاو غمگین رفته ام 
دل از همه گسسته ام
تنهای تنها،غمگین و رسوا
تنها و بی فردا منم 
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم 
صد قصه مانده بر لبم
از شهر تو منرفته ام
کوله بارمرا بسته ام
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
بی فکر فردا، با خود و تنها
عابر این شب ها منم
من مرد تنهای شبم 
مهر خموشی بر لبم
من مرد تنهای شبم 
صد قصه مانده بر لبم

 

یا حق

زندگی را باید زندگی کرد !

سلام

 

گاهی اوقات به گذشته فکر میکنم

به روزهای پر از انرژی و طراوت که برای مباحثه و مناظره و بیان عقاید خودم و تحلیل عقاید دیگران داشتم

روزهایی که پای همین سیستم مجازی به سر نمودم ... که اثبات کنم حرف من همچین هم بی راه نیست

 

خیلی چیزا یاد گرفتم تو این راه و البته که خیلی چیزا رو هم از دست دادم

 

تقریبا میشه گفت هرچی توشه راه داشتم یا تو این راه مصرف کردم و از دست رفت یا توی راه دیگری که تو دانشگاه سر راهم قرار گرفت از دستم رفت و در سال 1390 بدون هیچ توشه ای در بیابانی لم یزرع اسیر دستان افسردگی شده بودم ....

رپ تا اعماق وجودم نفوذ کرده بود .... هنوزم حس میکنم فقط حرفامو رپ کن ها میفهمند ... اعتراض و اعتراض و اعتراض....

 

بگذریم !

 

خلاصه همه چیزمو از دست داده بودم ... تنها دربیابانی بی انتها .... سرم رو به آسمون رفته بود ... خدا رو مینگریستم ... البته در مغزم ! خدا را باید پیدا میکردم شاید که او نجاتم میداد البته که اگر منتی بر این حقیر مینهاد

 

در شبی شیرین و شاید مرگبارترین شب زندگیم .... بریده از زمین و آسمان .... در به در دنبال خدای لایزال ....خدا را یافتم

خدا را آنگونه که باید یافتم.... نه آنگونه که به ما حالی فهم کرده بودند .... خدا را نا با سخنان ادیبانه نه با سخنان مودبانه مرسوم ...بلکه با اعتراض تا اعماق وجودم ...با حرفهای درشت یافتم ....

آن شب از خدا خواستم فردایی دیگر دور از بیابانی لم یزرع برای من رقم بزند .... به خدایی ش سوگند که فردا صبحش زندگی من از این رو به آن رو شده بود .... کان لم یکن ....

 

مبهوت ابهت خدایی هستم که به حق در  کسری از هزاران هزار هزار هزار صدم ثانیه مرا و تو را و ما را میتواند زیر و زبر نماید 

 

الحمدلله رب العالمین

 

روزهای بعدی عمرم در تلاش برای یافتن آرزوها و امیال کودکی م گذشت ....زندگی را تازه خدا بمن هدیه داده بود و اینبار زور میزدم که زندگی را زندگی نمایم !

 

آری

 

ما مفهوم زندگی رو نمیفهمیم فکر میکنم خیلی اوقات

 

بعضی اوقاتم که ملت مفهوم زندگی رو تو عبادت شبانه روزی ...بعضیام تو پول دراوردن شبانه روزی و .... یا چیزای دیگه میبینند خلاصه بگم

زندگی رو یا سیاه میکنند یا سفید

 

نه بابا زندگی به تعداد رنگ های رنگین کمان رنگ داره پس زندگی رو باید زندگی کرد

 

چرا سخت ش میکنیم نمیدونم ؟

چرا زور نمیزنیم برای گاهی هم که شده از این زندگی لذت ببریم ؟ تا نگیم اه خسته شدم از دست این زندگی لعنتی؟

 

نه باور کن میشه ! نگو که ولمون کن بابا

 

میدونی چرا میگم میشه ؟

من حتی زندگی همون فقیران سر بلوار دریای سعادت آباد تهران رو هم به نظرم میاد که میشه بهش گفت زندگی را زندگی کن و لذت ببر همانطور که دیدم طرف هیچی نداشت ولی چنان خنده هایی میزد که به  خنده های خودم شک میکردم

من ناراحت او بودم که فقیر است و میلیاردرهای تهرانی با ماشین های انچنانی مشغول رژه رفتن 24 ساعته از جلو چشمانش هستند و دستان او خالی تر از خالی ست ... ولی او در همان ساعات چنان میخندید ... که واقعا مبهوتش بودم

هرچند میدانم تا اعماق وجودش درد است و غم

لیکن از همان معدود لحظات شاد زندگی ش یاد گرفته بود لذت ببرد ... حتی به قهقه ای ساده !

 

حالا نمیدانم ما که شاید از نظر بضاعت مالی خیلی بهتر از خیلی ها باشیم ... یا از نظر بضاعت عقلی مان ! بالاتر از بسیاری .... چرا نباید از زندگی مان لذت ببریم 

 

زندگی را باید زندگی کرد و لذت برد در عین تلخی و شیرینی ش ....

بسیاری را میشناسم که خاطرات تلخ دیروزشان به عنوان خاطرات محفل و مجلس گرم کن و شیرین امروز است !

 

به هر روی با دیدن آن روی سکه زندگی ...به یقین به شما میگویم که زندگی را زندگی باید کرد !

 

هرگز خودتون رو درگیر چیزایی که لازم نیست نکنید ...اگر میبینید لذت میبرید اوکی ... اما اگر دیدید این لذت همانند سمی خورنده شما را میخورد بهتر است بی خیالش شوید که آن لذت نیست و ذلت تان است !

 

از هرچیزی که باعث میشه از زندگی لذتی پایدار و صحیح به شما دست بده استفاده کنید

 

امروز در ذهن و قلب من خاطرات تلخ و شیرین زیادی رقم خورده که با لطف خدا حتی تلخ هایش نیز با کمک لحظات نابی که حاصل زندگی کردن زندگی بود ! کمترین اثرات را بر من گذاشته است .... اگر قبل سال 90 بود نمیدانم چه میشد ولی این روزها من حتی در لحظات بد زندگیم هم سعی میکنم آن چیزی نباشم که او میخواهد !

او کیست ؟

او همان است که میخواهد من و تو و ما و شما غمگین باشیم .... و زندگی را دردسری بزرگ بپنداریم

 

هرچه که هست بزنید تو دهانش !

 

زیاد سخت نگیرید ...بگذارید زندگی نیز بگذرد !

 

یا حق

خاطرات سربازی 10 - آچار فرانسه !

بسم الله النور

 

سلام

 

عارض بشم خدمت تون که در مدت کوتاهی عملا در فرهنگی تبدیل به یک آچار قرانسه خفن شده بودم که از اجرای مراسمات به تنهایی تا رانندگی بدون حکم و مسئولیت ! ماشین پلاک نظامی و انجام اموارت مختلف ضمن انجام اعمال شاقه همچون نگهبانی های رفاقتی به جای دوستان و ... بر گرده من بدبخت قرار گرفت !

 

دوران سختی بود واقعا

 

فرهنگی یکی از مهمترین واحدهایی هست که حقیقتا رکن اساسی و آینه تمام نمای فعالیت های سپاه ( به نوعی همون روابط عمومی ! ) محسوب میشه و نوک پیکان خیلی امورات در سپاه هست حالا میخاد تبلیغات و انجام مراسمات باشه تا مسایل مرتبط با مبارزات فرهنگی

شدت و سنگینی کار بسیار بالا و نفسگیر هست به خصوص وقتیکه بلای ما سرت بیاد !

واحدی که زمانی از زیادی سرباز وظیفه به مکانی جذاب ! تبدیل شده بود حالا روز به روز از سربازانش کم و کمتر میشد به حدی که به فلاکت افتاد !

به خصوص که مقر واحد فرهنگی مکانی بیرون از ناحیه بود و عملا وظیفه نگهبانی از اون مقر هم برعهده سربازان فرهنگی قرار گرفته بود ! و این مقر عملا نیاز به مقادیر بیش از 4 نفر سرباز داشت لیکن ....

هنوزم فکرکنم جز چیزایی است که نباید بگم

به هرحال تو دوران خدمتی من و به خصوص بعد از حمله داعش به عراق عملا ما دو نفر بیشتر نبودیم .... هم امورات مصیبت بار فرهنگی ناحیه هم نگهبانی ش برعهده خود خاک برسرمون قرار داشت ....

از اینورم هرچی حساب کتاب میکنم قانونا من به خاطر اضافه کاری های عجیب غریب زیادی که برای فرماندهی ناحیه و فرهنگی و...میکردم معاف از پست بودم طبق گفته خودشون ولی خیلی اوقات به خاطر حماقت یا چمله توجیهی ادبی ش ، به خاطر ژان وال ژان بودن م می اومدم به جای ملت پست میدادم ... که گاه روزها پشت سر هم میگذشت و من از نعمت صبحانه ناهار شام و حمام محروم بودم و کسی هم پاسخگو نبود ...

ازاینطرف هم یک محیط افتضاحی داشت مقر فرهنگی که کنار کانون های بسیج ورزشی بود و شبانه روز باز بود ...عملا صبح تا شب حمالی فرهنگی و بعد اون هم حمالی کانون ها و نگهبانی از مقر....

هنوزم اینقدر برام تلخ هست خاطرات دردآور بی توجهی فرمانده ناحیه و .... که بعد نزدیک به دو سال از خدمتم ... هنوزم با همه شون سر سنگین هستم و اصلا تمایلی به بردن حتی اسم شون هم ندارم ...

حس میکردم و میکنم که حقمو خوردند

شبانه روز مشغول انجام کارهای معوقه و پیش روی این نامردها بودم دریغ از یک تشکر... تشکر هم نه ...دریغ از قدرشناسی ...

نه تنها قدر هم ندانستند بلکه بلایی تاریخی میخاستند سرم بیارن که البته دیگه خدا و پیغمبر و خضوع و خشوع رو گذاشتم کنار و ترتیب اثر نفر به نفرشون رو با کمک پارتی ! دادم ... هرچند هنوز که هنوزه دلم صاف نشده باهاشون..

 

یادم میاد طبق دستور نباید لباس نظامی می پوشیدم ...اما اینقد بهم گیر بیخود دادند اینقدر اذیتم کردند اینقد رفتیم و قضایی و برگشتیم که لباس رو به من یکی پوشاندند ... ولی جالب این بود تمام نیروهای بعد من تا همین الان ش هم لباس شخصی هستند !!!! .....

 

یادم میاد به خاطر انجام امور دو سه واحد مختلف ، از پست معاف بودم ولی اول گفتند به خاطر دیگران هم شده یک روز پست بده ... یک روز به خاطر حماقت ژان وال ژانی خودم شدم دو روز و سه روز و گاه 4 روز ! در هفته ....

و البته بازم تحمل میکردم ولی ... ولی اینکه بی شرف ها قدر ندانند واقعا بهم زور داشت و داره ...  تو زندگیم از هر بی شرفی که پشتشو بگیرم و پشتمو خالی کنه بدم اومده و میاد ... از کسیکه بدون هیچ چشم داشتی براش کاری کنیم و تیغ برداره و از پشت منو بزنه نفرت دارم و از شانس بدم همیشه این بلا سرم اومده و میاد

 

دیگر نیروها که مشغول بخور بخور بودند ... از دم برای کار نکرده براشون تشویقی رد میکردند ولی نه فرمانده واحد من نه فرمانده ناحیه انگار نه انگار... جلو چشم شون نبود خوبی ها .... ضعف که نمی تونستند ازم پیدا کنند ولی جالب این بود خوبی هام رو چماق کردند تو سرم ... و تا توانستند زدند ... ولی کوتاه نیومدم هرچند نفرت پیدا کردم ازشون

 

زور بهم داشت کسیکه مسایل اخلاقی ش شهره عام و خاص بود .... میاد پشت سر من نامه میزنه که چرا صبحگاه نمیاد چرا لباس نمی پوشه .... و البته وقتی از جلوی من رد میشد نقش کوزت ! رو بازی میکرد

یادم هست یکی از همین قسم آدما وقتی ساعت دو شب اومد تو مقر فرهنگی و دید من هنوز مشغول کارهای فرهنگی م گفت : مگر تو اینجا کارم میکنی ؟ و من یک لبخند تلخ زدم ....

 

به مرور زمان البته آفتاب از پشت ابر دراومد ... یکایک همین هایی که هزار حرف ناحق زدند وقتی به دلایل مختلف با من و کارهام آشنا شدند میگفتند ببخشید خداشاهده فکر نیمکردیم اینطور باشه اوضاع ت ... شرمنده !

ولی شرمندگی اونها چه فایده داشت ؟

فایده نداشت ... چونکه اونقد فشار عصبی و کاری زیاد شد روی من که شش ماه تمام آتل گردنی میبستم و نمیتونستم گردنمو تکان بدم .... و البته به این دلیل بود که من همه کاری میکردم ولی کسی نمیدید ....

 

بعضی از دوستام میگفتند و میگن مقصر فرمانده واحدت بود که کلا هم مورد نفرت فرمانده ناحیه بود هم اینکه خودشم آدمی نبود که کاراش بیافته جلو چشم بقیه ... بعضیام میگن تقصیر خودم که نرفتم بگم اقای فرمانده ناحیه شب و روز من اینطور میگرده ... هرچند که خیلی از دوستانم که تو جلسات با فرمانده ناحیه بودند میگفتند پشت سرت همیشه میگه اگر ادیب نبود فرهنگی هم نبود ...خخخخخخخخ

ولی در عمل که اوضاع به حدی قمر در عقرب شد که آماده شده بودم برای کارهایی که حتی الان هم تفکرش و بیان ش خطرناکه !!! چشمک

 

به هرحال ....

 

آچار فرانسه ای بودم که قطع به یقین بدون خود خاک بر سرم امورات چند واحد میخوابید ولی هیچ کسی ندید و ندید و ندید و به جایش شبانه روز جنگ اعصاب بود و دعوا و گرسنگی ! ( الحمدلله یک آب سرد کن داشت کل کانون که حداقل از تشنگی نمیریم !)

 

یا حق

خاطرات سربازی 9 - تبعید !

سلام

 

بعد اینکه عید تموم شد دوباره برگشتیم سر واحد خودمون و مشغول امورات مختلف شدیم...

همزمان درس دفاع شخصی پاسداران هم شروع شده بود و مشغول بودیم... از اینور دستورالعمل داده بودند همون روزیکه پاسداران دفاع شخصی میرن باید سربازان عزیز هم برن ورزش

البته ناگفته پیداست که ورزش سربازان شامل آشغال جمع کردن حیات مقر فرماندهی و ... میشد ولی به هرحال مسئول جدید قرارگاه که بسیار مشتاق به جیم فنگ بود و سوابق اخلاقی بسیار بد و زشتی هم داشت و شهره آفاق بود و هست ! و خودش موظف بود بیاد کلاس  دفاع شخصی برای جیم زدن هم که شده گیر داده بود من به سربازان باید برسم و نمیرسم بیام

جالب این بود از این طرف پشت سر هم برای من غیبت رد کرده بود خودش و سربازی که معاونش بود و بعدا متوجه شدم نود درصد گزارشات خلاف واقعی که علیه من داده شده و باعث خراب شدن شدید وجهه من تو ناحیه بین به خصوص سربازان و نهایتا پاسداران شد توسط این دو نامرد بی شرف ارسال شده ....

زده بودند که کلاس ورزش غیبت داره ، صبحگاه غیبت داره ، لباس شخصی هست و کلی مزخرفات دیگه

جالب این بود به من اطلاع هم داده نشده بود که همچین قضایایی هم هست .... بعدا دردسر بزرگی با قضایی ناحیه سر همین مساله برام پیشامد کرد که البته با پاسخ قاطع من روبرو هم شدند که سروقتش بهش میرسیم

 

خلاصه از این ور مشغول واحد بودم و شبانه روزی شده بود امورات من و از اینور هم مسایل جانبی آزاردهنده کم کم شروع شده بود

 

شدت حضورم تو فعالیت های موثر ناحیه باعث شد خیلی زود تو چشم قرار بگیرم( تو دوران بسیج بیشتر تو واحدهای مرتبط به بسیج تو چشم بودم ولی بعد که خفت وظیفه شروع شد متاسفانه یا شایدم خوشبختانه کل ناحیه تو چشم قرار گرفتم که سرانجام باعث وقوع حوادث تلخ شد ...)

سیل گزارشات خلاف واقع  که ناشی از عدم اطلاع و گاه حسادت و نامردی عده ای بود سبب شد که روی من حساسیت ها بره بالا

در عین حالیکه طبق قوانین استانی و کشوری موظف به پوشیدن لباس شخصی بودم کم کم گیر دادن لباس بپوش و بیا صبحگاه و از این حرفا که کاملا خلاف رویه واحد من بود ....

خیلی فشار روحی روی من بود سر این مسایل .... از یک طرف همه عمرمو در خدمت اینا گذاشته بودم و حالا در موقعی که باید ازم حمایت میشد هیچ حمایتی نمیشد و این منو مثل همه دوران زندگیم آزار میداد

 

طبیعتا آدم گرم مزاج و زودخشمی هم بودم هرچند به مرور سعی کردم تو زندگیم کمترش کنم .... به خاطر تجربیات تلخی که سر خودم آوردم با اشتباهاتم تو زندگی شخصی م ....

داشتم منفجر میشدم ...ولی مقاومت میکردم .... اما یک روز صبح که کلاس دفاع شخصی برقرار بود فرمانده ناحیه صدام زد ...

طی این مدت تقریبا دست راست ش بودم تو خیلی امورات ناحیه !

هرجا گندی زده شده بود یا میخاست زده بشه یا نمیخاستند به گند برسه صدام میزدند برم سراغ اون کار

من ساده لوح هم بدون هیچ چشم داشتی وقت خودمو بیش از حد میزاشتم در اختیار این نامردها که نهایتا درآخرین روزهای خدمتم بیش از یک ماه مرخصی و تشویقی استفاده نشده استحقاقی داشتم !!!!!!!

ولی چه فایده .... فرمانده ناحیه گفت تصمیم گرفتیم فعلا بیای فرهنگی ... کمک فرمانده فرهنگی ...

چندین بار دعوای فرمانده ناحیه با فرمانده فرهنگی رو دیده بودم ... همه میدونستند با هم کارد و پنیر هستند

اما مسئول فرهنگی از غول های شهرستان و بسیار بانفوذ بود

مترصد بود عوض ش کنه ولی زورش نمیرسید .... درنتیجه تصمیم گرفت من رو بفرسته اونجا

به خصوص که برخی اموراتی که برعهده م بود به فرهنگی هم مربوط میشد

اون روز صبح میدونستم که این شروع تبعیدی است که خواه ناخواه باید توش غرق بشم ... و شدم !

صبح همون روز در واحد فرهنگی مستقر شدم ...

به نوعی شاید حتی کارم سبک تر هم شده بود به نسبت واحد اصلی م .... و خیلی هم راحت تر بود برام در اون روزها .... ولی مثل همیشه هرگز خوبی برای من دوام نداشت و نداره ....

تقریبا طی مدت خدمت م در نقش معاون فرهنگی بودم .... خیلی از برنامه ها و کارهایی که حتی اعضای کادر هم حق انجامشو ندارند انجام دادم .... و تا توانستم در ماورای وظایف سربازی م به این واحد و کل ناحیه کمک کردم .... و خدا رو شکر که سرفراز بودیم

 

ولی من تبعید شده بودم ...

اما کار به تبعید تموم نشد ......اوضاع روز به روز بدتر داشت میشد و فشار کاری و روحی به حدی رسید که در تبعید هم نزدیک بود کار به بازداشتگاه و تنبیه و ...برسه که در خاطرات بعدی میگم جریانشو

یا حق

خاطرات سربازی 8-شروع مصائب جدید !

سلام

 

هفت روز اول استراحت خورده بودم ... هفت روز دوم عید باید میرفتم نگهبانی میدادم تو کانون

سر هفت روز دوم رفتم کانون... هفت روز اول رو دو تا از رفقای اسبق که آخرای خدمت شون تو خفت سربازی بود انجام داده بودند ...خیلی خاطرشون برام عزیز بود و هست

کمی با هم صحبت کردیم راجع به مصائبی که دارم میکشم و احتمالا خواهم کشید

سرباز دومی هم که باید با من نگهبانی میداد هم اومد .... سربازی که خاطرات بسیاری برای من رقم زد تو دوران خدمت ...به اسم ب.ح

خلاصه دو دوست اولم رفتند و من موندم و این ب.ح

تصورات و تفکرات ابتدایی از هرچیزی داشت ، بسیار سطحی میدید و فکر میکرد که عقل کل هست و همه خر !

همون روزهای اول گفتم خدا ما رو با این بشر هم خدمتی نکنه ( که مثل همیشه خدا گوش نداد ! چشمک !)

 

گیر داد که بیا ناحیه رو دور بزنیم ...گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی از این هفت روز سه روز من وای می ایستم سه روز تو و یک روز هم که روزهای آخر باشه و احتمالا میان بازرسی با هم ...( یک چیزی شبیه همچین طرح حماقت باری!)

 

گفتم چرا ؟ گفت بابا بریم زندگی کنیم اینا ارزش این کارا رو ندارند و همین دو تا سرباز قبلی همینکارو کردند و فلان و بهمان

هیچی دیگه

خر خودشو میخواست برونه و من بهش گفتم من برام فرقی نداره لیکن من اونیکه درست هست انجام میدم ..گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی تو میگی الان خودت بری من سه روز باشم و بعد تو سه روز بیای و من سه روز برم

من همه هفت روز رو همینجا هستم ! چون حوصله شر و تو چشم افتادن بیهوده رو ندارم که بازرس بیاد و ببینه من یا تو نیستیم و سرویس بشیم ....

هیچی دیگه

تصمیمم قطعی بود ، فقط بهش گفتم من میرم بدنسازی و ساعت 4 تا 6 هر روز میرم باشگاه ....  گفت باشه خود دانی من سه روزم تموم بشه میرم ولی !

گفتم اوکی

حالا اینقد من خوش شانس بودم که همون روز اولی که از ساعت 4 تا 6 رفتم باشگاه و با این ب.ح هماهنگ کردم که اگر کسی اومد بگه رفته شامی چیزی بیاره ! تو ورودی خیابان اصلی محل خونه مون مسئول اصلی یا همون افسر نگهبان ناحیه که منو میشناخت و میدونست من نگهبان کانونم دید !

ولی خوب دیگه ... زیاد اوضاع بحرانی نشد ولیکن میخام بگم همچین شانس افتضاحی من دارم !

 

سه روز گذشت و ب.ح گفت من میرم ...گفتم سفر سلامت

سه روز که هیچی چهار روز تقریبا کامل تو محل  کانون تنها بودم و اتفاق خاصی نیافتاد ولی حوصله م داشت میپوکید

لپ تاپمو برده بودم ولی اینترنتی هم وجود نداشت .... اینترنت رو شارژ نکرده بودند ، کانون یک محل کافی نتی داشت که اینترنت و اینا رو اوکی میکرد

خلاصه با کلی فوت و فن حرفه ای اینترنتشو راه انداختم از نو ....( از بس زنگ زده بودم مخابرات و ...برای امورات راه اندازی شبکه های ویژه ارتباطی و .... راه و چاه رو کامل بلد شده بودم و ساعت یازده شب مسئولشو قانع کردم اینترنت رو رانژه کنه ! خخخ)

هیچی دیگه کمی اوضاع بهتر شده بود .... به کارهای خودم تو واحدم هم میرسیدم .....

اما کسل کننده بود اوضاع ، از غذا هم خبری نبود چرا که ما باید قانونا دو نفر میبودیم و یکی مون میرفت غذا میاورد و حالا که من یک نفرم کی کانون رو ول کنه بره غذا بیاره ؟

اوضاع جالبی نبود ... گشنگی زیاد کشیدم ...نه فقط این هفت روز که کل دوران خدمت م ....

از چیزایی که تو خاطرم مونده از اون هفت روز یکی همین غذا نخوردن و دیگری اینترنت رانژه کردن و دیگری اتاق کوچک آسایشگاه نگهبان ها بود که خودمو مشغول ضبط کردن فیلم و عکس گرفتن از انگشترها و وصیت نامه و ... ! نمودم !

 

بقیه ش خیلی جزیی هست و مسخره ، مثل حضور یک خانواده پاسدار در محیط کانون که خونه شون اونجا بود و به نوعی به زور بیشتر از موعد داخل خونه به جای خانه سازمانی حضور داشتند چرا که طرف انتقالی گرفته بود مرکز استان و رسما خونه نباید در اختیارش میزاشتند ولی اینقدر کلفت بود که هر نشدی رو شدنی بنماید !

 

نمیدونم ولی واقعا اون روزها میدونستم که اگر بگن بین ناحیه و کانون کدامو انتخاب میکنی مطمئنا کانون رو انتخاب نمیکردم ....

 

ولی چه کنم که خواسته های من همیشه کنسل میشن !

 

****

از بدترین خاطراتی که تو اون هفت روز رقم خورد ....روز پایانی نگهبانی عید نوروز بود ... من رسما پستم تموم شده بود .... کلید کانون با من بود و یکی از رفقا که اونم سرپل ذهاب بود

من کارم تموم شده بود کانون و رفته بودم خونه .... اما اون دو نفری که باید بعد ما از روز 15 م می اومدن نگهبانی میدادن نیومده بودند به بهانه های مختلف

حالا این وسط من رفته بودم باغ رضوان و بین اموات مشغول فاتحه دادن بودم که دیدم یکی زنگ زد ... ب.ح بود

گفت اینا نیومدن و منم نمیتونم برم و تو برو ... گفتم غلط کردین ... من نمیرم هفت روز اونجا بودم بس هست برام

نمیرم

وخلاصه  قاطی کردم .... اما هرچی نگاه میکردم چاره ای نبود ... یکی از بسیجی ویژه های ناحیه که به کانون مامور بود و از دوستان تقریبا نزدیکم بود زنگ زد فلانی بیا ... من پشت  درب کانونم و فلان و بهمان

هیچی دیگه یک آژانس گرفتم و رفتم کانون و درب رو باز کردم ... ولی هرچی از دهنم دراومد به همه گفتم جلو اون بسیجی ویژه رفیق مون ...

از شانس بد ، باید یکسری پرچم فرهنگی هم به سردرب های کانون هم آویزان میکردند که واویلایی بود و باید میرفتی 5 متری دیوار و میکشیدی بالا و روی جامیله ای ها نصب ش میکردی

اول زورم اومد کمک ش کنم ولی چون رفیقم بود رفتم نصف میله ها رو زدم براش ....

ولی خودمو حسابی خالی کردم

دق دو ماه ناحیه و یک هفته  کانون درآوردم و راهمو گرفتم اومدم خونه

قاطی کرده بودم و مترصد این بودم که بیام شکایت کنم از نامردی رفقای نامرد

ولی .... طبق عادات قبلی م .... خشم م فرو خوابید و  خر خر خر خر ، نرفتم بگم فرمانده ناحیه که چی سر ما آوردند تو این مدت و به مسئول کانون هم نکفتم

شاید خودم هم کم مقصر نبودم که هرگز این مسایل رو مطرح نکردم و یا دنبالشونو نگرفتم

خلاصه روز  15م عید هم افتضاح گذشت برا من .... سربازان هرکدام برا خودشان یکجور دودره میکردند و من همیشه باید گند اینا رو جمع میکردم

 

الانم حالم بهم میخوره از اینکه چرا نرفتم پیگیری کنم که حق من این نیست ....

 

خلاصه .... شروع مصائب جدید رقم خورد !

اسم ما را ادیب نهاد مادری مهربان ....

سلام

 

نوبتی هم باشه نوبت زادروز خودم هست ! خخخخ

 

بیست و نهم خردادماه سال یک هزار و سیصد و شصت و نه هجری شمسی ! مردی به دنیا آمد که نامش را نهادند ادیب ... توسط مادری مهربان ...مادری که امروز در کنار من نیست ... تا برم دستاشو ببوسم ...و اونچه که در مدت زمان چند سال اخیر آموختم و تجربه کردم بهش بگم و آنگونه باهاش رفتار کنم که باید رفتار مینمودم ... اما چه زود رفتی مادر از پیش من... از پیش ما ....

 

مادر و پدر ، والدین ، قابل درک نیستند تا وقتیکه یا از دستشون بدی یا بری از گذشته های دیگران عبرت بگیری و بخونی و بفهمی که وای که چه نعمت بزرگی هست بودن شون ...حتی اگر والدین ایده آل و آرمانی هم نباشند ... حتی اگر یزید و هند جگرخوار هم باشند ... والدین را خدا چیز دیگری آفرید

 

از من به شما نصیحت که هر روزتون رو معطر کنید به مهر والدین به خصوص مادر که حتی  روایات تاکیدی زیادی از پیامبر صلی الله و علیه و آله و سلم داریم در این رابطه که چه گناهان بزرگی با یک بذل توجه مادر و محبت وی به تو بخشیده میشود ....

امیدوارم هرکسی در هر زمانی این متن را میخواند کمی با خود فکر کند که با والدین خویش چگونه است و چگونه باید باشد ؟ از من به شما نصیحت که در هر لحظه ای خاطرشان را شاد گردانید که خدا خاطرتان را شاد خواهد گردانید ... یقین بدانید !

خدا رحمت کند مادرم را ... که دلم برایش یک ذره شده است ....( اگر زحمتی نیست ، یک فاتحه و صلوات هم قرائت کنید هم برای مادر این حقیر هم کل مادران بهشتی زمینی )

 

از کجا به کجا رسیدم ؟ نوشته ها خود جاری گشت ....

آها برای این به اینجا رسیدم که مادرم اسم مرا براساس شعر حافظ عزیز یعنی مکتب عشق انتخاب نموده است :

 

ای بی‌خبر بکوش که صاحب خبر شوی

تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق

هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

دست از مس وجود چو مردان ره بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد

آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی

گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد

بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی

یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر

کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی

از پای تا سرت همه نور خدا شود

در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود

در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی

گر در سرت هوای وصال است حافظا

باید که خاک درگه اهل هنر شوی

 

 

آری دیگر

 

اسم ما را ادیب نهاد مادری مهربان ....

 

من روز وفات دکتر علی شریعتی به دنیا اومدم مساله ای که تا امروز تو زندگیم حس عجیبی بهم داده که البته شاید تا قسمتی اسلامی نباشه ، چرا که ما اعتقادی به تناسخ و ... نداریم

لیکن به هرحال

مادرم میگفت چون روز وفات شریعتی بود و تو شعر هم اسم ادیب اومد ... اسمتو ادیب گذاشتم ، هرچند که اول میخاستم بزارم علی .... ولی بعد گفتم این شعر حتما حکمتی داره ....

نمیدونم حکمتی داشته یا نه ؟ باید دیگران نظر بدهند ولی تا اونجا که خودم تشخیص دارم ، تو خیلی مسایل اونقدر سیر و غور و مطالعه و تحلیل و مباحثه و مناظره داشتم که گاه  میگم آیا واقعا تناسخ نیست؟

البته که نیست !

نه اینکه اسلام قبول نداره صرفا ، بلکه ما کجا و استاد شریعتی ها کجا ....

لیکن به هرحال ... تو عمری که خدا به ما داد .... سعی کردم ادیب باشم ... برای رسیدن به اهدافی بزرگ

 

******

 

امروز تو خونه خودم تنها هستم .... اما خوب قرار هست برم پیش خواهرم و خواهرزاده و داماد عزیزم و مثل سال قبل که باز هم تنها بودم ، تنهایی م رو با این سه عزیز دلم ، پر کنم ...

ولی به یاد طعم شیرین جشن تولدهایی هستم که همه خانواده کنار هم بودیم ... شاید که نه ... حتما در آرزوی تکرار اون لحظات شیرین که همزمان شده بود با دوران شیرین کودکی و فراغت از غم دنیا ! تکرار بشن ...

 

و البته به یاد معدود هدیه هایی که از تولدهایم به جا مانده ... از خانواده م و کسانیکه در حد خانواده م هستند !

شاید جذاب ترین هدیه تولدی که تا امروز گرفتم یک ساعت Gucci باشه که از یکی که خیلی خاطرش برام عزیز بود هدیه گرفتم .... ساعتی که تقریبا طی این سالیان همیشه  و همه جا با من بوده ...ولی اون عزیز رفت تا غبار خاطراتش باقی بمونه .... اما هنوز هم انگار به نزدیکی ساعتی که بر دستم بسته شده ... حضورش هست نزد من ....

 

چرا اینا رو گفتم ؟ نمیدونم

 

خودش داره میاد ، زیاد گیر ندید

 

خلاصه اینکه امروز تولد من هست !

 

اما در عین حال ! وفات دکتر شریعتی رو تسلیت عرض میکنم !!!

 

یا حق

امیر بی گزند محسن چاووشی !

سلام

 

اولین بار یکی از دوستان خوش سلیقه م که بسیار به هم شبیه هستیم تو علاقمندی در آواز و آهنگ و موسیقی ، برام آهنگ آلبوم جدید استاد چاووشی رو گذاشت

بله ، زین پس اسم استاد را برازنده ش میدونم واقعا !

آخرین اتوبوس رو که یکی از آهنگهای آلبوم بود گذاشت وا رفتم از خودم مثل ماست !

فوق العاده میکس حرفه ای داشت...تنظیم آهنگ خارق العاده بود ...هوی متال و راک و البته که اشعار ایرانی ! پاپ و سنتی ، مولانا و حسین صفار ....

 

واقعا من موندم این بشر چطوری به این زیبایی ترکیب شون کرده ؟

میدونم که بعضیا علاقه ای ندارند اشعار مولانا رو جز در دستگاه سنتی بشنوند لیکن من که از قدیم و ندیم عاشقانه دوست میداشتم افرادی مثل محسن ها ( نامجو و چاووشی!) بیایند و اینها را بخوانند الان در اوج خودم هستم ....

آلبوم رو به توصیه رفیقم رفتم خریدم( اولین آلبوم عمرم که خریدم ! قبلا از اینترنت همه رو دانلود میکردم ولیکن انگار فرهنگ و شعوری درمن رسوخ کرده و رفتم آلبوم رو خریدم تا احترامی بگذارم به خواننده و زحمات تیم ش )

دیروز میدون انقلاب تهرون ...زبان روزه .... حس و حال آلبوم خریدن داشتم ....

البته قبلش تو کتاب های میدان انقلاب خودمو گم کردم ...بوی کتاب که مثل هیمشه منو مست میکنه و حالا نوبت آلبوم استاد چاووشی بود

آلبوم رو خریدم و اومدم خونه .... و تا این لحظه یکسره این آهنگای آلبوم داره مغز منو به عرش میبره ...

فوق العاده ست

 

برخلاف سنتی پرستان و ... من معتقدم که ترکیب آهنگ و اشعار عالی انجام شده و واقعا دل من با دل من چاووشی به عرش میره ... با شیدایی شیدا میشه .... و با آخرین اتوبوس حس کسی رو پیدا میکنم که آخرین اتوبوس زندگی شو داره سوار میشه ....و متصل میشه به اتصال عرش آسمان !

آری....

آلبوم استاد چاووشی رو باید یکی از معدود آلبوم هایی دانست که یک ایرانی توانسته اشعار ایرانی ( سنتی و نو و ...) را در ترکیب با هوی متال و راک و ...چنان بیامیزد که دل من را با آخرین اتوبوس به عرش متصل کند و به شیدایی برساند !

 

حتما آلبوم امیر بی گزند محسن چاووشی را بخرید و گوش فرا دهید !

 

یا حق

خاطرات اصل خنده ! قسمت دو

سلام

 

از جمله خاطرات خنده داری که یادم میاد وقتی هست که برای اولین بار سال 91 توفیق شد 14 خردادماه به حرم امام خمینی رحمت الله علیه برم ...

خود حرم خنده داره  یا رحلت ؟ نه بابا !

داستااااان داره آآآآآآآآه به این بزرگی اصل  خنده ! خخخخخخ

 

*****

 

کارها رو اوکی کردیم ...نیروها جمع آوری شدند ... خیلیا میخان بیان برا حرم .. اسم مینویسیم ... سهمیه تموم میشه

 

روز قبل 14 خرداد صبح ، حرکت هست .... دم درب کانون بسیج( همون کانون کذایی!) تجمع کردیم .... اتوبوس ها میان ، نیروها سوار میشن .... مسئول اتوبوس یکی از بچه های حفا هست ... به نظر شوت میرسه ... مسئول اصلی من هستم و یکی از رفقا که تازه با هم آشنا شدیم ... من از پایگاه خودمون اونم از پایگاه خودشون نیروها رو سوار اتوبوس کرده و طبعا مسئولیت مستقیم با ماست ...

 

من تازه از تهران برگشتم و لباس فرم نظامی فوق العاده ای خریدم ( که لباس سال وزارت دفاع شد ... ضد مادون سرخ و ... و بسیار معدود تو کل ایران پیدا میشد و مخصوص یک یگان بسیار خاص سپاه بود )

میخام برا زیارت حرم ..این لباسو بپوشم ..... شلوارش پام بود ولی بالا تنه رو گفتم بزار حرم میپوشیم. ...

 

و این شروع داستان خنده دار ما بود !

 

مثل همیشه با بدترین شرایط ممکن رسیدیم به اسلامشهر.... توی کل راه واقعا شرایط خوب نبود ... نه غذای خوبی دادن به بچه ها نه احترام میگرفتند .... خلاصه

 

یک مساله فوق خنده دار پیش اومده بود تا برسیم اسلامشهر و اونم این بود که یکی از رفقای خیلی شوخ من ، باهام بود

ول کن نبود

هی میگفت برم ببینم این آخوندی که دادن به اتوبوس ما و نشسته ته اتوبوس و با بچه ها گعده زده چیزی دم دستش داره

گفتم چی مثلا ؟ گفت دختر !

گفتم جاااااان ؟ گفت میخام زن بگیرم

گفتم یعنی چی ؟ متوجه نمیشم

گفت بابا خسته شدم از بس دنبال دختر خوب گشتم و نبود .... ( البته به مسخره میگفت!)

گفتم بهش نکن از این کارا پسر جون ... آخوند جماعت خطرناکه ... سرویس ت میکنه

هی میگفت نه بااااااااااااابا  من کارمو بلدم ، میرم الان کمی میخندیم

داشت میرفت دستشو گرفتم گفتم نکن به جون تو سرویس ت میکنه خندید و رفت ! خخخخخخخ

 

پرسید: حاجی ، من یه جوان دانشجو هستم که ترم آخرم ... وضع مالی م هم بد نیست ای خدا رو شکر ! ولی حاحی من یک مشکل بزرگ دارم ... همه تو دانشگاه با هم رفیقن و فلان و بهمان ، من اسیر موندم نمیتونم نمیکشم دیگه .... دست رو هر کی میزارم یا با یکی هست یا بوده یا مهریه سنگین میخاد

یه فکری بکن به حال ما ( با لحن بسیار مسخره ای هم میگفت !)

 

حاجی یک نگاهی کرد و گفت خوب الان شما مشکلت چیه ؟ ازدواج ؟ گفت آره 

گفت یعنی کسیکه مطابق سلیقه ت باشه پیدا نکردی؟ گفت نه 

گفت سلیقه ت چی هست ؟ گفت تحصیلکرده ، باشعور و مذهبی با مهریه کم

گفت چند عدد مهریه ؟ گفت نهایتا 14عدد !( دهنتو سرویس بشر!)

 

گفت باشه ....

یهو حاجی مثل این شعبده بازها که دنبال چیزی بگردن دست کرد تو پیراهنش و دو سه کاغذ درآورد و گفت آها این 14 تایی هاست ....

من تا ته خط رو رفتم ... یعنی هنوز کار به سرانجام نرسیده بود من زدم زیر خنده .....

 

حاجی یک برگه پهن کرد اندازه طول اتوبوس !!!!!

 

پر اسم و مشخصات .... و گفت: اینا همه لیسانس و مذهبی و مورد تایید با 14 سکه

 

قشنگ قیافه رفیقم یادمه .... مثل ماستی بود که وا رفته .... برگشت نشست .... صدای خنده تا ده دقیقه قطع نمیشد ... بهش گفتم دیدی میگم با آخوند جماعت شوخی نکن ؟ آه بیا ترتیبتو همچین داد که میشه خاطره برای همه مون ! چشمک

 

 

*******

 

خلاصه رسیدیم داخل اسلامشهر...رفتیم داخل یک مسجدی .... مسجد نگو ...زندان آزکابان هری پاتر!

 

چطور؟ از اینور آدمای شلوغ و کمی بی ادب تو نیروهای چند پایگاه اومده بودند و از اینور هم به نیروهای بسیجی مسئول مسجد اسلامشهر گفته بودند نیروی اعزامی ازشهرستان ها حق خروج از مسج ندارند

دیگه حساب کتاب کنین چی شدددددددد

 

سه بار گلنگدن کشید معاون پایگاه .... کمی احساسی بود پسره 

من نمیخاستم وارد ماجرا بشم ... خسته بودم ... با رفقا گعده ای داشتیم تا اینکه دیدم رسما رفقا تقاضای دخالت دارند

مام کمی اینور کمی اونور نگاه کردیم دیدیم وقتی جانشین سپاه ( که البته بعدا شد فرمانده یک ناحیه دیگه ... و زمانی که من سرباز شدم یکی دیگه جانشین بود ) و مسئولان اصلی حوزه ها هیچ کاری نمیکنند گفتم به من چه ؟

بیایین خوش باشیم ولی کار از خوشی گذشت

نه رفتار بچه های ما قابل تحمل بود نه بچه های اسلامشهر

 

از بس بچه ها شلوغ کردند گذاشتند بچه ها برن بیرون ... کلیت ماجرا مرموز بود ...صدای بیسیم و بعد هم زنگ یکی رو شنیدیم که میگفت آره دارند میان ..رسیدن ترتیبشونو بدین ... مشخص بود که برنامه چیدن

با سه تا از بچه های عملیاتی مون ! افتادیم راه تو خیابون .... قشنگ انداخته بودند پشت سر بچه ها

 

سریع گفتم یکی زنگ بزنه جانشین ناحیه و خودمونم پیچیدم تو یک کوچه فرعی ...شب بود ...جرات نکردند بیان داخل کوچه فرعی خخخخخ

به سه دقیقه نرسید که صدای موتورهای معروف برادرا ! به گوش رسید

اومدیم رو خیابون اصلی ، صحنه عجیبی دیدیم .... از هر طرف میدیدی یکی از بچه های شهرستان لنگ در هوا میکوبیدن زمین و مینداختن ترک موتور و میبردن ... پلیس تا نیروی امنیتی بسیجی ...!

فیلمی بود ! 

سریع خودمونو رسوندیم مسجد ... و گفتیم آقا اینطور کردن با بچه ها .... جانشین ناحیه که فرمانده اطلاعات هم بود ...زنگ زد یکی دو جا ....اما کار از زنگ گذشته بود

 

مام که سرمون میخارید ...رفقایی هم داشتم بدتر از من !

خلاصه فیلم شروع شد !

دو نفر رو مامور کردیم رفتند بیخ گوش نیروهای اسلامشهری بگن که من ( آره خودم !) از بچه های تکاور یگان (...) که لباسشونو داشتم هستند ( یگانی بسیار مشهور ... یگانی که شهدایش منو امروز تواب کرد...آره صابرین ! چشمک)

رفتم لباسمو پوشیدم ! ( یا حسسسسسین ، از اون روز به بعد تو کل شهرستان معروف شدم به صابرینی ! خخخ)

 

بدجور سرشون رکبی درآوردیم ... سر هم بچه های شهرستان خودمون هم اسلامشهر ... خخخخخ

بیسیم یکی از بچه ها رو زدم و رفتم تو کار مسئولین نامرد !

 

اول بچه های داخل مسجد خودمونو آروم کردیم ... با روش های تربیتی صحیح ! که متاسفانه نیروهای رسمی ناحیه خودمون نمیخاستند انجام بدن !

بعدش اومدیم انتقام بگیریم از این جوحه فکلی های اسلامشهری ....

رفتم بیرون ...مسئول اصلی بگیر بگیرها لباس سیاه سوسکی پوشیده بود ...یک نفر با لباس شخصی و کلاش در دست کنارش بود .... گفتم تو مسئول این جماعت جوگیری ؟ 

یک نگاه کرد ...( حالا من هنوز زیاد ریش بلند نمیزاشتم و تریپ م خیلی ملس هم بود !) گفت شما ؟ گفتم مسئول این نیروها

یک نگاه کردم به لباس شخصیه و گفتم: کی بهت حق داده با لباس شخصی سلاح دست بگیری ؟ حکمت کو ها ؟

یک نگاه به این یکی کرد ولی امون ندادم

چرخیدم به این یکی گفتم کی به تو اصلا اجازه داده بیای نیروی ما رو دستگیر کنی ؟ کی هستی اصلا ؟

گفت نیروی شما بی تربیته و فلان

گفتم برفرض باشه تو کی باشی که بخای نیروی ما رو بگیری؟ خیلی محکم و از سر پررویی گفتم انگار الان فرمانده کل قوام !!!!!!! خخخخ

گفت ما نمیخاستیم واردبشیم ...ولی نیروی شما رو میدونی کجا پیدا کردیم ؟ گفتم مثلا کجا ؟

زارت گفت: تو همین قلیون خونه بغلی ! 

دیدیم دعوا شده رفتیم فهمیدیم که اسلامشهری ها گفتند بچه شهرستانی راه نمیدیم تو ... فهمیدیم نیروهای شمان

نیرو شما قهوه خونه م میره ؟

 

منو میگی پوکیده بودم خودم از خنده ولی چه کنم دیگه ؟؟؟ باید یک جوری جمع و جور میکردم

گفتم اصلا شاید نیرو من بخاد بره خونه عفاف ، به تو چه ؟ به اون احمق نژآدپرست چه که شهرستانی راه نمیده تو ؟

تازشم ، من با گوشای خودم شنیدم هنوز بچه ها نرفته بودن بیرون اون رفیقت اومد گفت داریم میفرستیم شون بیرون ترتیبشونو بدین !!!!

برفرض دو نفرم رفتند قهوه خونه ...بقیه چی ؟ بقیه رو جلو چشای خودم زدید زمین ...داشتند مثل آدم راه میرفتند

 

خلاصه ... زدم سیم آخر و گفتم: شمام اگر خیلی به خودت و موتورتون مینازی، سال 90 تو ارتفاعات کردستان کجا بودی با پژاک بجنگی ؟ ها؟ خیلی ادعاتون میادبیایید اونجا ببینم عرضه دارید اینطوری یقه مردم رو خفت کنی !

 

هیچی دیگه ، گورخید بیچاره

 

تو همین جریانات بود که تازه جانشین ناحیه از خواب عمیق بیدار شده بود و اومد و شد معرکه دار میدون !

 

باز ما اومدیم کنار ... رفتیم تو مسجد ترتیب نیروهای خودمونو دادیم خخخخخخ

 

شب از نیمه گذشته بود ... ساعت دو بود ...کم کم اوضاع آروم میشد و همه میخوابیدن و از اینورم ما عیاق شده بودیم با نیروهای بسیجی اسلامشهری....

همه چی خوب بود تا اینکه یهو مسئول یکی از حوزه ها که خیلی آدم معروفی بود و معروفیت بدی داشت تو زمینه های مختلف ! من جمله رانت و پارتی و دزدی و ...  و مهمتر از همه بی خیالی !!!! اومد آخر شبی تازه گیر داد به این اسلامشهری ها

هرچی ما میگفتیم حاجی ول کن ...( حاااااجی؟؟ ارواج عمه امریکا !!!) این ول کن نبود

بدبختی میدونین کجا بود ؟

 

یک نفر رو با زیرپیراهنی سفید  مجسم کنین

حالا فرض کنین از جلو دو تا سوراخ بزرگ رو زیرپیراهنی باشه و رنگ قهوه ای هم گرفته باشه

زیر پیراهنی زیر بغلش هم زرد و سوراخ ....

 

نظرتون چیه ؟

بزارید تکمیلش کنم !

یک شلوار کردی بسیار نامرتب و کهنه و اونم در نقاطی سوراخ ! با دمپایی !

 

بله مسئول مربوطه که درجه سرهنگی هم داشت ! اینطوری اومده بود داشت گیر میداد به ملت

یهو یکی از اسلامشهری ها چرخید گفت شما مسئول این نیروهایی ؟ طرف گفت اره !

گفت خوب دیگه اول خودت برو یک چیزی بپوش که با گرتی های تو خیابون اشتباهت نگیری بعد بیا حرف بزن !

یهو قاااااطی کرد ...که به زور بردیمش تو اتاق استراحت شون

 

آخر شبی انگار سرحال شده بود میخاست بگه مام هستیم !

 

اما از اونجا بود که کم لقب های شوخی واری مثل سردار و صابرین و تکاور و ....به ما چسبید... و البته از اونجا بود که میخ من در سپاه ناحیه مون کوبیده شد خخخخ

به عبارت بهتر با این عملیات ما ! معروف شدم ... 

 

تو اون شب دو سه نفر مختلف فرستادن ببینند من چند مرده حلاج م و از بخت بدشون من هم که مسلط بودم رو کل قضیه یگان صابرین و نیز درگیری های سال 90 ... شستم رفتند ! خخخخخخخ

به خودی خود کم کم تو چشم داشتم قرارمیگرفتم از سال 91 ولی این قضیه باعث شد خیلی زودتر بیام بالا ...چون بسیجی ها یکی رو دیدند که انگار از نظر سواد چندین نفر محسوب میشد ! چشمک

 

اون شب هم گذشت و رفتیم حرم امام .... داستان زیاد داره حرم امام ! نمیگم ولش!چشمک

 

خاطرات سربازی7- رهایی

سلام

 

تا اونجا رسیدیم که امر ز فرماندهی ناحیه رسید که باید بری اوضاع خراب مخابرات رو جمع و جور کنی 

فکر کنم تا نزدیکای عید 92 مشغول خدمت داخل مخابرات بودم....کل کارها رو انجام داده بودم

همه جا دیگه از بسیجی تا سپاهی بیشتر از پیش میشناخت ما رو چون مثل برق بلا سر همه واحد و پایگاه ها نازل میشدم ویقه شون رو برای بیت المالی که دست شون بود و استفاده نمیکردن ازش میگرفتم .... بازرسی های مداوم و .... خلاصه دبدبه کبکبه ای راه انداخته بودیم و از اینورم به خاطر تسلطم روی کامپیوتر کارهای فرعی شون هم گهگاه رفاقتی! انجام میدادم

همزمان در واحد خودم یعنی فضای مجازی هم فعالیت هام شروع شده بود ....

مدتی مونده بود که به واحد اصلی م برگردم که جانشین ناحیه که از نیکان روزگار بود و با ما هم قرابتی داشت زنگ زد فلانی حاضری استاد دفاع شخصی پاسدارا بشی؟؟؟

جوابم بله بود....

نمیدونم میدونستین یا نه ؟ ولی خوب چون خیلی به هنرهای رزمی علاقه داشتم و دارم و  جودو هم کار کرده بودم و بعد به صورت خصوصی و خودآموز و حرفه ای ! دفاع شخصی براساس سبک رزم اسرائیلی! کروماگا کار کرده بودم ( علاوه بر هنرهای مختلف دیگر این رشته) تسلطم بد نبود و اصولا چون خیلی ادیبم ! ادیبانه حرف میزنم و قشنگ ! (چشمک!) خلاصه سابقه کمک مربیگری و اینا داشتم ولی مربیگری خیر....

خلاصه قبول کردم هرچند نظر شخصی بنده این بود که به خاطر رفاقتم با جانشین ناحیه اینکارو قبول کنم وگرنه من که میدونستم ملت در صحنه حال و توان این کارا رو ندارند ولی چه کنیم دیگه ....

این مساله رو برای این بیان کردم که یکی از تاریخی ترین روزهای منو بعدا رقم زد ... که در روز خودش یاداوری ش میکنم

دو سه روز بعد اینکه قبول کردم استاد دفاع شخصی هم بشم ... حکم م به واحد فرهنگی داده شد و از اونجام به واحد اصلی م رفتم ...

به دلایل واضح از بیان مسایل این قسمت خودداری میکنم، فقط به صورت کلی عرض میکنم که سطح فشار کاری بسیار بالا و در عین حال باز هم کیفیت کارم عالی بود الحمدلله که متاسفانه یا خوشبختانه ! به دلایل امنیتی معذورم از بیان این قبیل مسایل و مدارک اثبات ش !

 

به هرحال

 

من همزمان هم تو واحد خودم بودم هم مسئولیت شبکه ارتباطی بسیجیان تو فاوا ناحیه رو هم داشتم( بعدا بخشنامه اومده بود گفته بودند بدین فضای مجازی این مسئولیتو البته در واقع زیرساخت سازی وظیفه مخابرات همیشه بود ولی بعد مدتی همه مسئولیت ها رو دادن به من ...! متوجهید که چرا ؟؟؟ هم زیرساخت ! هم آموزش هم کارکرد .... همه و همه !)

 

اشکم دراومده بود رسما ....شبانه روزی مشغول کار بودیم و در این هنگام عید هم اومد

در زمان عید فرمودن که باید هفت روز از 14 روز رو نگهبانی بدم .... واویلا !

 

لازم به ذکر هست که در کل دورانی که تو ناحیه بودم یک بار رفتم تو برجک و همون آخرین باری بود که رفتم تو برجک !

اون هم به خاطر نامردی سربازان ناحیه و البته خواهش مسئول قرارگاه بود که از دوستان نزدیکم محسوب میشد تو دوران  قبل خدمت ... 

سربازان گفته بودند سرباز جدید اومده باید بره تو برجک و از این شعرهای معروف تو خدمت

حالا بماند که من دقیقا از 24 ساعت راحت روزی 18 ساعت مشغول کارای مخابرات و سپاه بودم و دم برنمیاوردم ... ( شرحش رو دادم که نامه زده بودند توبیخ میکنند کل ناحیه رو به خاطر عدم وارد کردن برخی آمارها و.....)

 

به هرحال من اول مخالفت کردم  تو اتاق فرمانده ناحیه و به فرمانده قرارگاه هم گفتم بی خیال شو

فرمانده هم گفت نه نیازی نیست این داره صدبرابر اون برجک کار میکنه... که دیدم فرمانده قرارگاه با لحن التماسی گفت همین یکبار ...به خدا هیچ کسی نیست بره .... دعواست الان

خلاصه خر شدیم و رفتیم... و چه مسخره بود

البته خدای من شاهد هست که شاید راحت ترین لحظات خدمتم همون دو ساعت برجک بود ... با خیال راحت ... غذای داغ و ...سایه و ...به به به به

خداییش راحت ترین ساعت خدمتم همون برجک بود ... بقیه ش در تلاش و اهتمام به نابود کردن بدن خودم برای خاطر اهداف والای بعضیا .... 

 

خلاصه جریان این بود که من پست نمیدادم ... اما عید باید پست میدادیم

هفت روز پست منو زده بودند کانون بسیج شهرستان ... که محل واحد فرهنگی هم بود و بعدا شد بغض آورترین روزهای من این کانون ...

هفت روز تمام باید میپوسیدی .... توی جایی که نه براش غذا میاوردن نه بهش اهمیتی میدادن و ....

 

وای من

بدنم اوقاتش تلخ میشه یاد اونجا می افتم

مساله جالبتر اینجابود که همین کانون محل آموزش های دفاع شخصی هم بود .... 

خیلی خیلی جالبترش هم این بود که این کانون از قدیم و ندیم پاتوق من بود... چون فرمانده واحد فرهنگی از دوستان ما و افراد دلسوز و مداح خوب شهرستان بود ... خلاصه جای غریبه ای نبود برام

همه رو میشناختم

ولی تو دوران خدمت .... از همینجاها ضربه میخوری

و من ضربه رو نوش جان کردم

 

خلاصه خاطرات این هفت روز رو تو پست بعدی میفرستم

 

ولی به صورت کلی من رها شده بودم از اسارت ناحیه ....

 

یا حق

خاطرات سربازی 6 - مخ آبرات ! ( مخابرات !)

سلام دوباره

 

رسیدیم اونجا که حسب الامر فرمانده ساده ناحیه ( و البته تازه کار یا همون آش خور که دو ماه بیشتر نبود از یک منصب اداری به فرماندهی رسانده بودندش!) و احتمالا با ویز ویز چند نفر از افراد معلوم الحال ناحیه و سوتی ناموقع فرمانده فاوا ( باز هم ناحیه ! خخخخ) من تبعید شدم به مخابرات و مسئول یک قسمتی شدیم

البته رسما غیرقانونی هست از سرباز کار بکشند از هر نظر هم امنیتی هم اخلاقی ( چون من ماهی چندرغاز بهم میدادن ملت ماهی .... !تومان)

اما خوب دیگه همه تو ناحیه چون ما رو میشناختند ( بخشکی شانس!) من جمله برادران بالا ( حفا !) فرمودند مشکلی ندارد ایشان  !

 

خلاصه مسئول یک قسمت مهم تو کل ناحیه شدم ... قسمتی که به خاطر تازه تاسیس بودن و در عین حال آچار فرانسه بودنش باز هم تو چشم هست ....

البته واحدی هم که در اصل باید میرفتم کاری داشت شبیه همین و از قراری با توجه به شانس افتضاح من بخشنامه اومد و مسایل کاری هم واحد اسبق من هم واحد مخابرات یکی شده بود

خلاصه هرجور نگاهش میکردم تو یک آش با دو من روغن روش افتاده بودم....

 

*****

 

یا علی رو گفتم و کار آغاز شد

 

آمار در سطح استان چیزی در حد فاجعه ... در سطح کشور در حد افتضاح بود ....

روی چیزی بسیار مهم که تاکید رهبری هست سرمایه گذاری شده بود و خرج های آنچنانی شده بود ولی به هدر رفته بود ...

آمار شهرستانو درآوردم ... کلا افتضاح بود

به صورت کلی عرض میکنم که شما فرض کنید دو میلیون تجهیزات به هر نفر بدن بگن شما مامور به استفاده از این تجهیزات جهت نیل به اهدافی که برات ترسیم میکنیم هستی

حالا شما اون دو میلیون تجهیزاتو اگر بخای حساب کنی یک میلیون تومان هست که واحدهای بالاتر آمادی ، خریداری کردند ( همون فعل بهشون انداختند صحیح تر هست !) ولی به هرحال پول بیت المال هست دیگه ؟ نه ؟

 

خلاصه این تجهیزاتو دادن ولی بدون استفاده مونده ... نامه پشت نامه هم از همون استان اومده چونکه نامه پشت نامه از کشور اومده ! که اگر کار نکنید با تجهیزات فاتحه هم شما هم تجهیزاتو با هم میخونیم

نامه توبیخی برای فرمانده استانی و ناحیه ....آماده جز گزینه های روی میز بود

 

متاسفانه همزمان با نامه پیگیری این تجهیزات ، نامه یک مساله دیگه هم اومده بود که بعدا فهمیدم دلیل اصلی ( سیاه بازی !) فرمانده ناحیه همین نامه بوده

یک نامه مهم که باید نواحی ظرف فلان مقدار ساعت ...آمار(...) به صورت (...) به سپاه استانی تحویل بدهند

و این تحویل دادن یک زیرساخت میخواست .... که الحمدلله هم موجود نبود ! هم سوادش نبود که اگرم موجود شد ازش استفاده بشه !

 

در اینجا کدام خر بدبختی میندازند وسط برو کار رو جمع کن ؟ معلومه تو ناحیه ما کی هست دیگه ؟ نه ؟ ادیب بدبخت

 

داشتم میگفتم آمار ناحیه چیزی در حد خیانت عظما بود

مقدار زیادی تجهیزات گران قیمت تحویل شده بود لیکن هیچ استفاده ای ازشون نشده بود .... اولین کار راه انداختن این تجهیزات به هر طریق ممکن بود ... و بعد آموزش

این طریق ممکن شامل هفت شبانه روز کار انفرادی یک آدم سرماخورده آنفولانزایی که اونقد درد گلو و کمر و پا ( ناشی از آسیب دیدگی های قبلی تو جودو و ....) داره که آمپول پشت آمپول بهش افاقه نمیکنه .... اسم خر بدبختش ... ادیب بود !

 

همینقدر بگم که شب و روزم به راه اندازی های تجهیزاتی میگذشت که معلوم نبود کدام الاغ هایی نشسته بودند پشت ش و داغون شون کرده بودند .... کف کرده بودم .... واقعا کف کرده بودم

ساعت دو شب زنگ میزدم میگفتم میام فلان جا کار رو اوکی کنیم ....

 

تازه تموم که میشد باید یک ساعت توضیح کار با سامانه رو میدادم

 

یک قسمت بسیار احمقانه کار رو بگم بخندید ؟ جز خاطرات بسیار خنده دار هم هست که بعدا میگم مفصلشو ولی خلاصه ش رو میگم :

یکی ازبزرگترین مشکلات زندگی من تو اون برهه این مساله بود که به مسئولین بفهمانم وقتی میگم کد شهرستان بدون 0 بنویسید ، یعنی صفر نزارید !

هربار زنگ میزدند به فرمانده ناحیه ، ادیب وصل ش کرد .//رفت خراب شد ! بگو برگرده

و من مثل همیشه میرفتم ... البته من یک بار دو بار حالم خوبه بار سوم ترتیب هر کی باشه میدم ( که تو خاطراتم اینو ذکر میکنم !)

بار سوم با زبانی که حالیشون میشد بهشون حالی میکردم که باید عدد 0 را نزارند اول تنظیمات مودم کوفتی لعنتی شون !

 

البته این گوشه احمقانه مشکلات بود ... 

 

شما خودت حساب کن ظرف یک هفته از کسانیکه آخرین تکنولوزی روزی که دیدن بیسیم بوده ! و حالا تجهیزات چندین میلیونی جلو دستشون بیکاره افتاده یهو اخ نشن ! چی باید یاد بدی تا وقتیکه از خدمت بیرون میای :

 

99 درصدشون به صورت ایمیل ! با هم پیام برقرار میکردند ! ( آره دیگه ما اینیم ! خخخخخ)

 

خلاصه با هر بدبختی و بیچارگی بود ... اون کار لعنتی انجام شد ... یک قسمت کار راه افتاده بود

اما قسمت های مهمتر یعنی ادامه ارتباطات تجهیزات و نیز آموزش ها مونده بود و البته که کلی تجهیزات دیگه که تازه آمارشون رو میشد و من مطلع نبودم

 

تقریبا دو ماه کار شبانه روزی .... باعث شد که رتبه دوم کل استان رو ظرف یک ماه از آن ناحیه کنم ( خدا رو شکر!)

آمار اولیه چی بود؟ چهاردهمین ناحیه  استان !

 

حالا به اسم کی تموم میشه ؟ فرمانده ناحیه و فاوا

 

ادیب کیه ؟ خر بدبخت بیچاره خفت بار

 

یادم میاد یکبار اوضاع فوق العاده بد شد ...خود سردار فرماندهی استان زنگ زده بود و پا تلفن چیزایی گفته بود که فرمانده ناحیه به حالت خبردار و البته بعد غش و ضعف ( به گفته شاهدان عینی) جیغ زده بود ادیب رو بیارین ن ن ن ن

ممنوع الخروج تا 48 ساعت !

 

اصلا اینو بهم گفتند وا رفتم ؟ گفتم من ن ن ؟ چرااااااااا ؟

گفته بود یا باید کل سامانه رو درست کنه یا کلا تو ناحیه ست ... حالا خود باهوش ش نگفته بود که نصف سامانه ها بیرون ناحیه ست .... من چطوری برم بیرون اگر ممنوع الخروج باشم ؟ و چطور سامانه ها رو درست کنم؟

 

سر همین نزدیک بود دژبانی ترتیب منو بده ولی خوب دیگه اینم از سرم به خیر گذشت

 

یک نامه بلندبالا با مدارک پیوستی به سردار فرماندهی نوشتم ، دادم دست فرمانده مخابرات گفتم برو تو جلسه استانی بخون ش ... گفت چی هست گفتم فقط بخون

رفته بود تو جلسه ....

وقتی برگشت .... هی یکسره میگفت آره خوندم خود سردار کف کرد و احسنت احسنت بهم میگفت و ....( همون نامه نصف مسایلی که به ناحیه مربوط نبود و استان مشکل داشت رو حل کرد !)

اینجا باز هم من اشک تو چشمام جمع شده بود ....

میدونستم راه حماقت باری رو شروع کردم ولی چه میکردم ؟؟؟؟ هیچ 

ساکت بودم

یهو یکبار که باز هم مسئول فاوا عزیز ( که واقعا انسان دوست داشتنی هم هست ولی خوب خط و خشی هم داره ای ! یک کمی ! چشمک) داشت همینو تعریف میکرد یهو مسئول آماد ناحیه چرخید گفت :

حالا خوبه همه میدونند ادیب نامه رو اوکی کرد ...وگرنه من و تو و بقیه اونایی که اونجا بودند مغزمون به اونجاها راه میداد ؟( این مسئول آماد داستان ها باهاش دارم ! که در قسمت های بعد تعریف میکنم ! فقط در همین حد بدونید که از بدترین شخص زندگیم تبدیل شد به باحالترین شون ! خخخخخ)

 

خلاصه اولین حضورم تو ناحیه ... به عنوان خفت وظیفه ....همراه شد با کسب رسمی و نیمه رسمی یک زیرمجموعه تو فاوا ... که توانستم به کمک خدای منان رتبه دوم استان رو برای ناحیه درپیت مون رقم بزنم ...( گاهی اوقات میگم پس تلاش دوستانی که کمک م کردند چی ؟ بعد میرم آمار رو میارم میبینم 99 درصد مکان ها رو خودم آمارش رو بردم بالا !!!!!! خخخخخ )

 

به هرحال این روزهای بد هم گذشت ، هیچ کسی تشکری از من نکرد ... نه فرمانده ناحیه که حس بسیار خوبی بهش داشتم اون اوایل اومدن ش نه مسئول مخابرات ....

کسی منو ندید ...و واقعا شروع در هم شکستن م بود ... واقعا !

 

زمانی تو کارهای عملیاتی و اطلاعاتی ....زمانی تو کارهای مخابراتی و رایانه ای .... کم کم وقتش میرسید که برسم به کار اصلی خودم تو واحد خودم ... تو فضای مجازی ! چشمک

 

یا حق

خاطرات سربازی 5 - شروع یک پایان !

سلام

 

صبح با خوشحالی زائدالوصف اعضای خانواده از خواب بیدار شدم.... کمی شاکی بودن چرا گوشی نبردم و دل ناگران شده بودند ! لیکن با تعریف اینکه چی سر ملت آوردند برای یک گوشی ناقابل متوجه شدند کار صحیحی بنمودیم و البته از اینکه چرا با تلفن عمومی هم زنگ نزدم پرسیدند که شرح فاجعه ای که رفقا در حین برگشت به شهرمون سرم آوردند ، دادم و اینم رفع مشکل شد !

 

خودم درب ساک نظامی که پر وسایل و لباس نظامی و ... بود باز نکردم ... خواهرم و عمه م شروع کردن به واکاوی ساک ... دلم نمی اومد برم سمت ش .... مع الوصف اینکه خودم یک قفسه به ارزشه چندصدهزارتومان تجهیزات نظامی ! دارم ولی بغض عجیبی رو گلومون بود ....

اولین شخصی که از اعضای خانواده درجه یک و دو رفته بود خدمت !!!! الباقی اعضای خانواده به هرنحوی بوده نرفتند !

 

از این ور هم کمی میترسیدم از خیانت ها و نامردی هایی که دیده بودم از بعضی ها ... توکل کردیم خدا و سه روز بعد نامه ای که داده بودند ببرم سپاه استانی رو بردم .... از اونجا هم نامه م رو زدند ،با کلی منت و تهدید که اگر فرمانده ناحیه نگفته بود باید میفرستادیمت جوانرود و منطقه عملیاتی ( آآآآآآآخ جوووووون ! بهش گفتم هرجور صلاح شما میدونی ...لازمه برم اونجا نامه بزن اونجا ! طرف بد نگاهم کرد ...!) 

 

برگشتم شهرستان ...اولین روزی بود با لباس فرم خفت رفته بودم بیرون ... پوتین ها نو و تووووپ ! لباس هایی که اصل تبریز بود مثل پوتین ش و از هر نظر چشم نواز بودم نسبت به بقیه به خصوص که تو هر منطقه لباسها و پوتین ها کیفیت ساخت متفاوتی داره

طبیعتا تو برخی مناطق که اسم نمیبرم کجاها کیفیت ها به گاو ! میره از نوع خفن ! چشمک

ولی الحمدلله تبریز هیچی نداشت .... واقعا لباس و پوتین کلاس بالایی داشت با رنگ چشم نوازی که واقعا عالی بود و همه فکر میکردند از کهنه کاران خدمت وظیفه هستیم !( شرحش زیاده حس ندارم بگم جریان کهنه کاری چی هست !)

 

خلاصه مستقیم برگشتم شهرستان نامه رو گرفته بودم و رفتم سپاه

از دژبان تا خود ناحیه هرکسی به یک ور افتاده بود و فکش باز مونده بود ... ادیب شده بود سرباز !

یا خدا !

تا دیروز بدون محدودیت و همیشه همراه با فرمانده ناحیه و ....  و.... رفت و آمد میکردم به ناحیه و حالا لباسی پوشیده بودم که مشخص بود ازش بوهای خوبی نمیاد

بوی شروع یک پایان !

 

داخل ناحیه شدم ... شروع شد ... از اولین سرباز تا آخرین سرباز : تو هم شدی سربااااز ؟ خخخخخخخخخ 

از دست فرمانده ناحیه میخاستم همونروز خودکشی کنم ! اصرارهای اون بود که باید روزهای اول با لباس اصلی بیای ...بعد میفرستمت واحد خودت با لباس شخصی ( که قانون اون واحد شخصی بود به خاطر خطرات زیادش)

 

میدونستم این چاهی که واردش شدم .. چاه فاضلابه ولی چه میکردم ؟ هیچ !

رفتم ... پا کوبیدن ها شروع شده بود ... که البته الحمدلله رب العالمین با افتخار میگم حتی یکبار نشد که یک پای خوب بزنم ...( به جز دو سه جا که واقعا اونم آدمای عشقی بودند !)

فرمانده نبود ... گفتند رفته .... مسئول نیروی انسانی هم نبود

برگشتم سمت خونه ... فرمانده از حوزه خواهران اومد بیرون ... پا کوبیدم ... لبش به خنده ای بزرگ باز شد ...

حس بدی داشتم ، واقعا حس بدی داشتم ....

گفت فردا بیا نیرو انسانی میاد تا ببینم چی میشه

اون که رد شد ... از شانس تخمی تخیلی ما ! فرمانده گردان امام حسین علیه السلام هم اومد !

آری ... پا کوبیدم ... تو ماشین شخصی ش بود با لباس شخصی ش ... دست خودم نبود ... انگار لباس خفت هرجا خفت میاره ... پاکوبیدن ها شروع شده بود

 

برگشتم خونه و به فکر فردا بودم ... مطمئن بودم شروع یک پایان هست ...

 

فردا رفتم ناحیه ... فرماندهی دست دست کرد ... گفت فعلا یکماه تو ناحیه باش ... هرچی مسئولین یکی دو واحد مرتبطه میگفتند بابا این نمیتونه تو ناحیه باشه ...بفهمند سرباز شده از هر نظر واویلاست ... چه تو سازمان چه بیرون سازمان با این پرونده ای که این تو واحد .... داره ... ترتیبشو میدن ...

و فرمانده ( احتمالا با مشورت یکی دو تا از اون مارمولک های معروف ناحیه) گیر داد نه الا بالا باید بمونه ناحیه

این وسط یهو مسئول فاوا ناحیه که منو میشناخت ... یهو جیغش رفت هوا اینو بده من ... کار (...) این مخش هست

و یهو فرمانده شاد شد ... و من شدم مسئول (...) تو فاوا .... یک خفت به خفت های دیگه اضافه شد ...!

مونده بودم من خودم که سربازم..چطوری هست هر واحد و قسمتی یک فرمانده م

خخخخخ

 

اما افتضاح بود ..... وقتی تو ناحیه باشی ...یعنی باید لباس بپوشی ... و این شروع دردسرهای بعدی بود ... دردسرهایی که نهایتا پایانی بود بر سالها حضورم درشهرستان زادگاهم .... برای ابد !

 

یا حق

خاطرات سربازی 4 - اتوبوس جهنمی !

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رسیدم اونجا که گفتم دیگه پرونده دادن زیر بغل مون و گفتند علی علی مشهد ! ( ناگفته نماند دراینجا مشهد همان شهر خویش است ! ) 

 

از درب پادگان خارج شدم ، با سه نفر که تو اتوبوس باهاشون آشنا شده بودم و تو پادگان بیشتر دمخور شده بودیم بودم

با یکی شون خیلی بیشتر از اون دو تای دیگه حال میکردم و در آخر ماجرا هم فهمیدم واقعا مثل همیشه حسم و احساسم اشتباه نمیکنه ! خیلی پسر خوبی بود ولی ....

 

ولی درگیر ماجرای بسیار بدی شدیم موقع برگشت

 

من که از 16 سالگی م تنها اینور و اونور مملکت میرفتم و تو نمایشگاه مطبوعات مسئول غرفه مجله جنگ افزار و ... میشدم و خلاصه سری تو سرها بودم .... میخواستم مثل آدم خودم برم ترمینال تبریز ، مثل آدم کمی خرید کنم برا خونه ( شکلات های معروف تبریز !) و برگردم

ولی ای دل غافل

 

4 نفر بودیم هر 4 نفر مقصدمون کرمانشاه بود ..... یکی از این سه نفر رفیق! خیلی نخاله بود ... هرچه هم بیشتر میگذشت بیشتر میفهمیدم نخاله ست ولی چه کنم که نمیشد از شرش رها شد

وقتی که سرمون رو کوتاه کردند من به دلایلی نخاستم کلاه پشمی که خواهرم بهم بود رو بزارم رو سرم گفتم خراب میشه ... گذاشتم تو جیبم ...همین فرد نخاله گیر داد من سردم هست بده من ... به هرحال منم دلرحم ... دادم بهش

این کلا رو کله ش بود ....حالا حساب کن من خودم یخ دارم میزنم این برا خودش ادعاشم میاد !

 

***

 

خلاصه ، باهاشون تا ترمینال رفتم .... من گیر داده بودم برم خرید و بعد مثل آدم بلیط بگیرم بیام شهرم ... اون پسری هم که اسمش رسول بود و خوشم ازش می اومد و واقعا رفیق خوبی از آب در اومد هم موافق من بود

ولی این پسر نخاله هه که نامش رو بزاریم نادان! ول کن یقه من بدبخت نبود ... مخ اون چهارمی ( اسم فرضی جمال!) رو زد ... و یقه من و رسول هم گرفت الا باللله بیایید همین الان با این اتوبوسهایی که میان دم ترمینال بریم

هرچه میگفتم بابا به خدا من تجربه دارم خیلی افتضاحن ... ول کن نبود که نبود

 

تو همین جریانات یهو یک اتوبوس اومد ...طرف پایین پرید گفت کرمانشاه 4 نفر !!!

این نادان لعنتی هم از خدا خواسته گفت آه بیا دیدی گفتم بریم !

من با اکراه راه افتادم سمت اتوبوس .... بهش گفتم آقا کرمانشاهی ؟ گفت آره ! گفتم پس چرا پلاک کردستانه ؟

گفت جان ؟ نگران نباش کرمانشاهیم !!!

همون اول پولها رو که گرفت ... بعد گفت ساک بزارید تو جای ساک های ماشین ... درب ماشین رو که باز کرد تازه فهمیدم یا خدا چه غلطی کردیم ... کلی کوله پشتی توش بود .... گفتم آقا من نمیام !

یعنی قشنگ احساس کردم گوش مون داره بریده میشه بد !

تو همین حین که از نادان اصرار و از من انکار  متوجه شدم که اصلا مقصد ماشین کردستان -سنندج هست نه کرمانشاه

رفتم یقه شون رو گرفتم ... گفتند آقا چی شده مگه ؟؟؟ دو قدمه از سنندج تا کرمانشاه

هیچی دیگه منم قاطی کردم گفتم پولمو بده نمیخام !

رسول هم مثل من پولو گرفت ... خواستیم بیاییم این نادون لعنتی باز یقه ما دو تا خفت کرد ..اینقد قسم قرآن داد  و گفت به خدا من بلدم و خیلی آسونه و اگر با این نریم اصلا تا شب ماشین کرمانشاه نیست و دیر میرسیم .... که دیگه خسته مون کرد

من گفتم بابا این یارو با ما غش در معامله کرده ، میگم بهش کرمانشاهه خودش میگه آره بعد سنندجه

چطور به این اعتماد کنیم؟ تازه پر اتوبوس سربازه ... دهن همه مون سرویسه ... 

 

خلاصه خر شدیم رفت !

دوباره پول دادیم و سوار شدیم ... و چه سوار شدنی

 

تمام اتوبوس جز اقلیت مذهبی سنی کشور ... کسانیکه از پادگان قاضی طباطبایی و دیگر پادگان ها جمع آوری شده و به پادگان مخصوص خودشون در ارومیه معرفی شده بودند ... و حالا مرخصی چند روزه دادن برن آماده کنند خودشونو برای دوره دو ماهه 

از دم کردستانی و سنی .... یا خود خدا !

 

خیلی رفیق من داشتم با مرام تو کردستان ... چه سنی چه شیعه ولی از شانس روزگار گیر بدترینای عالم افتاده بودیم

صندلی کجا بود ؟ آخرای اتوبوس

 

تا نشستیم گفتم رسول به خدا بیچاره شدیم رفت !

گفت دیگه اینه ... چوب رفاقت باید خورد ! 

گفتم به جای خوردن نره یه جایی مون صلوات !!!!!!!

 

*****

 

اتوبوس راه افتاد ... خون خون مون رو میخورد ( من و رسول) ... هیچی از دست نادان قاطی بودیم ، یارو این وسط پول چهارتایی مون رو خورده بود یک مقداری ش رو و گفته بود دادم به جمال ..جمال گفت من غلط کرده باشم گرفته باشم

هیچی دیگه قاطی قاطی بودیم

ساعت 10 صبح راه افتادیم

 

و ای کاش که قلم پام میشکست و این گوه اضافه رو نمیزاشتم بدهند خورد بدبختم !

 

راه افتادیم .... ساعتای 4 دیگه اتوبوس غیرقابل تحمل بود .... چند تا سرباز لاشی دور تا دورمون بودند عقب اتوبوس یکسره سیگار میکشیدند و حرفهای به شدت و به غایت افتضاحی میزدند

واقعا تحمل شون سخت بود ... بناب پیاده شدیم کباب معروف بناب خوردیم ! ( تنها خاطره خوب این اتوبوس ! توصیه اکید دارم برید بناب کبابشو چک کنید !)

 

سوار که شدیم ... کار بالا گرفت ... اول رسول دهن به دهن شد بعد من ... این وسط نادان و جمال ، جفت نامرد سکوت محض بودند

اول که به دین و مذهب حرف میزدند این لاشی ها ... بعد شروع شد به استان های همجوار که رسید به کرمانشاه و دیگه ما طاقت نیاوردیم و خلاصه .... دعوا شروع شد ...

سه چهار دور درگیری لفظی و نهایتا من قاطی کردم بلند شدم یقه یکی که سردسته بقیه شون بود و نصف من هیکلش بود رو گرفتم که بزنم ... که دیگه ملت پریدند میانجی کردند ....

 

گفتم آخه یارو به یه چیز خودش باید بنازه ... نه قیافه داره نه هیکل داره نه زبون حالیشه نه هیچی ... ادعاشم میاد

خلاصه یکی فحش میدادم به اون یکی میدادم به این نادان که ما رو تو این مخمصه گیر انداخته

 

فکرشو بکنید این یک قسمت ماجرا بود

 

قسمت افتضاح ماجرا هنوز نرسیده بود

ساعت 12 شب ! ما رو احمق بی شرف گذاشت وسط سنندج ! یعنی الانم مینویسم اینا رو خونم میخاد به جوش بیاد !

 

نادان کلا داشت از دست من فرار میکرد ...یعنی هربار میگرفتمش هرچی حرف بود بهش میزدم.... بچه پررو عین خیالشم نبود

از اتوبوس که پیاده شدیم دیدم نادان یواشکی ساکشو برداشت رفت قاطی کردستانی ها که سوار ماشین بشه ... از پشت یقه ش رو گرفتم .... تا ته ماجرا رو خونده بودم ...!

کلاهمو ازش پس گرفتم گفتم خیلی کثافتی

که گفت نه به خدا من فکر کردم شمام سوار ماشین شدین .... گفتم کثافت تو ندیدی ما پشت سرتیم نه جلوت ...تازه من با یک متر و هشتاد و سه سانت قد د د د ، شبیه این کوتوله های بی مغزم ؟؟؟ که کنارشون داشتی راه میرفتی؟ من هیچ

جمال که یک متر و نود سانت هست ! اون چی ؟

سرشو انداخت پایین ... منم برگشتم سمت رسول اینا گفتم بریم بابا گیر یه عوضی که نه صد تا عوضی افتادیم بخشکی شانس

که دیدم از پشتمون با گوه خوری اومده میگه ببخشید و فلان و بهمان

و باز هم در شبی عجیب این نامرد نادان با ما همراه شد ( که قسم میخورم هیچوقت تو زندگیم نه تکرار میزارم بشه نه امیدوارم بشه نه اصلا باورم میشد رخ بده تو زندگیم ، هنوزم حس میکنم جادو شده بودم ! که گذاشتم اینا رخ بده !)

اما افتضاح هنوز شروع نشده بود .... گفتم نادان ، اینم سنندج حالا بریم کجا ؟ گفت من اینجارو که بلد نیستم باید آدرس بپرسیم ! گفتم یعنی چی آشنا نیستی؟ تبریز که میگفتی اومدی؟ گفت نه خوب این وقت شب که نیومدم ! که دیگه اینجا یهو رفتم براش که رسول جلو دستمو گرفت !

هیچی دیگه

راه افتادیم پرسان پرسان ترمینال کوفتی سنندج رو پیدا کردیم ... که هیچ ماشینی نبود 

 

چند تا سواری شخصی گفتند ما حاضریم ببریم تون کرمانشاه نفری 50 هزارتومان !!!!

من گفتم چه خبره مگه ؟ اما دیگه مجبور بودیم

سولفیدم

در این میان این نادان دوباره گفت سردمه و کلاهمو بهش دادم( خدایا این خفت رو من کجا ببرم که جادو شدم !)

 

سوار پراید شدیم .... دست به فرمون ترین آدم خفن زندگیمو دیده بودم ... باورکردنی نبود .... یا خود خدا 

عجب رانندگی میکرد با پراید روی سرعتهایی که اصلا فکرش هم تو جاده صاف سخته چه برسه به کوه های پرپیچ و خم و جاده افتضاح سنندج کرمانشاه

 

واقعا این قسمتش هم بد نبود ، هرچند هرلحظه احتمال اسقاط شدن خودمون و ماشین پراید رو میدادم ! و به خصوص که من جلو نشسته بودم و کوله بزرگ نظامی هم جلو شکمم بود !!! ( کمربند ایمنی بسته بودم ؟ آره ارواح عمه امریکا بسته بودم حتما !!!!!!!!!)

 

خلاصه وسطای راه یهو دیدیم وایساد ... نمیدونم کدام شهر بود ...شاید کامیاران یادم نیست اینقد حرص و جوش میخوردم یادم نمونده اون لحظات افتضاح

 

گفتیم چی شد گفت ماشین خراب شده انگار!

کمی با ماشین ور رفت... مشکوک شدم بهش... گفتم بچه ها کارمون دراومد....همزمان دو سه تا ماشین خالی اومدن ... مشخص بود که میدونند کار این لعنتیا چی هست !

 

نفهمیدید ؟؟؟ خوب فکرتون رو به جاهای بد بد نبرید ! اصلا هم از این خبرا نبود! چشمک

 

راننده های سنندج ، چون خیلی آدمای درستی ن ن ن ن ، میان چیکار میکنند ؟ تا یک قسمت مسیر رو میارن بعد به بهانه واهی خرابی ماشین میگن نصف پولتونو پس میدیم بقیه ش رو براتون ماشین میگیریم ببرن تون

یعنی مثلا فکر میکنند این پول خوردن داره ، کثافتای آشغال ! ( از اون شب به بعد حس بسیار بسیار بسیار بدی نسبت به هرچی سنندج و کرد و سنی هست پیدا کردم ، منی که اصلا اهل این چیزا نبودم اینقد نامردی دیدم ازشون دیگه متاسفانه به چشم همه دیدم ... هرچند میدونم الانم که واقعا اینطور نیستند همه شون و البته که همه جا آدم خوب و بد داره !)

 

خلاصه هیچی دیگه .... 25 هزار تومان از پنجاه هزار پس داد و رفت .... ما هم سوار یکی از اون ماشینا شدیم و 25 تومان رو سولفیدیم به جیب مبارک راننده !

 

وسط راه یهو دیدم نادان گفت من فلان جا پیاده میشم روستامون اونجاست .... من نیم ساعت قبل پیاده شدن ش گفتم اون کلاه منو بده ... صندلی عقب بود نامرد ... اما گوش نداد وقتی پیاده شد ... بازم چون کوله روی پاهام بود نتونستم خفت ش کنم .... بهش گفتم هوووووی الاغ کلاهو بده ( نه اینکه کلاه مهم بود به خودی خود ... هدیه خواهرم بود ... و البته زورم می اومد این بی همه چیز این بلاها رو سر ما آورد ، اینم ببره !)

 

ولی گوش نداد و رفت ... رسول گفت چی شد ؟ گفتم کلاهو برد فلان فلان شده

 

راننده خندید گفت ، خدا شما اینا رو نمیشناختی؟ گفتم چطور؟ گفت تا این لب باز کرد روستای فلان پیاده م کن فهمیدم از تبار کیان ... اینا جد اندر جد زن و مردشون یا دزد و تریاکی ن یا .... !

 

منم گفتم به جون تو اگرم میدونستم همچین جادو شده بودم که ده بار از زیر دستام درش آوردند ...باز به این نامرد اعتماد کردم !

هیچی دیگه 2 شب ما رو گذاشتند کرمانشاه

 

با رسول که اوکی بودم خداحافظی گرم کردم... جمال هم نیمه گرم....پشت مون رو نگرفته بود چندین جا ....

باز هم سوار یک ماشین دیگه شدم رفتم ترمینال شهرمون و از اونجام بازم سوار یک ماشین دربستی

مسیری که میشد با 100 هزار اومدش.... 200 هزار پیاده شده بودم

 

وای که چه شب گهی بود 

با خودم میگفتم بابا تو گردان گردان نیرو میبردی میاوردی ...آخ نگفتند ...چی شد اینطور شد؟

 

هنوزم گهگاه یاد اون روز لعنتی  میافتم نمیدونم چی شد که این شد ....

 

خلاصه 3 شب رسیدم شهرمون.... درب خونه رو باز کردم ...رفتم بالا ...بی سر و صدا تو خونه رخت انداختم کپیدم

 

تا صبح که صدای جیغ و هوار خواهر و عمه و داداش ...بیدارم کرد که ه ه ه ه ه اددددددددددیب ادیییییییب برگشته

 

بعله

 

سفر قندهار سه روزه ی من اینگونه تموم شد !!!!( ولی خدای من شاهد هست حاضرم همین الان برگردم عقب دو ماه پا بکوبم تو پادگان تبریز ولی اون برگشت لعنتی به کرمانشاه رو از تبریز با نادان و دیگران نداشته باشم !!!!!!!!!!! اندازه دو سال اونجای ما گذاشت !)

 

یا حق

خاطرات اصل خنده ! قسمت یک

بسمه الله !

 

هرکی بره یک ور موضع و سنگر بگیره که رفتم تو فاز وبلاگ نویسی دوباره و البته که اونایی که سوابق کاری منو میدونند و... ولش ، یادم افتادم اینم میره تو خاطرات تلخ م نه اصل خنده !

نصف یک استان رو من مطالبشو مینوشتم به اسم هزاران نفر از خودشون میدادن بالاتری ها ... میگفتن امار فضای مجازی مون ... ولش غلط کردم اسمشو آوردم !!!

 

*****

 

میخام چیزایی که اصل خنده بودند و برام رخ داده همینجوری بگم، خلاصه و مفید ، داستان ها واقعی است اصلا هم خیالی نیست ! خداااااییییش

 

******

 

یه زمانی خفت م کرده بودند بیا و مردونگی بکن و زندگینامه شهدا رو اوکی کن ... گفتم من هزارتا کار دارم ، از عملیات تا اطلاعات و هزار تا بدبختی .... اونوقت یک کارگروه خودتون تشکیل دادید من برم حمالی اونم بکنم ؟ به من چه آقا ؟ 

خلاصه از بعضی دوستان اصرار از من انکار

آخرش قاطی کردم گفتم من میدونم یک روزی میرسه همه این چیزهایی که شما جمع میکنین آخرش خود بدبختم باید انجام بدم ، الانم اون وقت نیست دست از یقه م بردارید و خلاصه کشیدن بیرون از داخل ما ! چشمک

 

*****

 

تو خدمت ... خفت شدم برای همین قضیه و همون روز گفتم میدونستم سال قبل که میگم ولم کنین ، یک روزی مثل امروز میاد که گنداب شما رو جمع کنم

 

تایپ م که در حد میگ میگ و بقیه مسایل ادبیاتی و ... هم که میدونید ادیب هستیم !!!!

خلاصه تو یک هفته کاری که ملت یکسال زور میزدند تکمیل کنند کامل کردم

 

مصاحبه ها و تصاویر و فیلمبرداری از خانواده ها شده بود و برای شادی دل خودشون که مثلا بگن کاری در حق شهدا کردیم(اره ارواح اون عمه یزید !) کلی مصاحبه الکی و متن های عجیب غریب نوشته شده بود بدون ویرایش ..... 

 

اوضاعی بود که تو خاطرات سربازی مفصل ش رو میگم

 

اینجا اما یک قسمت خنده دارشو میگم

 

*****

 

اغلب خانواده های شهیدی که سرباز وظیفه بودند تو منطقه و بچه شون شهید شده بود ( یا حالا هرچیزی که اسمشو میزارند نمیدونم !) یا جز اقلیت های دینی منطقه مون بودند و یا مشکلات خدمت داشتند و اصطلاحا رویت بگیرشون کرده بودند یعنی از خدمت فرار کرده بودند و دژبان به طرق مختلف گرفته بودشون

 

یکی از شهدا 9 ماه فراری از خدمت بود .... !!!! از اقلیت ها !

 

خلاصه مصاحبه کننده پرسیده بود ( فیلماشم هست که پیاده کردند رو کاغذ !) : از شهید و آرزوهایش بگید!!!!( آخه لامصب اینم شد سوال؟؟؟ متاسفانه تیم جمع آوری اصول این چیزا رو نمیدونست ..... انتظاری م نباید داشت .... تو ایران بوروکراسی بیداد میکنه .... عمل صفر ! دانش صفر!)

 

مادر شهید میگه » پسرم خیلی دوست داشت بره جبهه ( حالا دقیقا رویت بگیر شده !) دوست داشت شهید بشه ... آرزویش این بود خدمتش تموم بشه !!!... متاسفانه شهید شد به آرزویش نرسید !

 

 

دقت کردید چی شد ؟؟؟؟ چشمک !

 

خنده دار نبود ؟ نه ؟ واقعا ؟ گریه آوره نه ؟ آره میدونم .... من از شدت بهت و حیرت و گریه و ناراحتی به خنده ای بسیار تلخ رسیدم .... البته بعدا واقعا شد اصل جوک برام به خصوص وقتیکه نماینده اقلیت می اومد سینه سپر میکرد که ما اینقد شهید دادیم

 

و من آمار تک تک رو داشتم و میدونستم از هر ده شهید حداقل 7 نفر سرباز وظیفه بودند و از این هفت نفر 5 نفری رسما رویت بگیر شده بودند .... !!!!

 

 

به هرحال....

 

مادر شهید خیلی واقع بینانه حقیقت رو گفته بود ....البته تلخی های خاص خودشم داره ها ؟ نه اینکه خنده از این باب باشه به اون صورت ! بلکه خنده م برا این بود :

 

آها یادم افتاد چرا خنده دار بود برام

 

نگارنده خاطرات شهید محترم همینو دقیق پیاده کرد بود روی کاغذی که باید میرفت به استان برای کنگره شهدا !

منم نامردی نکردم همینو قشنگ نوشتم و متن رو بولد کردم !

 

گفتم ببینم یک نفر میاد بگه خرتون به چند ؟ دیدم خر خودشونو بستن به دیوار ... خری م ندارند بیان گیر بدن به خر ما !

 نتیجه اخلاقی: تو رو هرکی که میپرستین ، میخواین کار نکنین ، کار نکنین ، گزارش دروغی جعلی سندسازی نامه سازی و درصد سازی نکنین ... که ما فلانیم بهمانیم ، شما هیچی نیستین به خدا ! همه ش باد تو خالی و حرف روی کاغذ اونم همون کاغذها خیلی اوقات رسوا کننده شماهاست ! فقط یکی مثل من میخ میخاد که بره توی شما ! چشمک

یا حق

خاطرات سربازی 3 - فاشیسم !

سلام

 

رسیدیم اونجا که سوار اتوبوس شدیم و همه ساکت بودند .... 

از پنجره شیشه داشتم کوه های سر به فلک کشیده زاگرس رو مینگریستم .... در ذهنم چند سال بعد رو اگر زنده بودم !  تداعی میکردم که چه خواهد شد .... در عین حال قلبم سنگین بود ... اما باید میرفتم ...

 

از سال 90 اراده م براین شکل گرفت که به هیچ عنوان نگذارم کسی رویه و روال زندگیم رو تعیین کنه مگر ازش مشورت بخام ! اونم صرفا مشورت بده نه بیشتر

هراتفاقی که برام از 90 به بعد افتاد تصمیم خودم بود و خداییش راضی راضی بودم ! بماند که راضی هم نبودم نهایتا میزدم تو دهن خودم ! نه بقیه !

در واقع  پاداش یا تاوان اشتباهات یا کارهای خوبمو خودم میدادم و میگرفتم ! و توجیه و بهانه و حمله به کسی نبود !

 

خلاصه خدمت هم انتخاب خودم بود .... میدونستم که وقتی کارت رو به دست بیارم ... بعدش برای من خیلی چیزها باز و آزاد میشه ( و واقعا شد ! واقعا واقعا خدا رو شکر که خفت خدمت ! رو رفتم !)

 

*****

 

از بین کوه و کش و چمن ممن و نیزار کوفت زار و اینا میگذشتیم و میرفتیم ... عجب جاده مزخرفی بود ... از سنندج و کردستان به سمت بناب و از اونجا هم تبریز

 

واقعا جاده مزخرفی بود ... تو مسیر با دو سه نفر بیشتر آشنا شده بودم ... به نظر می اومد میشه باهاشون سر کرد !

 

از این طرف میدونستم کارت سبز نهایتا یک هفته زمان میبره برگردن ( در بدترین حالتش! که میگم چطور پیش میاد)

از اینورم 

گفتم ببینم چند نفر کارت سبزی داخل گروه هستند ... کلا روی هم 4 نفر بودیم !!!! از 44 نفر !

 

یک جایی توقف کرد برای نهار و نماز ، اونجا آمار همه دراومد ... خیلی ها با حسرت به ما می نگریستند ... سخت بود ... تبریز اونم تو زمستون !!!

ما نهایتا چند روزه برمیگشتیم ....

 

از نکات جالب این بود ، این همه سهمیه سرباز اومده بود سپاه و کلا دو نفر نماز خوندن ! یکی من و یکی یک پسر دیگه که اونم کارت سبز نداشت !

 

خنده م گرفته بود ... زورمم می اومد .... خیلی از دوستان رو دیده بودم سهمیه سپاه بهشون ندادن که حق شون بود بهشون بدن .... نمازخوان و بسیجی و فعال و ....وحالا یک سری آدم جلوم بودند که اگر نگم آینه دق ... حداقلش اینه که خیلی هاشون اعتقادی نه به نظام اسلامی داشتند نه به خدمت نه به هیچی .... و فقط با پارتی این و اون افتاده بودند سپاه

 

خداییش اونجا بازم حرف معروفی یادم اومد که میگفت ، اگر پارتی هم انداختی ، بنداز، ولی برای آدم درستش

 

بعضیاشون که اصلا وضع شون خیط بود ... که نگم بهتره ! ولی سرگرد .... رفیق شون بود و کارشونو درست کرده بود

این ور اونوقت کلی بسیجی فعال و ... که قانونا حق شون هست ...پشت درب می موندند

البته برام عادی تر شده بود ... از بچگیم تو این بدبختی ها وول میخوردم

 

****

 

اتوبوس دیر وقت به تبریز رسید ... قرار بود 7 اونجا باشیم ولی 8 و 45 دقیقه شب اونجا بود !

میگفتند درب پادگانو بسته باشند باید تا صبح فردا پشت درب وایستیم ... راست و دروغش با گوینده ش !

 

برای ما که مشخص نشد راست بود یا ماست بود ! چشمک

 

رفتیم جلو درب ، یک دژبان تپل با لهجه ترکی گفت بیایید داخل .... 

دقیقا خاطرم نیست چه کارای مزخرفی نمودیم ... فقط میدونم یک شعر براش نوشته بودم ... الان نمیدونم اون شعر تو دفتر شعرم هست یا نه ؟ 

ولی به هرحال

مضمون این بود : مثل گاو بردن مون تو یک گاوداری سرپوشیده ! ( شما بخون سالن بزرگ از این سیلو مانندها)

کلی آدم کچل جمع بود اونجا .... 

نرسیده به خدمت کچل  کرده بودند .... یادم افتاد که من زورم اومده خودم کچل کنم ... گفتم بازم دم خودم گرم !

البته چند دقیقه بعد که گفتند موهای سر هرکی بلند هست بره ارایشگاه پادگان کوتاه بشه و باید حق آرایشگر بدی اونم هفت هزار تومان ، کمی به غلط کردن افتادم ! چشمک

 

اما اون سالن رو هرگز یادم نمیره

 

کلی پسر جوان ... پر انرژی ... مغموم و در هم شکسته ... نگران اینکه چی پیش میاد ...  سرپا ایستاده بودند

 

صندلی هایی چیده بودند شبیه کنکور .... هرکی رو صندلی نشست و یک سری فرم نوشت و البته که ردیف به ردیف داشتند ساک بچه ها رو چک میکردند

 

بعضیا سوتی داده بودند .... گوشی ها رو باید تحویل میدادن اگر اورده بودند هم ( که من اصلا گوشی با خودم نیاوردم  !)

 

اما بعضیا انگار گوشی نیاورده بودند ولی شارژرش رو آورده بودند !

 

همون موقع میدونستم روزی خوراک نوشتن خاطراتم خواهد بود این مطلب!

 

خنده م گرفته بود به اون پسرک بیچاره ... هرچی قسم میخورد گوشی نیاوردم ... تا داخل شورتش هم گشتن که البته اثبات شد نیاورده و فقط یادش رفته شارژر رو از کوله پشتی ش دربیاره !

 

یکی دو نفر مونده بود به من برسه .... بیشتر حواسم به اطراف جمع شده بود ....

یک پسر کلی از تو ساک بزرگش نان و کلوچه و کیک و ...درآورد .... تعجب کردم ... ولی باحال بود ... باحالترش سربازان دژبانی که داشتند میگشتند و میگفتند اینا ممنوع هست ورودش برای شما و ..... ! و میبردن اغلب ! حالا به کدام مقصد که حلال و جایز هست برای ورود ش !! شما بهتر لابد میدونید ! چشمک

 

به خودم اومدم دیدم دژبان تپله که ریش هم داشت و قیافه موجهی داشت گفت حاجی شما راحت باش ... و منو نگشت !

همه کف کردند

ایضا خودم !

 

اما کمی که یادم اومد فهمیدم با دو متر ریش و اون قیافه حزب الهی مشخص هم بود که طرف فکر میکنه با یک روحانی طلبه ، یا بچه پاسداری! طرفه ....

خلاصه به قیافه ما قطعا نمیخورد ولی اینکه نگرده یا احترام بزاره رو واقعا انتظار نداشتم !

 

خودمم کف کرده بودم !

تو کل اون جمعیت فقط من رو نگشتند و البته بعدترش ثابت شد اگر من موندنی بشم تو پادگان قطعا مسئول گروهان میشم خخخخخ ، خیلی هوامو داشتند ....حالا دیگه خواست خدا بود که شکی ندارم ولی قیافه و رفتار و اینا هم تاثیراتی داشت !

 

تو اون جمعیت چندصدنفره روی هم 5 نفر ریش نداشتند و پرابهت ترین شون هم من بودم !

 

خلاصه

بعد پرسیدند کیا کارت سبز دارند ؟ و در این لحظه 40 نفر انسان خوشحال دست کردند بالا من جمله من !!!

 

جدامون کردند و یک سرباز دادن که ما رو مثل گله ببره اینور اونور همون شبانه کارهای کارت سبزرو انجام بدیم

 

مرحله اول رد شد ... رفتیم داخل پادگان

نگاه ناراحت بقیه هنوز تو ذهنم هست ....حس عجیبی داشتم ... ولش

 

****

 

کم کم با سرباز سر صحبت باز کردیم ...90 درصد اوقات بنا بر انتظارم ترکی حرف میزد در پاسخ به فارسی حرف زدن ما !

میدونستم فاشیسم و پان ترکیسم شدید هست ولی خوب دیگه ... تو پادگان سپاهش اینطور باشه ایول داشت !!!

رسما نمیدونستیم چی میگه .... و هربار میدید دست از پا درازتر وایستادیم میگفت شما دیگه کی هستین ؟ دو کلمه آدمیزاد حالیتون نمیشه ؟

و ما مثل عجوج و مجوج همدیگه رو نگاه میکردیم و میگفتیم ما که فارسی بلدیم این ترکی میگه ؟ از کجا بفهمیم آخه ؟

آخرش قاطی کردم ازش ... گفتم آقا دارم مثل آدم فارسی باهات حرف میزنم ...فارسی بلد نیستی برو یکی فارسی بلد هست بیار ترکی گفتناتو ترجمه کنه ... گناه که نکردیم ترکی بلد نیستیم که نیستیم ای باباااااا

 

خلاصه فهمید بچه کرمانشاهیم و قاطی بکنیم باکی نعریم شتک پتک کنیم ! بیخیال شد و نرم شد و فارسی حرف زدنش شروع شد !

 

بردن مون اتاق فرمانده گروهان .... معاونش بود ... اونم ترکی اندر ترکی حرف زدن ... انتظارم داشت که بفهمیم !

حتی فارسی گفتن ش هم لهجه شدید ترکی بود ... اصلا اوضاعی بود

 

واقعا تحمل میکردم ...الان بود یکی میخوابوندم زیر گوش طرف ولی اونجا میدونستم همچین میخوابوندنم که .... ! چشمک 

 

رفتیم برا عکاسی از صورت .... گفتند قبلش موها اصلاح

رفتم اصلاح کردم و 7 هزار سولفیدم .... نوبت من میخواست بشه ... دو بار جانشین گروهان انداخت عقب

برام عجیب بود ...بعدا فهمیدم به سرباز ارایشگر گفته این حاجی هست ! ( یه چیزی بین مشکوک به طلبه و پاسدار و اینا !) موهاشو کمتر کوتاه کن ... اول بقیه رو بزن بعد برا این بزن

 

یه همچین چیزی بعدا سرباز ارایشگره بهم گفت

 

خلاصه من اخرین نفر از اتاق اومدم بیرون ... موهامو کمتر زده بودند ... باز هم ابهت قیافه م بیشتر شده بود

رسما دیگه یک عمامه و... ! کم داشت !

 

هیچی دیگه ... عکس انداختیم( هنوز تو فکر اینم که عکسو بزارم یا نه ؟ ولش فعلا نمیزارم حسش نیست از عکسم عکس بگیرم ! اسکنر نیست)

اتاق عکاسی اصل خنده بود

 

4 تا سرباز وایستاده بودند با سایزهای مختلف

هر کسی می اومد تو ...ورانداز میشد ..لباس یکی شون رو درمیاوردن میکردن تن این عکس بگیره و باز هم در میاوردن میکردن تن سربازه !

 

خخخخخ

 

آخرت خنده بود

من رفتم تو یک پسره خیلی تپل بود گفت خدا این هیکلی هست ...این لباس منو بکنین تن ش ... عکاس گفت بیچاره تو تپلی این هیکلی هست ! ولی عیب نعره لباس نداریم سایزش ...

یک لباس گل و گشاد کردن تن ما و عکس رو انداختن !

 

خلاصه ..... این هم گذشت

 

رفتیم تقریبا 60 درصد کارا رو اوکی کردیم و گفتن 40 درصد مابقی میمونه فردا صبح ! 

الان باید میرفتیم تو اسایشگاه

 

****

 

آسایشگاه که چه عرض کنم .... واویلا بود !

از یک طرف یک عده تو فاز غم و گریه

از یک طرف یک عده تو فاز اثبات برتری شون که تو دوماه بشن ارباب بچه ها !

از یک طرف دعوا....

 

همه چیز بود ... ترجیح دادم  بدون شام و ... همون لحظه بخوابم ... و خوابیدم ....فردا صبح ساعت 4 و نیم صبح برای نمازبیدار باش بود !

اینجا هم بازم یک جورایی تو چشم اومدم ... ملت همه مسیر رو گم کرده بودن برن مسجد ... منم که سر و گوشم جنبیده بود دیشب ش.... تقریبا کل پادگان رو از بر کرده بودم !(چه کنم عشق نظامی گری کشته ما رو ! خخخخ)

بچه ها رو به خط کردم بردم مسجد ... چند تا از فرمانده ها دیده بودند .... 

 

نماز رو که خوندم تو مسجد پادگان و اومدم بیرون یکی شون خفت م کرد نیروها رو همه منظم کن بشین پاشو بده ببر سمت آسایشگاه !

 

به همه اون چندصدنفرم گفت این مسئول شما تا اونجا ( تو ذهنم میگفتم ، تو این پادگان بمونم ، قطعا شاخ میشم !!!)

خلاصه بردم شون پس و بعد بچه های کارت سبزی گفتند بیا بریم بقیه کارها رو بکنیم میگن همین امروز میخوایم بفرستیم تون پس !

 

در حالت اصلی ش باید یک آزمون بگیرند از مباحث کارت سبز ببینند طرف چقدر حالیش هست و اگر خوب نبود بین یک هفته تا 2 هفته آموزش مجدد براش میزارند ولی اینجا انگار به نفع مون بود ! گفتن بچه شهرستانی ها که کارت سبز دارند سریع بیان کاراشونو بکنند

و رفتیم و بقیه روال رو انجام دادیم

 

تحویل لباس و تجهیزات و ... ( که البته به نسبت کسانیکه باید دو ماه آموزش میدیدند تقریبا یک سوم گرفتیم !)

 

ساعت 12 ظهر کارمون تموم شد .... پرونده رو دادند زیر بغل مون گفتند برید سپاه منطقه تون .... نامه معرفی داده بودن بهمون

رسما از 19 بهمن ماه سرباز شدم !

 

******

 

داستان برگشتنم به شهرستان خودش یک خاطره ست ... هم تجربه اموز هم تلخ !

 

اونو جدا میفرستم !

این جمعه تلخ نیز بگذرد !

سلام

 

حتما مذهبی ها شنیدند و میدونند میگن چون صبح جمعه صبح انتظار فرج و ظهور آقا مهدی روحی فداه است و هربار که منتظری زیباست ولی وقتی ظهر میشه و نمیاد دلت تنگ میشه و تلخ میشی و حالت گرفته ست !

 

الان ظهر جمعه ست و من حسابی قاطی م ... دست و دلم به هیچ کاری نمیره.... کتابای بورس م رو نمیخونم ...حوصله نگاه کردن به بازار ارز رو ندارم ... آهنگ گذاشتم و یاد روزهای شاد میخام بشم ولیکن نمیره که نمیره که نمیره ذهنم اون سمتها و فقط ناراحتی هام میاد جلو چشمام رژه میره

 

آهنگ میگه ، قلبم روی تکراره .... قلبم میگه دوستت داره ...( عجب آهنگ مزخرفی ....)

 

همینجوری گذاشتم بخونه ... شاید کمی حال وهوام عوض بشه که انگار شدنی نیست

 

حالا نمیدونم تلخی الانم از اینکه ظهور نشده یا اینکه دیشب ساعت دو از یک تمرین نظامی مسخره برگشتم و تا ده یک ضرب کله کردم خوابیدم ( بله نماز صبح مون قضا شد !!!!) و بدتر عصبانی شدم که خواب موندم یا حالا هرچی نمیدونم

 

به هرحال حالم در این لحظه خیط اندر خیط اندر خیط هست .... عجیبه ... حس تلخ روزهای بازپسین سال 1390 بهم دست داده که خیلی ناراحت بودم و میترسیدم که به برنامه های زندگی م نخواهم رسید .... البته به نظرم یک حس گذرا بیشتر نیست ( یعنی امیدوارم !)

 

چندسالی بود حس و احساسم زیاد تلخ نمیشد و نمیشه و واقعا خیلی بهترم ... خیلی خیلی خیلی بهترم

 

لیکن خوب ... آدم گاهی اوقات و گاهی روزها ، خاطرات بد جلوی چشماش رژه میره ... حال فعلی و مسایل آینده که پیش روش هست هم که بدتر میکنه اوضاع رو ....

 

کسانیکه با تو بودند و باهاشون بودی و کارهاشونو اوکی کردی و رهات کردند ... رفقایی که دم از رفاقت میزدند و بعد اینکه حمالی خودشونو ازت کشیدند ولت کردند رفتند و البته که گاهی با وقاحت تمام دوباره میان یک کار دیگه بهت میسپرن و دم ازرفاقت میزنند و تلاش در خر کردن ت به کار میبرن

 

یاد روزهای افتضاحی می افتم که کار صبح و ظهر و شبم شده بود مصاحبه گرفتن از ملت و تایپ کردن و مقاله نوشتن و مراسم برگزار کردند و .... و اونایی که این همه براشون حمالی کردم امروز حتی یکبار هم منو یاد نمیکنند ... حتی با یک پیامک !

 

البته باور کنید از قدیم اعتقاد داشتم به این مساله : این نیز بگذرد !

 

همین سه ماه پیش بود که تو تلگرام یک پیامی دادن با این مضمون که فرمانده ای بزرگ نزد عارفی میره میگه بهم نصیحتی کن که چه در شادی زیاد چه در غم زیاد منو کمک کنه و باعث نشه موفقیت م نابود بشه( یه همچین کوفتی تقریبا !)

عارف دو تا کاغذ میده میگه سمت چپی رو موقع ناراحتی شدید و سمت راستی رو توی شادی زیاد بخون

 

فرمانده تو نبرد بعدی ش شکست بدی میخوره نیروهاش دهنشون سرویس میشه و خلاصه منهزم ( بابا ایووووول!) میشن و دارند فرار میکنند ، خیلی دلش میکشنه و ناراحته ، یاد حرف عارف می افته

برگه رو باز میکنه ، میخونه میبینه نوشته : این نیز بگذرد ...

 

امیدوار میشه ...میره دوباره نیرو جمع میکنه و اینبار برنده میشه ..... 

 

تو شادی زیاد یاد جمله عارف میافته برگه رو باز میکنه میخونه میبینه نوشته : این نیز بگذرد !

 

آره عزیز ... آره سالار ... این نیز بگذرد !

 

 

این جمعه تلخ نیز بگذرد !

نوشدارو پس از مرگ سهراب

سلام 

 

امام علی علیه السلام میگه تاریخ تکرار میشه ... و باید با مطالعه ازش عبرت گرفت برای حال و آینده !

 

تو بورس هم و در مباحث تکنیکال و چرخه و روند و الگوهای قیمتی شدیدا تابع همین نظریه هستیم که واقعی هست و بدیهی !

 

حالا نوشدارو پس از مرگ سهراب ... که هیچ !

 

کل شاهنامه که هیچ !

 

کل تاریخ تکرار شده تو چهار دهه ای که از انقلاب اسلامی گذشته .... نه فقط انقلاب اسلامی که کل تاریخ ایران !

هربار هم سهراب بوده و رستم .. هر بار هم رستم و اسفندیار و .....

 

چرا ؟

 

نمیدونم ، حتما شنیدید که ؟ جان کری چی گفته ؟ به دکتر لبخند ، به ظریف ... که برای هموطن هاش کلفت بود و برای دشمنان این خاک و میهن ظریف ....؟

 

گفته برای نوه هاتون میتونید تعریف کنید با پیاز داغ که بعله چطوری ظریف رو تسلیم کردید !

 

البته این جزای کسانی است که اشتباه را مرتکب میشن ...

 

ولی اینکه نوشدار پس از مرگ سهراب بخوایم بدیم بهش دیگه خداییش ظلم هست در حق نوشدارو !

 

گلم ، پسر خوبم ... عزیزم ... دختر نازنینم .... اینکه کلی افتخارات ناشی از ما می توانیم و مرگ بر امریکا و استکبار و استعمار و استثمار و امپریالیسم امریکایی رو بکوبی وسط فرق جان کری ....

 

باور کن / فقط کمی التیام میده زخمی که نمک خودی روش پاشیده شد ... همون خودی که برای دشمنان ظریف بود و توی مجلس شورای اسلامی کلفت !

 

زیاد خودتونو اذیت نکنید .... تاریخ نشون میده جزای این قبیل افراد چی هست ....

 

 

آقای کلفت ... دیدی که ؟ حرف امام خامنه درست دراومد نه کلیدساز معروف .... !

 

 

 

 

یا حق

خاطرات سربازی 2 - روز تلخ

بسمه تعالی

 

بعد اینکه یک مراسمی رو تو یک مسجدی اجرا کردم .... فرمانده ناحیه یک لبخند ژکوند زد ... گفت » کارتو اوکی کردم ، افتادی تبریز !

 

منم گفتم ممنونم !

 

برگشتم خونه ، تو فکرم رفتن به هرجا بود .... ولی تبریز ؟؟؟ 

منتظر نامه تعیین محل خدمتی شدم ... ده روز بعد رسید ..... پادگان آموزشی قاضی طباطبایی تبریز 

 

موعد اعزام 18/11/1392 

 

*****

 

کم کم آماده میشدم برم خدمت .... کماکان کارهای واحدی که از صفر تا صد باهاش بودم و تمام کارهاشو انجام داده بودم بدون آنکه حتی قسمتی از حق و حقوقم روبهم بدن ... انجام میدادم .... 

 

حقیقتش سخت بود .... میدونستم تا امروز اگر کاری کردم و بسیجی بودم و تازه منتی هم سر کسی نبود ! از فردا تو بگو خودمم بکشم .... منت میزارند .... و وای که چه اوضاعی بود

 

روز اعزام نزدیک تر میشد ... باید کارهای برگه آموزش تکمیلی که معروف به کارت سبز هست رو اوکی میکردم ...

 این برگه بهت کمک میکنه دو ماه دوره آموزشی نری و البته که دو ماه کسری خدمت هم روی شاخ مبارکش بید !

 

خیلیا مفت این برگه رو به دست آورده بودند و میارند ... ولی خوب من نفر اول دوره تکمیلی شدم ... سر و گوش م که میدونین که ؟ همیشه میخارید ... از بچگیم کارم نظامی گری بود .... و هرجا که بویی از نظامی گری میبود و من بودم ...قطعا تو چشم بودم چون کم نمیاوردم و نمیارم و ان شاءالله نخواهم آورد( اصلا این خضوع و خشوع من سرش به فلک الافلاک رسیده ، یک قیچی بیارین حرس هرس ش کنیم ! چشمک)

 

خلاصه اگر الان کسی تو مخیله ش یک لحظه فکر کرد مفتی برگه سبز گرفتم بهتره بره مغزشو شست و شو با اسید بده ! ( ترجیحا مثل این اخبار روزنامه حوادث هست ؟ اسیدپاشی ؟ اینا ! خخخخ)

 

امضاهای تایید برگه فتوکپی برابر با اصل رو میگرفتم و حرص میخوردم ... سخت بود ... خاطرات تلخی از مکانی داشتم که این برگه رو گرفتم.....  اصلا نمیدونم چطوریاست هرجای سپاه رو میرم خاطره تلخ برا من ثبت شده بیشتر !

 

گردانی که میتونست گردان نمونه ای باشه ... یک گردان بخور و بخواب محض بود ... ولی خوب دیگه بگذریم

تو خاطرات سربازی م اینا رو نمیارم .... یعنی نمیخام بیارم !

 

*****

 

روز اعزام رسیده بود .... صبح زود باید میرفتم فرهنگیان کرمانشاه .... بابام به خیال اینکه همین فرهنگیان خودمون منظور هست ...صبح خیلی آروم و بی دغدغه مشغول صبحانه خوردن تا پاسی از صبح ! بود و بعد هم که راه افتادیم با دنده یک میرفت....

یکهو قاطی کردم .... کمی شکرآب بود اون موقع اوضاع مون بازم سر همین قضایا اعمال حماقت بار جوانی من !

بابام گفت مگر فرهنگیان خودمون نیست؟ گفتم بااااااابااااا فرهنگیان کرمانشاس

 

بابام کلا جا خورد .... ساعت 7 باید اونجا خودمو معرفی میکردم و ما الان 6 و ربع تو شهر خودمون بودیم !

 

فاصله شهر ما و کرمانشاه 60 کیلومتر و در حالت عادی یک ساعت طول میکشه برسی اول شهر ، بقیه آدرس بماند !

 

نفهمیدم چی شد .... ولی 25 دقیقه بعد تو کرمانشاه بودیم .... ( عااااااشقتم بابا !)

 

رفتیم فرهنگیان ...یک خیابان رو پدر اشتباه رفت .... انگار کلا واقعا راست هست که سخت هست برای پدر که پسر رو بفرسته خدمت .... دنده عقب که گرفت سرعت بالا رفت ... شترق خوردیم به یک چیزی ... سطل زباله ...یک قسمت سپر ماشین رفت !

بابا اصلا عین خیالش نبود ...یه جورایی به وضوح میدیدم ریخته به هم .... از صبح

 

گفتم وایسا یک قسمت سپر افتاده بیارم گفت ولش کن .... ساعت داشت 7 میشد !

همینجور که خواست بره باز نزدیک بود اینبار بخوره به یک ماشین دیگه !

 

واسه اینکه متوجه عمق قضیه بشید ... بابا من یادم نمیاد تو این سه دهه عمر ( هنوز 4 سال مونده کامل بشه سه دهه !) تصادفی ازش دیده باشم .... تو سریعترین سرعت ها ، توخطرناکترین موقعیت ها ... ندیده بودم

 

واقعا میتونم بگم در خودم شکستم ... واضح بود ... لحظات سختی بود ... هم خودم باید راهی، راهی میشدم که تلخ بود هم پدرم هم که شاید شبیه ترین کل اعضای خانواده به پدرم بودم ...ناراحت بود و تمرکزی که همیشه داشت رو نمیدیدم ازش ....

 

واقعا افتضاح بود افتضاح

 

به زور رسیدیم محل اعزام

 

کلی زن و مرد جمع شده بودند .... مادر و پدرها بچه هاشونو بدرقه میکردند .... و من فقط پدرم برام در این دنیا باقی مانده بود

 

تلخ بود تلخ بود تلخ بود

 

خداحافظی با پدرم شاید اولین وآخرین باری بود که اونطور سرد و سخت بود برام ... شاید واقعا اون لحظه دوست نداشتم از پدرم جدا بشم ....

یاد دوران اول دبستان افتاده بودم .... از خانواده جدا میشدی برای راهی دیگر ؟؟؟؟

 

محض شوخی و خنده با خودم هم که بود گفتم دیوانه تو که میری دو سه روزه نهایتا برمیگردی باز پیش اینا ول کن بابا ، فیلم هندی بازی درنیار.... تو که این همه ماموریت میرفتی بدتراز اینا ... این چه اوسکول بازی هست درمیاری

 

از پدر خداحافظی کردم...برگه رو دادم دژبان ...راهم داد داخل .... وارد حیات نظام وظیفه که شدیم ... کلی پسر دیدم ... اغلب کچل کرده بودند

و من به هزاران دلیل کچل نکرده بودم

 

من که همیشه هرماه دوست داشتم کچل کنم( از سال 1391 که برگشت کردم به دنیا !) اما زورم می اومد با دستان خودم ، خودمو کچل کنم ..... حالا اوضاع فرق کرده بود

 

قرار بود برم به یک خفت ... خفتی که نام مقدس ش رو از یکی از  نامقدس ترین اشخاص ایران رضامیرپنچ گرفته بود... خدمت مقدس ! سربازی

 

نمیخاستم تن به اسارت و ذلت بدم .... گفتم از هر راهی برای مقابله با این تقدس کثیف استفاده میکنم

پس چرا خودمو کچل کنم؟؟؟

 

تو صف وایستاده بودم .... یاد روزهای رزمایش و رژه بودم ...زمانی کنار صف و مسئول و امروز یک سرباز مفلوک !

 

اسم ها رو میخوندن .... جمعی شدیم از تبریزی ها 

 

اتوبوس آماده بود ....

اومدیم بیرون .... یادم نیست که پدرم بود یا نه .... خیلی تلخ بود .... تو فکرم همه جا بودم الا اون مکان لعنتی

 

مادرها گریه میکردند و پدرها هم گاه گاهی بغض شون میشکست

 

بچه شون میخواست بره مرد بشه !( اره ارواح عمه اون فلان فلان شده ای که این چیزشعرها رو تحویل ملت میده !)

با خودم میگفتم والا بالله ما که مرد بودیم و هستیم ! از مردانگی نندازنمون تو خدمت صلوات 1 ( شکلک خنده ترکیدنی !)

 

سوار اتوبوس شده بودیم ... اتوبوس راه افتاد ....

 

تو جاده کم کم داشت از شهر کرمانشاه دور میشد .... همه اتوبوس ساکت بود ... کسی نای حرف زدن نداشت و من بدتر از همه در خودم فرو رفته بودم .... 

 

به این فکر میکردم که از بچگی به چی فکر میکردم و چی شد ؟ و به کجا میروم ؟

 

از یک طرف خوشحال بودم که آخرین مانع و سد مهیب زندگی م رو دارم نابود میکنم و از سویی در سوگ اعزام به خفت سربازی که ناجوانمردانه تحمیل شده بود ... میسوختم !

 

یاد شعر حبیب بودم .... من مرد تنهای شبم ....

 

تنهای تنها ...بدون اونایی که دوست شون داشتم ... بدون اونایی که دوست شون داشتم و رهایم کرده بودند ... بدون اونایی که دوست شون داشتم و رهایشان کرده بودم .... بدون اونایی که .... بدون اونایی که .... بدون اونایی که ..... و این  چرخه تا ابد میرود .... ، داشتم بدون اونایی که ...... به سمت تبریز میرفتم

 

سخت بود سخت ...

 

 

خاطرات سربازی 1 - اوضاع قرمز میشه !

بسم رب الشهدا و الصدیقین و المجاهدین

 

الان که دارم این متنو مینویسم خبرها پشت خبرها از خان طومان سوریه میاد ... مکانی که طی عملیات های نصر یک و دو از مجموعه عملیات های محرم ، در سال 1394 توسط جمعی از خادمین حریم آل الله و مدافعین حرم پاکسازی شد ، با خونهای بسیاری پاکسازی شد .... و امروز خبرهای موثق حکایت دارد که با خونهای بسیاری هم توسط نیروهای متحد تکفیری جیش الفتح ( شامل ده ها گروه و تیپ و ...) به خصوص نیروهای زبده جبهه النصره ، از متحدین سوریه بازپس گرفته شده یا داره میشه 

و البته که خبر پاتک و درگیری ها کماکان ادامه داره

......

 

فکر کردین راجع به این مساله مینویسم ؟ نه بابا ، من بعد از مدتها تعمق و تامل متوجه شدم ، کنار کشیدن بهتر از اینه که وسط مهلکه باشی و بشی شهید موحد دانش و شهید بهمنی که گفتند این نیروها اومدن بجنگند ، بکشند و کشته بشن تا پیروزی حاصل بشه لیکن با این مدیریت جنگی شما ، همه شون کشته میشن و پیروزی که هیج ، جام زهر رو میدین خورد امام 

و البته که موحد دانش ها شهید شدند و .... کسی هم به حرفشون گوش نداد

 

نتیجه اخلاقی .... ذکر خیری بود برای مدافعان حرمی که گاه قربانی هستند و گاه عباس وار گرد حرم میگردند .... بماند

حرفها دارم ولی نمیزنم .... حوصله دادگاه رفتن هم ندارم ! 

 

******

 

میخام خاطراتی از دوران خدمت سربازی م رو بگم .... قدیما وقتی بچه تر بودم دوست داشتم خاطرات سربازی بقیه رو بخونم .... ببینم چطوریه .... بعدا که سرباز شدم هم به دلیل نوع کارم و محل کارم ... نتونستم خیلی چیزا رو اونطور که باید و شاید بگم به حدی که حتی خانواده م فکر میکنند که من تو اوج نعمت و رفاه و آسایش بودم ....

 

با من باشید با خاطرات تلخ و شاید گاه شیرین سربازی من 

 

******

فهمیدم که خبری از اعزام نیست....خیلی دنبالش بودم ولی گفتند دستور دادن بسیجیا رو نفرستند بعد قضیه (....) و البته از این ور هم قضیه جذب م تو (....) به دلایلی منتفی میشه 

با برنامه های قبلی م به این نتیجه رسیده بودم که وقت ، وقته خدمت سربازی هست

اگر از شر اسارت و خفت و بندگی به صورت اجباری توسط قانونی که توسط یکی از نامقدس ترین شخصیت های تاریخ ایران به نام رضاخان و البته که خدمت مقدس اجباری ! نوشته شده راحت بشم .... میتونم افق های زندگی م رو بهتر ترسیم کنم

 

تصمیمم قطغی هست و یاد گرفتم از چند سال قبلش که باید خودم تصمیم بگیرم و خودم تاوان تصمیماتمو بدم نه اینکه دیگری برا من تصمیم بگیره و دیگری رو سرزنش کنم !

رفتم کارای خفت ( زین پس میگم خفت نه خدمت چون واقعا خفت هست !) رو انجام بدم فهمیدم اینجا هم بنگاه زدند پول دربیارن

خاوری درآورد در رفت ! اینا درمیارن شکم گنده میکنند ....

خلاصه کل کارای  برگه اعزام خفت ، 100 هزارتومانی آب خورد ( حسابش نکردم ، معمولا حساب نمیکنم !)

 

گفتند کی میخوای بری گفتم بزن اولین نوبت اعزام

شد دو ماه بعدش !

تو این دوماه خیلی مسایل رخ داد که حس و حال بیانش نیست ....

 

خلاصه کلیت ماجرا این بود که عرض میکنم خدمت شما

 

من تو یک واحدی  مسئول بودم ...آچار فرانسه واحدهای دیگه م بودم ...یه جورایی

خلاصه هزار تا کار میکردیم قبل خفت

قرار شد بیام همون محل واحد خودم مسئول بشم ... گفتیم اوکی

افتادیم دنبال کارای گرفتن برگه برای واحد خاص که طبعا اول باید وارد سازمان خاص میشدیم ! سازمانی که لباس سبزش خیلی مقدس بود برای ما .... 

مدتها تو کف این بودم چرا توفیق پوشیدن این لباس به صورت رسمی از ما سلب میشه و سلب ش کردند ...بعدا دیدم از نعمات الهی بوده

 

خلاصه اینکه بازی ما شروع شد

بدجور هم شروع شد

فرمانده ناحیه جلوی خودم زنگ زد به فرمانده انسانی که فلانی بسیجی دل سوخته ست و اگر جذب ش نکنیم برا خفت فردا مسخره ش میکنند( منو مسخره میکنند ؟ واقعا؟)

تو دلم گفتم خدا رحم کنه ... این همون فرمانده ای هست که تا دیروز دولاراست میشد جلوم ...بشم نیروش اول نفر نکنه همین ما رو ترتیب بده ؟ ( که البته مثل همیشه درست  حس کردم !)

 

خلاصه رفتیم و گواهی معرفی به یگان خدمت اولیه رو رد کردیم ....

و این قبل اعزام بود !

یعنی چی ؟ یعنی تازه از نظام وظیفه کد رو زدند برای سپاه ! اونم با منت های عجیب غریب و فراوان

لازم به تذکره ست که هیچ گونه اصراری برای جذب نکردم و خونه یکماه تمام نشستم و فرمانده ناحیه خودش پیام داد امروز بیا ناحیه کارت دارم ....دقیقا ده روز قبل اینکه محل یگان و ...مشخص بشه !

نه به خانواده م و پدرم و نه دوستانم در دیگر ارگان ها و ....هیچی نگفتم و برام مهم نبود کجا و کدام ارگان می افتم

 

این قضیه زنگ زدن جلو من هم به فرمانده انسانی دقیقا همون روزی که پیامک زد پیش اومد

بهم گفته بودند فلانی گفتند دیپلمه کمتر مدنظر هست الان باید لیسانسه باشند ... منم گفتم والا من به خدا دست خودم باشه میگم بندازینم ارتش تکاوری .... لذتشو میبرم

 

رفتم خونه نشستم تا خودشون پیگیر شده بودند

تصورش کنید که اینا مدعی ن سیستم رایانه ای فلان میکند و بهمان میکند

همینجا با قاطعیت میگم خیر اینطور نیست

یا مثلا میگن تا یکماه قبلش میشه جا رو عوض کرد

بازم با قاطعیت میگم خیر ، خود من ده روز مونده به اعزام کد محل خدمتمو عوض کردند حضرات

و یک دوست دیگه هم پیدا کردم بعدا که 45 روز تو ارتش خدمت هم میکنه و بعد پارتی پیدا میکنه میگن کد رو اشتباهی زدیم و آورده بودندش برق پادگان .... پسر سرهنگ بود خخخخ

وخلاصه  اینطوری شد که فهمیدم باید برم یک پادگان به نام شهید قاضی طباطبایی تبریز ! چون حضرات کد محل رو ده روز قبل از ارسال نامه اول یگان خدمتی عوض کردند .... 

 

 در این حد من بی خیال قضیه بودم ... زده بودم اونور قضیه ... گفتم گور پدرش ...هرچی میشه بشه ...

بقیه ش قسمت بعد !

 

یا حق

شب است و تاریک است و آتش است و خون !

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

تصمیم گرفتم که حالا ، براساس تصمیم برخی ها ، از شهدای سپاه به خصوص تکاوران و به خصوص یگان ویژه صابرین گفته نمیشه و نمیگن که بسیجی ها و سپاهی ها از ابتدای شروع فتنه آخرالزمانی شامات دمشق این دار مکافات الهی ... چه حسینی جنگیدن ها و زینبی استقامت کردن هایی نمودند ، من بگم !

 

میدونی ، جان خیلی عزیز هست

 

خیلی

 

یعنی شاید آدم مثل سلامت جسمانی تا وقتیکه به بیماری و آسیب تبدیل نشده قدرشو نمیدونسته ولی برای جان همیشه ارزش قائل بوده و هست !

نمونه بارز ارزش جان رو میتونید توی دیه افراد هم ببینید !

نتیجتا اینکه جان خیلی عزیز هست ، خیلی !

 

حالا تصور کن توی یک خیابون با کلی چاله و چوله و تپه های دست ساز و خونه های ویران شده و ستون ها و شیشه ها و درب و پنجره های پهن شده تو خیابونی

مگس تو خیابون پر نمیزنه ، آدم که هیچی

اما یهو وزش باد سبب میشه یک درب خونه که مدتهاست روغن نخورده لولاهاش چون صاحب خونه رو جلوی زن و بچه ش سر بریدن و مادر و دختر رو به کنیزی بردن .... به جیر جیر می افته

نفس تو سینه حبس هست .... عرق از روی پیشونی ت که کلاهخود سنگینش میکنه میریزه ... خط تیر دید سلاح ت رو میخوای ببینی ولی اسیر عرق و استرس و گرمای هوا و سنگینی لباس و تجهیزاتت هستی

گفتند رو منطقه هم خط تیر تک تیرانداز هست هم آتش خمپاره و بدتر از همه  احتمال کار گذاشته شدن متر به متر ، تی ان تی !

 

آره و تو باید این خیابون لعنتی رو بری تا بتونی به جایی برسی که بتونی پاکسازی نهایی رو شروع کنی

 

مگر این خیابون لعنتی تموم میشه ؟ 

حواست هست تکنیک های قدیمی شون تو رو به کشتن نده

قبلا ها روی هر تیر برقی یک کفش با بند آویزون بود مثل همین ایران خودمون .... فکر میکردی مثل ایران خودمونه .... قبلاها برای مردم سوریه هم همین نمادها بود ....

ولی از کجا میدونستی وسط تختی کفش دوربین وایرلس مداربسته کار گذاشتن و میبینند تو داری به کجای خیابون میرسی و دستور انفجار بمب با یک ریموت تو کسری از ثانیه تو رو تبدیل به هیچ میکنه !

 

داری راه میری، روی زمین باز هم کفش میبینی .... قبلا ها تو کفش های روی زمین که تو فکر میکردی هنگام فرار مردم غیرنظامی افتاده هم ، دوربین بود و تو نمیدونستی مگر به قیمت شهادت چند تا از دوستانت ... 

 

هر سوراخی رو در عین اینکه با احتیاط میبینی ولی ترس و لرز هم هست .... ذات انسان استرس باید داشته باشه ، یک مقدار استرس لازمه برای عکس العمل صحیح در وقت نیاز ! 

 

اما بعضی وقتا دست خودت نیست ... استرس داره غلبه کامل میکنه و میشه ترس .... ترس از اینکه یک پسر رشید با قد 190 سانتی متر داره از کنار یک دیوار 210 سانتی متری رد میشه و یهو میگه آخ پام و بعد سکوت

میمونی توش که خدا چی شد ؟ پس چرا صداش نمیاد ؟

و بعد یک سوراخ ریز نزدیک کف زمین تو ارتفاع 25 سانتی متری میبینی

با صدا خفه کن یک شلیک به پا ... خوردن به زمین و با سوراخ 25 سانتی بعدی سه شلیک به سر و بدن

 

والسلام

 

و تو باید از نوک زمین تا فرق آسمون رو بری جلو .... باید بری جلو .... به عشق حیدر باید بری جلو ... به عشق حسین به ناحق سر بر نیزه ش باید بری جلو .... برای شرمنده عباس نشدن باید بری جلو ...

 

این خیابون لعنتی چرا انتهاش نمیاد .... لعنتی تموم بشو 

گفته بودن با تیم و گروه عمل کنید ، هرچی کمتر باشید به نفع تر خودتونه .... اما لامصب مگس هم باشی تو این معرکه .... خرمگس معرکه گیرت میاره

صدای تکبیر میاد... هیچ کی جلوت نیست .... از کجا میاد ؟ صدای انفجاری بزرگ کنار دست ت حس میکنی....دیوار آوار میشه روت ....

 

 

پایان !

 

*****

 

به همین راحتی

 

طرف میدونه نمیتونه از روبرو بیاد ، راهکارهاش همه بسته شده .... دست ش خالی میشه ... خودشو میکوبه به دیوار کناری که آوار بشه رو سرت و جان ت رو از تو بستاند !

 

حالا دیگه بماند خیلی جاها اونقد قدرت آتش دارند که حتی جرات نمیکنی وارد خیابون بشی ... جه برسه پیشروی وسط خیابون ...

 

اینا رو گفتم تا بگم .... از سال 90 به اینور .... خیلیا تو سوریه از جون مایه گذاشتند .... صدا و سیما هی نگفت و نگفت و نگفت

 

محرم که شد و حاج حسین همدانی پر که کشید .... حاج قاسم گفت نیروها برپا ...  حرکت

کلی نیرو بسیجی و سپاهی رفتند شامات پر فتن

به عشق  دفاع از این حریم 

اسمشونو گذاشتند مدافعان حرم حریم آله الله

 

بازم کسی نگفت ازشون ... 

آخرش نمیدونم کدام پدر صلواتی عکس دو سه تا شهید 18 ساله و ... بسیجی فاتحین رو نشون شون داد اومدن برنامه ساختند ...

شبکه افق یکسره ملازمان حرم میزاره ...البته خداییش بیشترین کارها رو تو این زمینه از قدیم همین شبکه افق میکرد

 

به هرحال ....

 

برام جالب بود  از بعد شهادت برادران ارتشی مون ، کلی مستند و فیلم و خبر هر روزه مخابره میشه از کلاه سبزهای ارتش ....

 

بازم خوبه ، خوش به حال شون

البته خوش به حال شهیدان گمنام یگان کلاه سبز سپاه .... خوشم میاد همه تون فاطمه الزهرایی هستین 

 

نه کسی بگه بودین

نه کسی بگه رفتین

نه کسی بگه شهیدین

هیچ

هیچ

هیچ

 

از اتاق بچه های بالا میگن ، دیگه نگو بس هست .... شر میشه !

 

روز خوش

چطوریاست نمیدونم !

سلامی به درازای بازی دراز 

 

جالبه ، یه زمانی انسان شهوت نوشتن داره ، زمانی شهوت  حرف زدن ، زمانی .... زمانی ....

فکر کنم الان زمان شهوت فرو بردن بغض و غیض و ناراحتی هست

اونقد شهوت ش زیاد بود که فکر شهوت نوشتن رو از انسان به دور میکرد !

 

سلام دوستان

 

خیلی ها از دستم ناامید شدن .... خیلی ها ...

خوب دیگه آدم وقتی سرش مشغول رسیدن به اهدافش بشه میشه همین ... از این ور هم کلی مسایل بغض آور و نفرت آور که اگر بخوای حرف بزنی باید بری شورای عالی امنیت که چرا حرف زدی

الحمدلله حرفها رو رهبر میزنند ما فقط باید سرمونو بالا پایین ببریم که نکنه برادرانی که دستور دادن حتی مجلس هم حق حرف زدن نداره چه برسه به مردم عادی ... نیان کت بسته ببرندمون بگن فرجام برجام رو چرا نقد میکنی !

 

به هرحال....

 

سرم شلوغه خدایش

خیلی کارها کردم تو این یکسال و به خصوص بعد اربعین حسینی واقعا خیلی روال برنامه زندگی م مشخص تر شده

قید یه چیزا رو زدم قید یک چیزای هم میخام بزنم به زودی .... البته احتمالا !

 

ولی به خیلی کارها هم رسیدم و الحمدلله تموم شدند

اگر از حال من میپرسید که چکاره ام ؟ باید بگم همه کاره و هیچ کاره

بیشتر تو بورس و طب سنتی اسلامی ایرانی میلولم و کمی هم به دغدغه های بسیجی م فکر میکنم ....

ولی ....

 

هنوز خوشی نزده زیر دلم

میخام یکسری کارها انجام بدم خوشی بزنه زیر دلم

والا !

چه کاری هست ؟ که یک عمر بدبختی و بیچارگی بزنه زیر دلمون

چی میشه خوشی بزنه زیر دلم ما ایرانی ها .... هععععععی

 

خلاصه چطوریاست نمی نویسم نمیدونم

 

خیلی زور نمیزنم بنویسم ! که بیام بگم زور میزنم بیاد بنویسم ولی نمیاد !

نه

اصلا تو فازش نیستم

 

یه جا خوندم ملت از فاز وبلاگ نویسی هم اومدن بیرون و الان اینستاگرام هست و فلان و بهمان

 

ولی واسه من نوشتن همون نوشتن دراز و بلند و درد دل و بیان حرفای همیشگی م هست .... نه اینستابازی و فیس بازی و تلگرام بازی و ....

 

از دست بعضی ها دلخورم از دست بعضی ها شاکی م از دست بعضیا انفجاری م

جالبه از دست کسی ممنون نیستم ! همچین زیاد ...!

 

به هرحال

 

موفق باشید و موید

 

رژه ارتش داره پخش میشه

 

کی میدونه تا آخر امسال چی میشه

شاید دیگه رژه ای نباشه به این صورت ....

 

یا حق

آخ خ خ امان از ظریفی مغز و دل تان

سلام

حالا که چندسالی میگذره از اقداماتی که در فضای مجازی برای نهادی که عاشقانه دوست ش دارم ، باید اعتراف کنم که خیلی حرفها  زدم که واقعا نگرانم برای روزی که نخواهم بود در این دنیا ، کسی نداند من گفتم !

اما چه کنیم که نمیتوان بیان نمود ... حالا حالاها

فکر فردایی رو میکنم که بگن اون روزهایی که یکی که فکر میکرد خیلی کلفت هست ولی یک موجود ظریف و بی چیز بود و هست و خواهد بود ، من ادیبی که خیلی ادعام می اومد چرا چیزی نگفتم و چیزی ننوشتم ... درحالیکه نوشتم ... خوب هم نوشتم 

جالبیش اینه که وقتی متن های اون وقتام رو میخونم میبینم خیلی از حرفام الان درست دراومدند .... اما تلخی وقایعی که امروز درست دراومدن اینقد زیاده که تازه میفهمم ای کاش به جای اینکه دست به قلم میبردم و می نوشتم از قدرت لایزالی که عنایت الهی بود استفاده میکردم و لبخندزنان به دشمن صهیونیستی و اعتمادکنندگان به امریکا را از روی صفحه هستی به نیستی میکشاندم ...

اما چه کنیم که به فرموده امام علی علیه السلام ....  ما تابع اسلام هستیم وگرنه معاویه ها و عمروعاص ها هیچ نبودند و نیستند

 

لعنت خدا به معاویه و اعوان و انصارش به خصوص در حال حاضر و به خصوص پیروانش در جمهوری اسلامی 

 

جان کری که خودشو خراب کرده از شدت خشم دیدن ذلت و خواری که به سربازانشان دادیم در آخرین لحظاتی که مانده بود امضایی پای فروخته شدن و به تاراج رفتن جمهوری اسلامی در برجام شان ، زده شود ، با چهره ای گرفته و لحنی عجیب در پاسخ گفت:

 

من .. هه..! من واقعا خشمگین شدم. از انتشار این فیلم خیلی ناامید و خشمگین شدم. البته ارتش ایران و سپاه پاسداران این فیلم را منتشر کردند؛ نه دولت یا وزارت خارجه ایران.

 

ملوانان ما متاسفانه به طور غیر ارادی و اشتباهاً وارد آب های ایران شدند... ولی ما با تماس های سریع توانستیم آنها را در زمانی کوتاه آزاد کنیم... اگر این اتفاق چند سال پیش رخ می داد ما اصلا نمی دانستیم که با چه کسی تماس بگیریم! شاید مجبور می شدیم (برای ارتباط با ایرانی ها) با سوئیس یا انگلیس تماس بگیریم؛ اما حالا می توانیم مستقیما با خود ایران تماس برقرار کنیم!..

 

 

و خدایا ننگ آسمانی ت باد بر این مخلوقین تا ابد پیشانی سیاه و کثیف ت که بر دشمن لبخند زدند و بر هموطن خشم و داد و قیل و قال تا اثبات کنند امریکایی پرست تر از شاه هستند

 

حالم قطعا در هنگام نوشتن این مطالب خوب نیست ... به راستی دارم فکر میکنم .... اگر یک سرباز صهیونیست ، اگر یک سرباز امریکایی و اگر یک انقلاب فروش روبرویم باشد .... سمت سلاحم به کدام یک است ؟

 

آری پاسخ را یافتم

 

منافقین بدتر از کفار هستند

 

قطعا حاضرم تیر از سربازان امریکایی و صهیونیست بخورم ولی داغ دلم را بر قلب کثیف منافقین وطن فروش انقلاب فروش بگذارم .... لعنت بر شما 

 

هرچند شما با کارهایتان آخرالزمان را رقم زدید و از شما سپاسگزاریم همانگونه که در تاریخ از صدر اسلام تاکنون برخی افراد با اعمال شان تاریخ را رقم زدند و نقش منفی را گرفتند تا دیگری مثبت باشد !

شما نیز با کارتان ایران اسلامی را به سمتی بردید که مجبور شویم برخلاف رویه  حکومت مبنی بر عدم ایجاد درگیری نظامی ، مجبور به مقابله نظامی شویم ....

شمایی که در فرودگاه جده تان به فرزندتان تجاوز میکنند و سلام و درود میفرستید بر آنان

شمایی که در منا 500 سردار و دیپلمات و مرد و زن ایرانی را شهید میکنند .... و حتی از نیویورک بازنمی گردید ...

 

بدانید ما تابع محض سیدعلی حسینی خامنه ای هستیم

 

به کوری چشمان تان ، در هرکجا که عزم سیدعلی باشد حضور پیدا خواهیم کرد ...

از خدای خودتان که نمی شناسمش کیست ؟ بخواهید که آن نشود که ما فکر میکنیم که اینبار دیگر رحم و عطوفت اسلامی در کار نیست .... و  انتقام نابودی ایران را از شما قبل از نابود شدن مان خواهیم گرفت

 

پس نوشت : صدردصد برای ظهور آقا امام زمان عجل الله خواسته و ناخواسته باید این مسایل پیش می آمد و می دانستیم در ایران آخرالزمان قطعا وقایعی رخ خواهد داد که سیدخراسانی از خراسان قیام میکند .... همانطور که در یمن سید یمانی 

 

یا حق

 

 

بمب ساعتی

به نام خدای صبر

 

از چند سال پیش که مدام در پی رسیدن به رویای ناتمام خویش بودم ، دوستی داشتم و دارم و ان شاءالله خواهم داشت که از آینده میگفت ، از آینده ای که من نیز تا حدودی با آن آشنا بودم ولی نه با عمق و ریزبینی ایشان ...

هربار که ناراحت میشدم چرا فرصت ها از دستم می رود ... از آینده ای میگفت که بهتر است من در آن سهم داشته باشم ....

از آینده ای که قرار است در همین ایران رقم بخورد و نه در کشوری دیگر ... تا که شاید در آن روز به رویای ناتمام خویش برسم و برسد و برسیم ....

به یاد شهید تهرانی مقدم ها می افتادم و می افتم .... وقتیکه زمان عروج شان می رسد میگویند دیگر در زمین کاری نداریم وظایف مان را انجام  داده ایم و وقت رفتن است ( نقل به مضمون)

تو گویی هنوز وظایفی بر گرده ما بود و هست که نباید به آرزوی خویش برسیم ....

مدتی قبل ... شاید 10 ماه قبل این دوست باز هم مکررا و واضح گفتند که منتظر وقایعی در ایران باش ... و کم از رفتن بگو ...

آن موقع واضح از برخی مسایل سخن میگفت که حتی باوش هم سخت است که جمله به جمله آنها یا رخ داده یا در حال رخ دادن است ....

این چه اوضاعی است که رقم میخورد نمیدانم ... عده ای خون خویش را چند دهه است فدای این انقلاب نموده اند و می نمایند و عده ای دیگر به اسم همین خون های انقلابی تیشه به ریشه این انقلاب میزنند

 

چه باید گفت ؟ نمیدانم

بمب ساعتی که در ایران طی این مدت داشت و کاشت شده نزدیک به برداشت است .... دیشب فیوز انفجار اتوماتیکش فعال شد .... برجام را میگویم ...

اوضاع بسیار عجیب و بدی در حال شکل گرفتن است

آقای لبخند برای دشمنان و  اخم برای ایرانیان دست در دست وزیر جان جان عزیزش ... مشغول انجام معاهدات پشت پرده مختلفی است .... معاهداتی که تک به تک آنها به مرور رونمایی میشود و سرانجام بمب ساعتی را منفجر میکند

به زودی خبرهای بسیاری در راه است .... خبرهایی که حتی رهبر کشور را مجاب میکند به دوستان و انقلابیون و حزب اللهی ها پشت سر هم و مداوم بگوید آماده باشید آماده باشید .... آماده ی چه ؟ باید گفت الله اعلم ؟

نه نه ، نباید گفت الله اعلم که خدا نشانه های بسیار و آشکاری را روی زمین قرار داده البته که برای متفکران و کسانیکه تدبر میکنند !

آری ، چون فتنه 88 بسیاری از ما هستند که ناگاه سر برمی آوریم و میگوییم که وای چه شد ؟ چرا اینطور شد ؟

بی خبر از همه جا ، در دام این و آن می افتند .... غافل از اینکه باید قبل از وقوع واقعه ای بزرگ ، قبل از طوفان نشانه های طوفان را دریافت ....

 

طوفانی سهمگین نزدیک است .... به سان بمب ساعتی ....مواظب باشید .... همین !

 

یا حق

دیپلماسی اسلامی ایرانی

بسم رب الشهدا و الصدیقین و المجاهدین

 

رفته بودیم شبکه افق پیش رفقا ، یک مستندی رو دارند درست میکنند ، مام نظاره گر بودیم به عنوان تماشاچی و البته گاهی هم مناظره چی !

بحث ها راجع به واقعه عربستان بود و قضایایی که پیش اومده

اصلا فعلا نمیخام وارد بحث ش بشم که اونجا حرفهایی زدیم و زده شد ....

الان میخام راجع به مساله ای مهمتر بگم ، مساله ای که از کل هست به جز

 

مشکل ما ایرانی ها از بعد سلطه فرهنگی استثمار و استعمار بر کشور ما به خصوص از زمان دولت لعنتی قاجار ( که پایه نابودی فرهنگ و سنت اصیل ایرانی بود ) شروع شد.

مشکل اینجا بود که ما از فرهنگ اصیل و غنی خودمون دور شدیم و دست به دامان فرهنگی خارجی و فرنگی شدیم که توسط عده ای از علاقمندان به تحصیل علوم روز ( که به دلایل مختلف سالها و دهه ها بود در ایران رو به زوال رفته بود ) با تحصیل علم در خارج وارد ایران شد.

تفکری خطرناک و بسیار عجیب ، که حتی باید آفتابه های ما را نیز یا فرنگی بسازند یا از فرنگ وارد کنند ... که ما توان تولید حتی آفتابه نیز نداریم !( بحث ش طولانی هست در تاریخ )

خیلی جالب تر ماجرا اینجا بود که از قبل تا بعد رنسانس این فرنگی ها بودند که فرهنگ و علم ناب اسلامی ایرانی را به تاراج بردند و از همان علمی قطره قطره به  مغز فرنگ رفته های ایرانی چکاندند که لیوان لیوان از آن را خود سر چشیده بودند و به ما همان قطره های گاها تلخ و باطل ! را میدادند به اسم علم !

مشکل از آنجا شروع شد

آری از وقتیکه ما یادمان رفت  غرب هرچه که دارد از علم ایرانی اسلامی ماست و هرچه را که ما از دست داده ایم نمیتوانیم از فرنگ وارد کنیم ، چرا که در همین کشور خودمان موجود بود ولی به  غرب بخشیده شد و حال غرب ادعای فرنگستان هوشمند و برتر از توحش خاورمیانه را دارد !

 

جمله زمان و مکان به درستی که درست است !

متاسفانه در زمانی بد در مکانی بد ، طلاب علم ما به فرنگستان رفتند ...  زمانیکه در کشور ما علم رو به زوال رفته بود به خاطر ده ها عامل خارجی و داخلی ( از ضعف حکومتی تا  جنگ های پی در پی و البته که قحطی ها و خشکسالی ها که توان را از کشور ربوده بود و قرن هاست که ما مشکلات حاد کشاورزی و درنتیجه اقتصادی داریم ، عاملی که قرن ها باعث متملول بودن ایرانی ها بود حال رفته بود ، تا زمانیکه نفت پیدا شد ...)

طلاب علم روز که باید از بوعلی سیناها یاد میگرفتند حال به فرنگی میروند که فرنگی ها خود شاگردان محقر درگاه علم بوعلی سینا بودند و هستند .... شاگردانی به مراتب ابله و مادون تر از  فهم و درک ایرانی و مسلمان ... ولی عبرت گرفته از تاریخ تمدن !!!!! قرون وسطایشان .... 

حال آنان یکه تاز میدان هستند و ما عقب ماندگان این میدان ....

 

علم در ایران ، همان هم که مانده بود رفته بود .... حجامت ؟ زالودرمانی ؟ طب سنتی ؟ طب ایرانی ؟ طب اسلامی ؟ مصداق توحش قرار گرفت !

توحشی که فرنگی ها با همان ها آدم شده بودند ! با کتابهای همان هایی که حجامت را  درمان بسیاری بیماری ها میدانستند و البته که در فلسفه و علم و نجوم نیز طبیعتا به دلیل خاصیت حکمت و حکیم بودن تبحر بسیار داشتند ( طبق قانونی نانوشته ، کسانیکه لقب حکیم میگرفتند باید در بیش از ده علم بسیار به روز و قدرتمند صاحب نظر و آگاه میشدند شامل نجوم ، حدیث و فقه و فلسفه و ....)

 

آری

 

به راستی که آنان هرچند ابله بودند و هستند ولی به راستی که زرنگی کردند ( اگر نگوییم که که رذالت به خرج دادند و نامردی کردند)

علم را از ما ربایش کردند و منابع باقی مانده علمی ما را به تاراج بردند و نهایتا آن علم را از ما گرفتند و چیزی دیگر به خورد ما دادند ....

چه حقه کثیف و زشتی 

اما کارا بود و مفید

تا سالهای سال کماکان ما زیر ضربات سهمگین علم به تاراج رفته مان هستیم که قطره ای از اقیانوس آنرا در فرنگ به ما یاد میدهند و پز تمدن میدهند !!!

*****

 

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که :

 

متاسفانه در تمامی ارکان این کشور مسلمان و البته که پارسی و ایرانی نفوذ فرنگی ها و به فرنگ رفته ها را میبینیم

متاسفانه هرچه هم که به خصوص رهبران مقتدر مسلمان ایرانی تاکید داشتند و دارند از دوری گزیدن از علم فرنگی و رجوع به علم ایرانی اسلامی باز هم افرادی هستند که همان تفاله هایی را میجوند که فرنگی ها به ما انداخته اند !

 

آری انداخته اند

 

سالهای سال است که در دانشگاه های این مملکت افرادی  تحصیل میکنند که دقیقا تمام کتب و تفکرات فرنگی های لعین را میخوانند و براساس تفکرات آنها تفکر میکنند

درنتیجه همیشه یک گام از دشمن عقب تر هستند !

 

آری

امام خامنه ای و البته که پیش تر امام خمینی بسیار براین مساله تاکید داشتند به خصوص در علوم پایه ( البته نه اون علوم پایه ای که مدنظر شما عزیزان است که ما و من علوم پایه را در علوم انسانی میدانیم نه علوم ریاضی و فیزیک که در فلسفه جزیی از علوم انسانی بوده و خواهد بود !)

 

متاسفانه امروز در مملکت ما تحلیلگران بسیاری وجود دارند که مدعای علوم سیاسی و جامعه شناسی میکنند اما تمام زمینه فکری شان همان تفکرات تفاله غربی هاست که البته که خود  غربی ها تنها قطراتی از دریای علم اقیانوس عظیم علم ایرانی اسلامی را به ما نشان میدهند ( خود آنان نیز نتوانسته اند به تمام اقیانوس علم ما مسلط شوند و شاید بشود گفت به دریا قناعت کرده اند .... و از دریای علم شان تنها قطراتی آن هم تفاله را به ما میدهند)

 

همین باعث میشود که ما دیپلمات داشته باشیم با تفکرات کاملا غربی !

درحالی که اگر به اصل خویش بازگردیم ... میبینیم که حتی در باب دیپلمات بودن هم دو مدل دیپلمات داریم

آن شخص که تفاله ای فرنگی میخورد و میجود و میگوید

و آن شخص که براساس قرآن نهج البلاغه روایات احادیث تاریخ با تفکری اسلامی ایرانی به دیپلماسی میپردازد.

 

یک مثال ساده دیپلماسی ، همان رفتاری است که امام علی علیه السلام در برخورد با خوارج می نماید.

تا تیغ برنکشند ... از درب جنگ وارد نمی شود .... بلکه مناظره و مباحثه و نهایتا پاسخگویی به شبهات را انجام میدهد

 

این رفتار دیپلماسی انقلابی را باید ما یاد میگرفتیم اما وقتیکه تمام دانشگاه های ما فاضلاب های فکری غربی است .... چه میتوان گفت ؟ جز سخن رهبر عزیزمان که فرمودند :

 

من دیپلمات نیستم ... من انقلابی م

 

آری

 

این مفهوم نه از برای آن است که دیپلمات بودن یعنی ضعف 

از این جهت است که این دیپلمات امروز کشور ما دیپلماتی است با تفکرات فاضلاب وار  غربی و نه ایرانی اسلامی 

 

پس انتخاب بین این دو برای من که ایرانی اسلامی فکر میکنم ... همان مفهوم انقلابی بودن است

نه دیپلمات غربی ها بودن !

آری، کسیکه با تفکرات غربی دیپلمات شده است ... جدا دیپلمات انهاست نه دیپلمات مدافع وطن ش !

 

**********

 

در شبکه افق بسیاری افراد را دیدم که برای انتخاب سیاست صحیح برخوردی با وقایع دیپلماتیک و غیره با تفکرات غربی تحلیل میکنند ( مصداق شان صادق خرازی !!! و دیگر افراد منتسب به این تفکرات چپی و اصلاح طلبی و... که بعدها راجع به انان عمری باشد سخن میگویم )

 

مشکل ما این است

 

حتی دیپلماسی ما نیز براساس اسلام ایرانی نیست !!! 

درنتیجه هرنوع عمل دیپلماسی ما یک گام عقب تر از فرنگی هاست که امروز دشمن یقینی و بدیهی ما هستند 

 

اما به کوری چشم دشمنان اسلام و ایران اسلامی به عزت و جلال خداوند سوگند ... که ایران راه خویش را پیدا کرده

 

اسلام زنده است

قرآن زنده است

پیامبر ص زنده است

علی ع زنده است

فاطمه س زنده است

حسن ع زنده است

حسین زنده است

و نه امام دیگر نیز زنده اند و در راس شان ، صاحب العصر و الزمان ... مهدی روحی فداه ست که زنده ترین زنده ی عالم است و بس

 

دیگر این ایران آن ایران قاجار و پهلوی نیست ... این ایران ، ایران مسلمانانی است که به یاد آورده اند سنت های خویش را .... بوعلی سیناها را ... رازی ها را .... طوسی ها را ...شیخ بهایی ها را ... و البته که ائمه و پیامبر و کتب خدای خود را ....

 

 

راه ما راه حسین سیدالشهداست .... 

 

 

 

از وقایع عربستان و مسایل پیرامونش چیزی نگفتم تا بعدا بگویم

 

ولی دوستان خواهشا به یاد داشته باشید ... ما اسلامی ایرانی باید رفتار کنیم نه فرنگی

 

یا حق

مدعی صف اول بودم ...

سلام

 

این روزها بدجور تو مترو قدم زدن اعصاب منو خراب میکنه

نه به خاطر شلوغی ، نه به خاطر ازدحام ، نه به خاطر کمبود جا ، نه به خاطر کنسرو شدن ، نه به خاطر این مسایل

به این خاطر که هربار که میگذرم اون شعر معروف رو که باعث شد مولای ما امام ما سید ما سیدعلی حسینی خامنه ای عزیز به گریه بیافته رو میخونم و ناراحت میشم

اوایل حس خوبی داشت خوندنش ، یاد رهبری میافتادم ....

اما کم کم که سرم اومد .... فهمیدم باید زار زار گریست و .... دیگر حس خوبی از این جهت بهم نداد

الان حس افسوس دارم ... حس ناراحتی

قبلا حس جامونده داشتم اما الان حس یک جامونده عقب افتاده بدبخت بیچاره

کسیکه از سالهای سال پیش دنبال جهاد رفت ... ولی تا امروزش که دارم اینو مینویسم هیچ غلطی نکردیم

یاد حرف امام خمینی رحمت الله افتادم ... امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند

 

مطمئنم خط و خشی تو خودم هست ... که اینقد خدا و پیغمبر و ... از ما ناراضی ن ....

مدعی صف اول بودیم .... ولی الان همه رفقامون رفتند ما موندیم .... حتی تو چیزی که تخصص ما بود !

یادمه از سال 91 افتادم دنبال قضیه اعزام ... به جایی که امروز خیلی ها رفتند ولی من رو توی مکانی که هستم  منکوب و متکوب کردند ...

خدایا .... شکایت به تو میبرم از خودم .... آره اول از خودم

گند رو خودم میزنم

که بقیه هم حاضر نیستند گندهام رو جمع کنند .... و کمکی کنند تا بریم ....

الان اون تابلو رو میبینم که تو هر  ایستگاه مترو خودنمایی میکنه چقد حس خفت و زاری بهم دست میده خدا میدونه

عصبانی میشم

یاد این 4 سال می افتم ... چه بلایایی سرم اومد خدایا .... آخرشم یکی که شاید حتی ........ استغفرالله

ولش

من مدعی صف اول بودم .... اما خراب کردم

 

یا حق

واقعیات و بدیهیات

سلام

 

مدتها پیش اولین بار اسم فتنه بعد از سال 88 رو شنیدم ... از کسانیکه حرفهاشون برام حجت بود و هست و خواهد بود

از همون موقع تو نخ خیلی مسایل رفتم ببینم دقیقا مسائل رو به کجا میرن ؟

 

دوست نداشتم دوباره چشم باز کنم یهو ببینم فتنه ای دیگر رخ داده و من هاج و واج باشم و معطل بین انتخاب کدام جبهه ؟

کی حق هست کی باطل ؟

واقعا کی حق هست کی باطل؟

برای همین از وقتیکه دوباره برگشتم و تواب شدم راهمو از خیلی مسایل انحرافی جدا کردم .... چشم م رو دادم صراط المستقیم ولایت فقیه و چشم در چشم دشمنان ولی امر مسلمین داشتم که کی میخان دست ببرن به سلاح فتنه و تفنگ و ....

خیلی وقت هست اماده شدیم برای فتنه ای که در راه هست .... دشمن فکر میکنه نمیدونیم قراره چی بشه و به کجا برسه .... ولی خوب میدونیم 

اگر اشتباه نکنم با امسال میشه هزار و اندی سال که میدونیم قراره چی بشه و به کجا بکشه

امروز شامات چشمه ای از حقایق جهانی است که در پیش رو هست ... امروز جهان چشمه ای است از آن حدیث معروف و تکان دهنده امام صادق علیه السلام که جهان به کجا خواهد کشید نزدیک ظهور

در نزدیک همین ظهور تو کشور ایران خیلی وقایع رخ خواهد داد ... خیلی وقایع تلخ

 

واقعیات و بدیهیاتی هستند که حداقل از 4 سال پیش با تمام وجودم تمام شون رو پذیرفتم ....

پذیرفتم که جهان در صلح و آرامش در یک شب به ناگاه به سمت و سویی میرود که لیبی یمن بحرین مصر سوریه و ایران و جهان را در خود خواهد گرفت

در این زمان به قول مرحوم آیت الله العظمی بهجت وظیفه ای ست برما که در آخرین بزنگاه های تاریخی منحرف نشویم و از راه ولایت جدا نشویم که همانا بعد از آن آفتاب درخشان تلالو نور خورشید پرعظمت منجی عالم بشریت را خواهیم دید ... با سیدخراسانی و یمانی و سفیانی لعین که بر ضد اینان اقدام خواهد کرد

 

جالب اینجاست ، این روزها همه مشغول تبلیغات انتخاباتی خود هستند و ملت هم پیگیر ....

این همه تذکر داده میشود که مواظب باشید

ولی باز هم ، همانگونه که احادیث و آیات و روایات بیان داشته اند ما گرفتار انحراف خواهیم شد

امیدوارم ملت مثل سال 88 من نباشند که هاج و واج باشند

آماده باشید برای پرتاب به دوره و عصری دیگر

 

یا حق